سلامی دوباره

عصری خوابیده بودم که باز از تنگی نفس بیدار شدم ظهری خورش فسنجانی که عیال درست کرده بود و از دو شب پیش مانده بود خوردم که حرام نشود وهمین باعث شد که توی خواب ترش کنم.و حاصلش این شد که دوباره بچه هایم ناراحت شدندو فکر کردند که پدرشان دارد خفه می شود.

خدا رحمت کند سعدی رحمه الله علیه راکه فرمود:هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات ...که عصری نه نفس فرو میرفت و نه بر می امد!

مثل اینکه باید بروم و یک اسپری بگیرم که اینجوری به قیس و قاس نیفتم و بچه ها را نترسانم

شاید هم تلنگری بود مثل همیشه و خدا میخواست بگوید حواست باشد به یک نفس بندی اگر نرود تو رفته ای !بهمین چشم بر هم زدن .. 

معجزه

میگن شاه عباس داشته مشرف می شده حرم امام رضا (ع)-یک آدم کور ازش تقاضای کمک میکنه - شاه ازش میپرسه چند ساله اینجا از مردم گدایی میکنی؟ میگه اقا خیلی از بچگی شاید 30سال میگه اینهمه مقیم این درگاهی و هنوز شفا نگرفتی ؟میگه آقا کور مادر زادیم شاه میگه من این حرفا حالیم نمیشه میرم زیارت و برمیگردم اگر شفا نگرفته بودی میگم همین جا گردنتو بزنن -مرده هم که میدونسته حرف شاه حرفه رو میکنه به امام رضا (ع)و میگه اقا شنیدی که چی گفت اگر برگرده و من شفا نگرفته باشم منو میکشه خلاصه این قدر گریه و زاری و لابه میکنه که شفا پیدا میکنه -شاه که برمیگرده میگه چی شد شفا گرفتی میگه بله آقا شاه جوابش میده اگه قبلا هم اینطوری دعا میکردی شفا میگرفتی گاهی وقتا باید خیلی اصرار کرد و از ته دل درخواست کرد.بعد میگه همین جا نگهبان همین در باش و دستور میده براش یک مقرری هم تعین کنند و حقوق ثابتی هم بگیرد.

آخدا خیلی مخلصیم

هرکس روز خودراخسته از کاربه شب رساند در حالی شب خودرا آغاز کند که آمرزیده شده است 

 (رسول الله)

ساعت نه شب داشتم  از سر کار می امدم خانه – خط واحد شلوغ بود و من ایستاده بودم  و دستم را گرفته بودم به میله و از خستگی دلم می خواست  سرم را بگذارم  روی دستم و ایستاده بخوابم !همنجا بود که فکر کردم خدا چقدر به من نزدیک است و همین طور به آدمهای خسته از کار  که توی خط واحد حضور دارند.

راستش را بخواهید فکر کردم او هم کنار من ایستاده و سرش را گذاشته روی دستش و می خواهد مثل من ایستاده بخوابد!

این مورد برایم خیلی پیش می ایدکه خدا را خیلی خیلی نزدیک حس می کنم-مثل وقتی که کنار پسرم دراز کشیده ام و او آرام خوابیده است – فکر میکنم خدا هم مثل من دارد به او نگاه میکند و کیف میکند....مگر نه اینکه خدا هم بچه ها را خیلی دوست دارد....

خیلی وقتهای دیگر هم خدا را نزدیک حس میکنم مثل وقتیکه به شکوفه های تازه درآمده درخت سیب نگاه می کنم  یا صبح های خیلی زود که خورشید دارد در می آید و عصرها که خورشید دارد می رود.... میخوام بگم آخدا ما خیلی مخلصیم –خیلی چاکریم –آخدا الحق  که خیلی خدایی... نوکرتم دربست....!

نیمه رمضان  نود و یک مشهد

تولدم مبارک!

امروز اول مرداده خدا یکسال دیگه فرصت داد که باشم  پنجاه و هفتمین سالم مبارک ! و ممنونم که بازهم فرصت داد که ماه مبارک رمضان را درک کنم تقارن این دو برایم دوست داشتنی است از خدا بخاطر همه چیز ممنونم...

جای خالی سلوچ

سلا م عزیزان همراه-بعداز گرفتاریهای گاه و بیگاه و خوش و ناخوش دوباره سلامتان میکنم .غیبت کوتاه چندین ماهه ام را ببخشایید.

بتازگی خواندن دوباره کتابی را به پایان برده ام که نامش (جای خالی سلوچ است )و نوشته محمود دولت ابادی –بعضی از کتابها به دوباره خواندنش می ارزد و این از همان کتابهاست .در مقدمه داستان چنین آمده است :داستان جای خالی سلوچ روایت دردمندانه سیر تباه شدگی یک خانواده روستایی بی زمین است . و این کل ماجراست که دولت آبادی با استادی تمام به شرح جزییات آن پرداخته و شده است کتاب خوب (جای خالی سلوچ).جادادرد همین جا از خواهر زاده خوبم خانم ژیلا پورکیانی تشکر کنم بخاطر اینکه این کتاب خوب را به من هدیه داده است.

این هم خلاصه خیلی کوتاهی از این کتاب:

سلوچ شوی مرگان یک صبح زود از خانه بدر می آید می رود و باز نمی گردد.مرگان به سختی بچه هایش عباس – ابروا- و هاجر را بزرگ میکند.استادی تمام عیار دولت ابادی در جای جای داستان به چشم می خوردو این قسمتی از پاراگرافی است که عباس بعد از ستیزی نابرابربا شتری که بهار مست شده است و نامش لوک است  به چاه می افتدو زخمی و بهوش و بیهوش چشم که باز میکند چشمش به ماری می افتد که بطرفش می اید.... یکی از مارها می جنبد –خیزش ملایم خود را آغاز میکند-چمبره اش نرم نرم باز می شود و قدش دم به دم درازتر می شود رو به عباس می اید....یخ بندان روح  - مار می اید . آمد. سر برزانوی عباس گذاشت و خزید.براه افتاد . از روی برهنگی شکم بالا خزید سینه را سرید و روی شانه  تابی بدور گردن و عبور از میان کاکل سر و پس سر بدیوار کشاند و نرم نرم تن از عباس واکشاند  -بدیوار چسبید و عباس دیگر چیزی نفهمید. کور و کر و لال و کرخت تن- لاشه ای غوطه ور در عرق سرد....موهای سر و ابروهای عباس یکسر سفید شده اند....!

کتاب کتاب خوبی است پیشنهادم خواندن ان است بهروز باشید

آیا میدانید؟

آیامیدانید فاصله صفاومروه 394ونیم متر است و فاصله حرم امام حسین (ع)وحرم ابالفضل العباس هم 394و نیم متر و این اتفاقی نیست؟ آیامیدانید امام حسین (ع)صفوه الله است و حضرت عباس (ع)با مروت  ؟آیا میدانید عربها بعد از نماز ظهر عاشورا فاصله بین حرم امام  حسین (ع)و حرم حضرت عباس(ع) را هروله میکنند و بدو می آیند؟ آیا میدانیدکه خداوند اسماعیل را از ابراهیم نپذیرفت و    فرمان داد بجای اسماعیل گوسفندی قربانی شود ولی ازحسین (ع)همه قربانیانش را  پذیرفت " تا انجا که وقتی امام حسین(ع)خون علی اصغر را به آسمان پرتاب کرد یک قطره خون به زمین باز نگشت؟میدانم که میدانید چرا که در زیارت عاشورا میخوانیم : السلام علیک  یا ثارالله وابن ثاره ... همه میدانیم و میدانید که امام حسین(ع) با تمام دارایی و اهل وعیال با خدا معامله کرد و معامله دو طرف دارد و خدا در روز قیامت همینطور با او معامله خواهد کرد و هر چه حسین (ع)بخواهد به او خواهد داد ...اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود

منحنی نرمال

شاخه درختی پیدا کرده بود که بالایش کمی انحنا داشت وشکل عصا بود.قسمت انحناییش را هم با نوار چسب سیاه نوار پیچی کرده بود که دستش را اذ یت نکند و این شده بود عصایش .سبدی هم که دستش بود کار خودش بود یک کیسه خالی برنج پاکستانی برداشته بود و دوتا نوار هم دوخته بود بالای کیسه و شده بود دستگیره هایش .دست دیگرش هم یک تسبیح کربلا بود داشت ذکر می گفت نمیدانم الله اکبر می گفت یا الحمدالله .نگاهش که میکردی ساده بود و بی الایش -عصا و سید و تسبیح همراه با خودش یک منحنی نرمال را تشکیل داده بودند به عصای خود ساخته اش تکیه داده بود و ذکر میگفت سنش حدود ۷۰سالی میشدتاکسی که راه افتاد در همهمه ماشینها و بوق و ترافیک ودود گمش کردم...

آقای خیراندیش

درست فکرمیکرد دستش به خیر میرسید سعی میکرد به هر طریقی که شده بدیگران کمک کند بر حسب اتفاق فامیلش هم خیر اندیش بود یادش بخیر معلم کلاس ششم دبستان آفاخان بردسیر ,نمیدانم اکنون کجاست و چه میکند اما هرجا که هست خدایش خیر دهد-شریف بود و بزرگوار.

ادبیات درس می داداول که وارد کلاس می شدمقدمه سعدی را از حفظ می خواند –سپاس خدایی را که ............هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آیدمفرح ذات پس در هر نفسی شکری واجب شکرا و قلیلا من عبادی الشکور....خدا حفظش کند هنوز طنین صدایش در گوشم می پیچد.

میخواهم حکایتی عملی را از حرکتهای انسانیش برایتان بازگو کنم قصه ای که به چهل سال پیش  بر می گردد-آنزمان که کلاس ششم دبستان اقاخان بردسیر درس می خواندم .

همکلاسی داشتم  که وضع مالی خوبی نداشت یعنی هیچکدام وضع مالی خوبی نداشتیم اما این یکی اوضاع بدتری داشت –آنزمان بچه هایی که وضعشان خوب بود هر کدام یک خودنویس داشتندکه اسمش سناتور بود آنهایی که سنی ازشان گذشته یادشان هست قیمتش پنج تومان بود-انوقتها پنج تومان خیلی پول بود-حالا پولها بی ارزش است و با پاتصد تومان یک پفک نمکی هم نمی دهند-اقای خیراندیش اعتقاد داشت  که نوشتن با خودکار خط را خراب می کندو اصرار داشت که با خودنویس بنویسیم  یادم نمی رود یک روز که وارد کلاس شد و مقدمه سعدی را طبق معمول خواند از جیب بغل کتش یک خودنویس سناتورنو بیرون اورد ودرحضور همه به این همکلاسی بی بضاعتمان داد و گفت این خودنویس را تازه خریدم روان نمی نویسدو کند است شما بگیر و تکالیفت را با این خودنویس بنویس تا روان شود بعدا من از شما پس خواهم کرفت .نشان به همان نشان که این خودنویس تا اخر سال دست دوست ما باقی ماندو پس گرفته نشدکه نشد.

آنزمان من مثل خیلی از بچه ها باورم شده بود اما بعدها که بزرگتر شدم دانستم هدف معلم خوب ما این بود که همکلاسی بی بضاعت ما مثل بقیه یک خودنویس سناتور داشته باشدو تنها راهی که بنظرش رسیده بود انجام این کار بود.این درس عملی معلم کلاس ششم دبستان افا خان بردسیر برای این شاگرد کوچک هیچوقت فراموش نمی شود.خدایش خیر دهد

ماهی

امروزرفتم پارك يعني خودم نرفتم  ماهي صادق مرابرد-حكايت از آنجا شروع شد كه صادق پسرم براي سفره هفت سين 4تا ماهي خريده بود دوتا كوچك 2تا بزرگ و گفت كه ميخواهد امسال ركورد بشكند و تا آنجا كه بشود ماهي را زنده نگه دارد- هرروز آبشان را عوض ميكرد و هوايشان را داشت چرا كه از مردن ماهي ها در سالهاي گذشته خاطره خوبي نداشت. اين بود كه دلش مي خواست ماهي هايش زنده بمانند اما چنين نشد روز چهارم كه رفته بود آب ماهي ها را عوض كند يكي از ماهي بزرگها مرده بود دوسه روز بعد هم يكي از ماهي كوچك ها ورجه ورجه كرده بود واز ظرف بيرون افتاده بود و جند روز بعد هم ماهي كوچكه دومي ناپديد شد صادق كه نفهميد چي شده اما من فكر ميكنم  ماهي بزرگه نوش جانش كرده بود! اين شد كه از ماهي ها فقط يكي باقي مانداين ماهي تقريبا 2 ماه دوام آورد اما كم كم داشت رنگ قرمزش سفيد مي شد واين طوري شد كه با صادق قرار گذاشتيم كه اونو به پارك ببريم و توي استخر رها كنيم و ماهي صادق ما رو به پارك برد!ماهي را كه به آب انداختم اول فكر نمي كرد به جاي بزرگتري منتقل شده و بنا به عادت دور خودش مي چرخيد اما كم كم فهميد كه به دنياي بزرگتري اومده كم كم دمي تكان داد و باله اي زد و حركتي ، بعد هم ورجه ورجه اش شروع شد و يكدفعه آنقدر شنا كرد كه گمش كردم و خوشحالم كه مقاومتش باعث شد كه تونست به دنياي بزرگتري راه پيدا كنه .كاش يكنفر پيدا ميشد وبا من همين كار را ميكرد و مرا از اين تنگ كوچك به دريا ميبرد .....

جناب عزراییل

ديشب با عزراييل گپ و گفتي خودماني داشتيم . بي مقدمه آمد ترسيدم ،گفتم  چرا بي مقدمه  دري بزن ،تقه اي ،سرفه اي ،نصف جان شديم بابا،گفت ما اينيم ديگه تنها فرشته مقربي كه اجازه دارد بي اجازه وارد شود و بهترين چيز آدمها را بگيرد(جان ادمها را)!اين را هم اضافه كرد كه من فقط اجازه ندارم كه بدون اجازه وارد خانه پيامبران شوم!و تعريف كرد كه وقتي فرمان يافتم جان بهترين مخلوق خدا – پيامبر عظيم الشان – رسول الله را بگيرم ناشناس در زدم ، فاطمه(س) راهم نداد گفت پيامبر مريض است برو فردا بيا و من رفتم و فردا وقتي دوباره آمدم باز فاطمه راهم نمي داد و من اصرار به ورود داشتم  رسول الله صدايم را شنيد و به فاطمه (س)فرمان داد كه بگذار بيايد دوستمان عزراييل است تا اجازه ندهي وارد نمي شود و من با اجازه رسول الله وارد شدم و جان بهترين مخلوق خدا را گرفتم و چه روز سختي بود آن روز.

سخن كه بدينجا رسيد گفتم جناب عزراييل كمي خسته بنظر ميرسيد گفت اين روزها نافرماني بندگان زياد شده و گناهانشان بيشتر و سيل و آتشفشان هم بيشتر البته براي من خستگي مفهومي ندارد.البته اين را هم بگويم مرگ آنقدرها هم بد نيست خيلي وقتها نعمت است و آدمها نميدانند.خيلي ها مرا صدا مي زنند و آرزوي مرگ مي كنند اما من اجازه ندارم كه جانشان را بگيرم چرا كه روز موعودشان نرسيده است و خيلي ها اصلا بفكر من نيستند و من يكدفعه بسراغشان مي روم!.

گفتم جناب عزراييل بحرمت رفاقت طولاني كه با هم داريم بگو كه قرار است چه روزي جان مرا بگيري كه ما هر دفعه كه شمارا ميبينم نصف جان نشويم  خنده اي كرد و گفت اين يكي دست من نيست ،شما آدمها آمدن و رفتنتان دست خودتان نيست و در اين حكمتي عظيم نهفته است!

گفتم كمي هواي مارو داشته باش گفت دوستيمان بجاي خود ولي حساب حساب ،كا كا برادر- اما تو ميتواني كاري كني كه جانت را آسان بگيرم .گفتم چه كنم گفت آدم خوبي باش  ظلم نكن شب كه مي خوابي وضو بگير و بخواب  نيمه شب بلند شو و كمي با خدا حرف بزن صله رحم كن ....گفنم ممنون از راهنماييتان .گفت بيا برويم كمي باهم قدم بزنيم .دلم هري ريخت پايين گفتم باشد براي بعد گفت اشكالي ندارد مي تواني راحت باشي اما دفعه بعد كه آمدم از اين خبرا نيست مجبوري بيايي و با هم قدم بزنيم!و رفت ....همين طور كه داشت دور مي شد صدايش را مي شنيدم كه مي گفت من در طول زندگي آدمها چند باري به آنها سر ميزنم  اما جانشان را نمي گيرم بعضي ها مرا مي شناسند و بعضي ها هم نمي شناسند ....ولي تو آدم با هوشي هستي –دو سه باري كه به تو سرزدم هر بار مرا شناختي .....يادت نرود شبها كه مي خوابي حتما وضو بگير،اصلا خوب است روزها هم وضو داشته باشي –اگر به فكر من باشي كمتر از من مي ترسي  آدمهايي كه به مرگ بيشتر فكر ميكنند آدمهاي بهتري هستند.....و رفت....

سلام خوبان

سلام خوبان

می ایم اما نه مثل گذشته

از همراهیتان سپاسگزارم

دستفروش کوچولو

چهار زانو كنار ديوار نشسته بود.گاهي دستهاي كوچكش را به زانوهايش مي ماليد كه هم دستهايش گرم شود و هم زانوهايش .بساطش كوچك بودمثل جثه كوچولويش . به نظر هفت ،هشت ساله مي آمد- يك كلاه كاموايي قهوه اي سرش بود-كمي از سرما ميلرزيد.كنارش سرپا نشستم و گفتم : چطوري پسر ،خوبي ؟ چي داري؟گفت سبزي.كل بساطش 5تا بسته بود 2تا بسته سبزي خوردن 2تا بسته هويچ و يك بسته كرفس پاك كرده .هويجها رنده شده بود گفتم اينا چيه ؟با معصوميتي خاص گفت اسمشون يادم رفته .گفتم مثل اينكه هويجه گفت آره يادم اومد همينه .گفتم مدرسه ميري؟گفت آره گفتم كلاس چندمي؟گفت دوم .براي كاركردن هنوز خيلي كوچك بود....نصف سبزیهایش را خریدم به ۳ تومان

*******

ياد قديما افتادم ياد اون وقتا كه ننه منقلي برايمان شير مي اوردو بي بي پنير درست ميكرد و من ميرفتم كارخانه قند و مي فروختم –فكر مي كنم يكي دو سالي بزرگتر از اين پسر بودم.بي بي كه شيرها را مايه ميكرد بعد از مدتي پنير درست ميشد آنهاراتوي يك كيسه كتاني سفيد ميريخت و بقيه كارها به عهده من بود. يك سيني بزرگ مي گذاشتم زير بعد كيسه را مي گذاشتم بعد هم يك سيني ديگر رويش مي گذاشتم روي انهم يك سنگ بزرگ . آبها كه  از منفذها خالي ميشد پنير آماده بود مربع مربع  ميبريدم و توي آب نمك ميگذاشتم تا سفت شود

فردايش بي بي آنها را توي پلاستيك ميگذاشت و مي داد من كه بروم توي خانه هاي سازماني كارخانه قند بفروشم .تا ظهر مي چرخيدم تا بالاخره يكنفر پيدا ميشد و پنيرها رابه 25 ريال  مي خريد. از اين پول 5 ريالش دستمزد خودم بودچه احساس خوبي داشتم وقتي كه پنير را فروخته بودم و به خانه مي امدم.خدا رحمت كند بي بي را مادر خوب و شريف و بزرگواري بود.

حالا فكر مي كنم كاش كل سبزي هاي پسرك را خريده بودم كه امشب وقتي به خانه ميرود و مادرش را ميبيند همان احساس خوب گذشته مرا داشته باشد.كاش خريده بودم...

داشته هایی که داریم و قدر نمیدانیم5

حالا يكم از داشته هاي خودم كه شايد شما هم داشته باشيد!

خلاصه غير از اينها من يك همسر خوب و 2تا پسر خوبتر هم دارم .درست است كه گاهي اذيتم ميكنند ولي بازهم شاكرم خيلي ها همين هارا هم ندارند!جدي مي گويم خيلي ها دوست دارند همسري انتخاب كنند و موفق نمي شوند تازه وقتي هم كه پيدا كردندخرج و مخارج عروسي و تالار منصرفشان ميكند خيلي ها دوست دارند بچه داشته باشند ولي ندارند و حالا كه ما داريم چرا قدرشان را نمي دانيم چرا هي نق ميزنيم و عذابشان مي دهيم .

راستي يك سرپناه كوچك هم دارم و مستاجر نيستم اين هم خيلي خوب است هرسال اسباب كشي نميكنم و هرسال نصف حقوقم را به مالك نمي دهم وسيله رفت و آمد كوچكي هم دارم بازهم خدارا شكر .

اينها كه گفتم اسباب مادي بود من معنويات خوبي هم دارم .اول ازهمه يك خداي خوب و مهربان دارم با هم خيلي صميمي هستيم من از او حيلي راضيم كاش او هم از من راضي باشد!خيلي وقتها همينطوري بي مقدمه سر به سجده مي گذارم و مي گويم شكرا لله شكرالله ...و گاهي وقتها توي جمع يكدفعه يادم مي آيدو بي اختيار رو به قبله مي نشينم و سر به سجده مي گذارم و گاهي بچه ها فكر مي كنند خل شده ام !و سئوال ميكنند بابا حالت خوبه مشكلي نداري؟و من مي خندم و مي گم حالم بهتر از اين نمي شود شما حالتان خوب است اگر خوب است چرا يكدفعه بسرتان نمي زند كه بي محابا سر به سجده بگذاريدو شكر بگوييد ؟بار الها تورا كه دارم چه كم دارم ؟و اگر نداشتمت جه داشتم.بقيه اش براي پست بعد

داشته هایی که داریم و قدر نمیدانیم 4

از كجا بگويم از كليه ها از كبد از پانكراس از معده از روده كوچك از روده بزرگ از مثانه و از....راستي اگر نتوانيد 24ساعت دستشويي برويد حاضريد چقدر بدهيدو راحت شويد بگمانم همه ثروتتان را ميگوييد دروغ ميگويم امتحان كنيدفقط 48ساعت اب بخوريد و دستشويي نرويد چه كيفي ميدهد راحتي بعد از 48ساعت چه نفس راحتي ادم ميكشد بعضي وقتها من كه به تمام دنيا عوضش نميكنم ! بگذريم من به زبان عاميانه از نعمتهايي گفتم كه خدا به ما داده است و برايمان عادي است و قدرش را نمي دانيم  بقولي يك از هزار پزشكان 6سال درس عمومي مي خوانند و 2سال فوق تخصص ميگيرند و تازه مي فهمند كه نمي فهمند!ميبينيد كه چقدر داشته داريم و قدر نمي دانيم  اينهمه را در هر لحظه داريم و خداوند به ما لجظه هاي بيشماري عنايت كرده است و در استمرار اين لحظه هاست كه هستيم و مي شود لحظه اي ديگر نباشيم و بايد شكر گذار باشيم و شكر گذار باشم و شكر گذار.....بقيه اش براي پست بعدي خسته كه نشديد؟

داشته هایی که داریم و قدر نمیدانیم 3

سفره صبحانه را انداخته اند عجب بوي خوبي دارد نان سنگك و چه خوشمزه است پنيرو سبزي و نان سنگك ...پس من دماغ هم دارم اگر چه كمي بزرگ است اما اگر نبود؟واي خدا نكند صورتي را مجسم كنيد كه جاي دماغش خالي است پس خدا را شكر كه دماغ هم دارم.

راستي اگر مغز نداشتم (پيش خودمان بماند ميدانم كه لنگ ميزند و يك تخته اش كم است!) منظورم اين است كه مغز خيلي پيچيده است با نورونها و دندريت ها و عصبها و ادامه آن مخچه و نخاع و دستگاه عصبي  آخ اگر نخاعم مشكل داشت اگر پاداشتم ولي فلج بود چه رنجي مي بردم راستي اگر پاداشته باشي  پاهايت حركت نكندچه رنجي مي بري...همين جا دعاميكنم براي همه قطع نخاعي ها و از خداوند ميخواهم كه به انها شفاعنايت فرمايد.سرفه ام گرفته است .خوب شد كه سرفه كردم و يادم آمد كه ريه سالمي هم دارم.واي اگر نفس پايين رود و بالا نيايد.ياد شيخ اجل سعدي مي افتم كه :هرنفسي كه فرو ميرود ممد حيات است و چون بر مي ايد مفرح ذات پس در هر نفسي شكري است واجب ! دارم نفس ميكشم پس زنده هستم قلب سالمي هم دارم دستم را روي نبضم مي گذارم عجب منظم ميزند اگر هوس كند كه نزند چه مي شود!پس بازهم خدارا شكربقيه اش براي پست بعدي!

داشته هایی که داریم و قدر نمیدانیم 2

يك نفر دارد در ميزند احتمالا پسرم از ورزش صبحگاهي برگشته راستي اگر گوش نداشتم صداي زنگ را نمي شنيدم خوب شد يادم آمد گوش هم دارم تازه ان هم دوتا،خدارا شكر ميكنم هم براي گوشها هم براي بزرگ نبودنشان!به استخوان سنداني و پرده گوش و گوش مياني فكر مي كنم كه با چه ظرافتي كنار هم چيده شده اندكه من كر نباشم و بشنوم،اگر كر بودم لال هم مي شدم و چه خوب شد كه يادم آمد زبان هم دارم!راستي مي دانيد زبان بزرگترين ماهيچه بدن است و چه كارها كه نمي كنند،هرقسمتش مخصوص چشيدن مزه اي است و خدا مزه تلخ را آن آخر گذاشته و مزه شيرين را سرزبان...تازه اگر زبان نداشتم چطوري غذا را مي بلعيدم –لقمه اي را در دهان بگذاريد و فرض كنيد زبان نداريداصلا مي توانيد لقمه را بجويد نه نمي شود شايد بكمك دستها بشود كاري كرد اما هرگز به ظرافت زبان نمي رسد!با چه مهارتي لقمه را بين دندانها چپ و راست ميكندكه راحت عمل بلع انجام پذيرد. خدا را شكر كه زبان هم دارم .هيچ ميدانيد شما دوتا زبان داريد منظورم زبان كوچك است كه ته حلق جادارد راستي اگر همين عضو كوچك نبود راه مري و ناي چطوري مديريت مي شد! واي اگر يك لقمه بجاي مري به ناي برود!روزي هزار بار خفه مي شدم اين ماهيچه كوچك عجب كار بزرگي ميكند!پس خدارا شكر كه زبان كوچك هم دارم!بقيه اش براي پست بعدي!

داشته هایی که داریم و قدر نمیدانیم

داشته هايي كه داريم و قدر نميدانيم!

صبح كه از خواب بيدار شدم كمي پاهايم را تكان دادم ديدم سر جايشان هستند فهميدم يكي از داشته هايم پاهاي سالمم هستندو فكر كردم كه خيلي ها هستند كه پا ندارندو آرزو دارند كه پا داشته باشند...بعد دستهايم را تكان دادم و فهميدم كه دست دارم و خدارا شكر كردم كه دست دارم ،چرا كه خيلي ها دست ندارند و فكر كردم كه دستها چه نعمت بزرگي هستندوبعد فكر كردم اگر انگشت شصت نداشتم چقدر بد بود،در نوشتن مشكل پيدا مي كردم وقتي ميخواستم چيزي بنويسم بايد قلم را بين ديگر انگشتانم مي گرفتم و چقدر سخت مي شدو فهميدم كه شصت هم دارم آنهم دو تانه با شصت پاهام مي شه چهارتا!و خدا را شكر كردم.

آرام آرام چشمهايم را باز كردم و كلي چيزها ديدم ،راستي كه چشمها چه عضوهاي پيچيده اي هستند.براي اينكه قدرشان را بدانيد فقط يكساعت چشمهايتان را ببنديدو چشم بسته توي خانه راه برويد!از يخچال يك نوشيدني برداريد وبعد يك قوطي كنسرو بعد هم با چشم بسته قوطي بازكن را پيدا كنيدو بعد هم بازش كنيد.يك بشقاب هم پيداكنيد و كنسرو را داخلش خالي كنيدحالا اگر موفق شديد چشم بسته كمي از آن را ميل كنيدو فقط مواظب باشيدقاشق را بجاي دهان توي دماغتان نكنيد!نخديد راست مي گويم حالا فهميديد كه چشمها چه عضوهاي مهمي هستند.يادتان باشد شما دو تا چشم داريدو بالاي چشمها دوتا ابرو،فكر كنيد اگر ابرو نداشتيد اصلا خوشگل نبوديد تازه وقتي باران مي باريد،قطره هاي باران مستقيم از بالاي چشمهاتان داخل چشمتان مي ريخت.راستي كه ابروها چه سدهاي محكمي هستندو چه جاي مناسبي گذاشته شده اند پس بازهم خدارا شكر بقيه اش بماند براي پست بعدي.

روبوت

داخل اتوبوس نشسته بودم و داشتم آدمها را از بيرون تماشا مي كردم يك لحظه بتظرم آمد اينها روبوت هستند!روبوتهاي تكامل يافته اي كه خدا انها را ساخته ! روبوتهايي كه احساس ميكنند ،حرف مي زنند و ابزار مي سازند.شايد روزي برسد كه روبوتهاي ساخته دست انسان هم روزي خودشان اتومبيل بسازند،رانندگي كنند و ازدواج كنندو.....

راستي شما هم يك لحظه فكر كنيدآدمهاي توي خيابان ،توي ماشينها ،توي صف و توي پياده روها روبوت هايي هستند كه خدا ساخته ! يا آن روبوت دختر كو.چولوي 5 ساله اي  كه مادرش موهايش را دم اسبي بسته يا اون پسر كوچولو با تي شرت قرمز و كلاه ابي قشنگش !

اتوبوس به ايستگاه آخر رسيده ،روبوتها پشت سر هم و منظم از اتوبوس پياده مي شوندو هركدام به راهي ميروند.صدايي مرا بخود مي اورد كه ميگويد اقا آخرشه نمي خواي پياده شي؟اين صداي روبوت راننده است ،با عجله پياده مي شوم و قاطي ديگر روبوتها هاي پياده رو راه مي افتم .همينطور كه رد مي شوم ميبينم هركدام از روبوتها مشغول كاري هستند ،يكي فروشنده است يكي نانوا يكي راننده تاكسي يكي قصاب يكي ......

به نزديك خانه رسيده ام زنگ در را مي زنم  روبوت همسر از پشت اف اف ميگويد بازهم كليدت را جا گذاشته اي ؟الان باز ميكنم .داخل مي شوم بچه روبوت 5 ساله ام بدو به استقبالم مي آيداز زمين بلندش مي كنم و مي بوسمش  و فكر ميكنم ما روبوتها چقدر متكامل شده ايم و چه مزه شيريني ميدهداين بوس از گونه بچه روبوت.....

و خدا چه عظمتي دارد و چه روبوتهاي كاملي ساخته واسمشان را گذاشته آدم ....

وقمریان خاطره بی تو غمین ترین شعرند.......

54سالگی

خدا

دوستي دارم كه اهل دل است مي گفت به تازگي خيلي با خدا دوست شده است مي گفت گاهي درتنهايي با خدا قدم ميزنم .گاهي من براي او درد دل ميكنم وگاهي او براي من!از دست بعضي از بنده هايش خيلي گله دارد ميگويد بعضي از اين خلايق خيلي پررو شده اند گاهي يادشان ميرود كه اگر من عنايت نداشته باشم آنها تعطيلند!ولي چه كنم كه بازهم مخلوق خودم هستندو دوستشان دارم.مي گفت همين شيطان كه ما او را از درگاه رانده ايم گاهي وقتها سر بسجده مي گذاردو ساعتها و روزها سر از سجده برنمي دارد.ميگويد من از بندگي خلع شده ام تو كه از خداوندي خلع نشده اي ! دوستم ميگفت خدا گفته است كه به راستي همين شيطان از بعضي از بندگانم شزيف تر است!.دوستم ميگفت خدا گفته است انها را كه دوست دارد بحال خودشان نمي گذارد و هر وقت كه مي بيند غافل شده اند تلنگري به آنها مي زند و به راه راست هدايتشان ميكند اما به بعضي ها كار ندارد به آنها كه باد توي دماغشان افتاده و فكر مي كنند كسي شده اند.خدا برايش تعريف كرده بودبه مخلوقي 600سال عمر عطا كرده بودو او در كوهي ساكن شده بود درخت اناري داشت كه ازان  مي خورد و جوي آبي كه مي نوشيد و عبادت خدا مي كرد.بعد از 600سال كه عمرش به پايان رسيد امده بود و ادعا ميكرد كه عبادت خالصانه كرده و من من مي كرد باورش شده بود سرش را پايين انداخته و ميخواسته راست راست وارد بهشت بشه فرشته هاي نگهبان در بهشت هم اجازه نداده بودند كه وارد شود گفته بودند تو كه باورت شده است بايد عبادتت وزن شود تا ببينيم نعمتهاي خدا بتو بيشتر بوده يا بقول خودت عبادتت.خلاصه همه عبادتهايش را گذاشته بودند يكطرف و يك دانه از انارهايي را كه خورده بود در طر ف ديگر و تازه تعادل برقرار نشده بود و دانه انار سنگيتر بود و گفته بودند 600 سال ضربدر360روز ضربدر150دانه داخل هر انار بدهكاري منهاي يك دانه انار!و توي بهشت راهش نداده بودند!

اگر او مغرور نشده بود و نمي گفت من عبادت كردم و مي گفت تو عنايت كرده اي كه من اين شده ام حكايت فرق مي كرد و فرشته ها راهش مي دادند! من اگر با عدالتم رفتار كنم بنده ها كلاهشان پس معركه است براي همين است كه بعضهايشان كه عقلشان ميرسد دعا ميكنند كه خدايا مارا با عدالتت نسنج با فضيلتت ببخش (خدايا عاملنا بفضلك ولاتعملنا بعدلك) .

اين دوست خوب حرفهاي ديگري هم ميزد كه از حوصله اين مقال خارج است ،شايد در فرصتي ديگر بازهم از اين دوست برايتان سخن گفتم.بدرود.