خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببويد هيهات
ای دل خام طمع اين سخن از ياد ببر
سينه گو شعله آتشکده فارس بکش
ديده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پير مغان باد که باقی سهل است
ديگری گو برو و نام من از ياد ببر
سعی نابرده در اين راه به جايی نرسی
مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده ديدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش میگفت به مژگان درازت بکشم
يا رب از خاطرش انديشه بيداد ببر
حافظ انديشه کن از نازکی خاطر يار
برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر
حافظ
ماییم به عقل ناصواب افتاده
دل از شروشور در شراب افتاده
ازاد زننگ و نام سر بر خشتی
در کنج خرابات خراب افتاده
خیام
سلامی دوباره
عصری خوابیده بودم که باز از تنگی نفس بیدار شدم ظهری خورش فسنجانی که عیال درست کرده بود و از دو شب پیش مانده بود خوردم که حرام نشود وهمین باعث شد که توی خواب ترش کنم.و حاصلش این شد که دوباره بچه هایم ناراحت شدندو فکر کردند که پدرشان دارد خفه می شود.
خدا رحمت کند سعدی رحمه الله علیه راکه فرمود:هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات ...که عصری نه نفس فرو میرفت و نه بر می امد!
مثل اینکه باید بروم و یک اسپری بگیرم که اینجوری به قیس و قاس نیفتم و بچه ها را نترسانم
شاید هم تلنگری بود مثل همیشه و خدا میخواست بگوید حواست باشد به یک نفس بندی اگر نرود تو رفته ای !بهمین چشم بر هم زدن ..
فیزیک کوانتم مجله موفقیت 270صفحه 25ترجمه رها اصلانی از مقاله دکتر جودیس پنزا
حضور تماشاگر مشتاق و مشاهده کننده هوشمند است بنابراين ثصور اينکه رسيدن بيک آرزوو يارويا غير ممکن است از اساس تصور باطلي است
چرا که آنچه مانع رسيدن اشخاص به آرزوها و خواسته هايشان مي شود خود آن اشخاص هستند که به دليلي قادر به استفاده هماهنگ فکر و احساس خود براي رويت و مشاهده آرزوهايشان نيستند.
در اين رابطه بد نيست به آزمون جالبي که در مرکز تحقيقات هارت مث کاليفرنيا انجام شد اشاره کنم .در اين آزمون سه گروه از افراد انتخاب شدند.هدف اين بود که ببينند آيا افکار و احساسات مي توانند ساختار ژنتيکي بدن اشخاص يعني دي ان اي انها را تغيير دهند.اين پژوهش توسط دکتر رينزانجام شد و دي ان اي شرکت کنندگان درون آب ديونيزه
در اختيار انان قرار گرفت .
از گروه اول خواسته شد با تکنيکهاي همگرايي احساسي که دکتر رينز به انها آموزش داده بود با احساسات عشق و دوستي روي تغيير دي ان اي تمرکز کنند.
از گروه دوم خواسته شد با تکنيکهاي همگرايي فکري روي افکار دي ان اي کارکنند.
از گروه سوم خواسته شد همزمان با فکر کردن از احساسات خود نيز براي تغيير دي ان اي کمک بگيرند.
نتيجه آزمون بسيار جالب بود .فقط گروه سوم توانستند در بيست و پنج درصد نمونه ها تغيير ايجاد کنند.
اين يعني براي ايجاد تغيير اساسي در بنيادي ترين ساختار ژنتيکي بدن بايد خواستن و طلب کردن با شور و هيجان و احساس هماهنگ همراه باشد و تنها وقتي پر از اشياق و تمناي رسيدن به حالتي مي شويم -ميتوانيم از باطن و از عميق ترين لايه هاي وجودي خود به ان حالت برسيم.
به زبان خيلي ساده ميدان کوانتم جاري در هستي به آنچه ما مي خواهيم جواب نمي دهدبلکه به چيزي که همين الان هستيم واکنش نشان ميدهد.به نظر شما آيا معناي اين غير از اين است که همان چيزي نصيبمان مي شود که داريم ميبينيم!
فرزانه
تک بیت
میکشد هرجا که خاطر خواه اوست.....
به بهانه چهلم خاله بی بی از زبان فرزندانشان
اللهم الحفظ امام زماننا
دنیا و آخرت به نگاهی فروختیم سودا چنین خوش است که یکجا کند کسی
بی بی سلام – می گویند سرایش یک بیت درست از زندگی نیاز به سفری 70 ساله دارد و ما فرزندان شما بیتهای زیادی از شما آموخته ایم شعری یادم آمد که بی مناسبت نمی بینم که در چهلمین روز عروج عارفانه شما باز گو کنم :
قسمت نشد که با تو کمی گفتگو کنم
با این دل شکسته تورا روبرو کنم
قسمت نشد که لحظه غمگین رفتنت
با اشکها مسیر تورا شستشو کنم
از یادها گذشتی و در بادها گم شدی
حالا حظور تورا در کجا جستجو کنم
قسمت نشد تو رفتی و من مانده ام هنوز
باید تمام عمر توراآرزو کنم...
ودر پایان دعایی را می خوانم که همیشه شما می خواندید و میدانم که در دنیا و آخرت بدان رسیده اید:
الهی هب لی کمالانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاءنظرها الیک حتی تخرق ابصارالقلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمه و تصیرو ارواحنا معلقه به عز قد سک
الهی روزی ام فرما که از کل ماسوی به کلی جدا شوم و فقط به تو پیوندم وروشن فرما چشم های قلوب مارا به تجلیات نورانی شهود خودت تا نورانیت چشم های قلب که در شهود تواند و افاضات تو – حجابهای نوری که بوی خودی میدهد بردرند و به معدن جلال و عظمت برسند و جان ها یمان از این درکات ذلت به اوج لامکان عزت مقدست تعلق یابند و متوطن گردند
بی بی روحتان شاد و با فاطمه زهرا محشور باشید
تبریک
میلاد دردانه آفرینش زهرای مرضیه سلام الله علیه مبارکباد
یا زهرا
الاای چاه یارم را گرفتند
گلم عشقم بهارم را گرفتند
میان کوچه ها باضرب سیلی
همه دارو ندارم را گرفتند
دگر پروانه بال و پرندارد
نه بال و پر که خاکستر ندارد
مفسرها همه با خون نویسند
که قرآن علی کوثرندارد
شهادت بانوی دوعالم فاطمه زهرا سلام الله تسلیت باد
یا ارحم الراحمین
سید شریف جرحانی نقل میکند:
پیغمبر وقتی با چند تن از یاران در کوچه ای می گذشت زنی وی را سوگند داد تا با یاران به خانه وی درآیند.در خانه آتشی افروخته بودو کودکان زن بر گرد آتش بازی می کردند- زن از پیغمبر پرسید که:آیا خدای بر بندگان رحیم تر هست یا من بر فرزندان خویش ؟پیغمبر گفت : البته خدای رحیم تر باشد از آنکه (ارحم الراحمین)اوست. زن پرسید که:تو پنداری من فرزندان خویش در این آتش در می افکنم؟ گفت :نه – وزن پرسید پس خداوند چگونه بندگان خویش را در آتش می افکند با آنکه رحیم تر از من است؟ میگویند پیغمبر بگریست و گفت بر من وحی همچنین آمده است! (تعریفات جرحانی/ 82) از کوچه رندان-دکتر عبدالحسین زرین کوب فصل رند در بن بست – صفحه 137
معجزه
آخدا خیلی مخلصیم
(رسول الله)
ساعت نه شب داشتم از سر کار می امدم خانه – خط واحد شلوغ بود و من ایستاده بودم و دستم را گرفته بودم به میله و از خستگی دلم می خواست سرم را بگذارم روی دستم و ایستاده بخوابم !همنجا بود که فکر کردم خدا چقدر به من نزدیک است و همین طور به آدمهای خسته از کار که توی خط واحد حضور دارند.
راستش را بخواهید فکر کردم او هم کنار من ایستاده و سرش را گذاشته روی دستش و می خواهد مثل من ایستاده بخوابد!
این مورد برایم خیلی پیش می ایدکه خدا را خیلی خیلی نزدیک حس می کنم-مثل وقتی که کنار پسرم دراز کشیده ام و او آرام خوابیده است – فکر میکنم خدا هم مثل من دارد به او نگاه میکند و کیف میکند....مگر نه اینکه خدا هم بچه ها را خیلی دوست دارد....
خیلی وقتهای دیگر هم خدا را نزدیک حس میکنم مثل وقتیکه به شکوفه های تازه درآمده درخت سیب نگاه می کنم یا صبح های خیلی زود که خورشید دارد در می آید و عصرها که خورشید دارد می رود.... میخوام بگم آخدا ما خیلی مخلصیم –خیلی چاکریم –آخدا الحق که خیلی خدایی... نوکرتم دربست....!
نیمه رمضان نود و یک مشهد
تولدم مبارک!
مستند آدمها(1)
جای خالی سلوچ
سلا م عزیزان همراه-بعداز گرفتاریهای گاه و بیگاه و خوش و ناخوش دوباره سلامتان میکنم .غیبت کوتاه چندین ماهه ام را ببخشایید.
بتازگی خواندن دوباره کتابی را به پایان برده ام که نامش (جای خالی سلوچ است )و نوشته محمود دولت ابادی –بعضی از کتابها به دوباره خواندنش می ارزد و این از همان کتابهاست .در مقدمه داستان چنین آمده است :داستان جای خالی سلوچ روایت دردمندانه سیر تباه شدگی یک خانواده روستایی بی زمین است . و این کل ماجراست که دولت آبادی با استادی تمام به شرح جزییات آن پرداخته و شده است کتاب خوب (جای خالی سلوچ).جادادرد همین جا از خواهر زاده خوبم خانم ژیلا پورکیانی تشکر کنم بخاطر اینکه این کتاب خوب را به من هدیه داده است.
این هم خلاصه خیلی کوتاهی از این کتاب:
سلوچ شوی مرگان یک صبح زود از خانه بدر می آید می رود و باز نمی گردد.مرگان به سختی بچه هایش عباس – ابروا- و هاجر را بزرگ میکند.استادی تمام عیار دولت ابادی در جای جای داستان به چشم می خوردو این قسمتی از پاراگرافی است که عباس بعد از ستیزی نابرابربا شتری که بهار مست شده است و نامش لوک است به چاه می افتدو زخمی و بهوش و بیهوش چشم که باز میکند چشمش به ماری می افتد که بطرفش می اید.... یکی از مارها می جنبد –خیزش ملایم خود را آغاز میکند-چمبره اش نرم نرم باز می شود و قدش دم به دم درازتر می شود رو به عباس می اید....یخ بندان روح - مار می اید . آمد. سر برزانوی عباس گذاشت و خزید.براه افتاد . از روی برهنگی شکم بالا خزید سینه را سرید و روی شانه تابی بدور گردن و عبور از میان کاکل سر و پس سر بدیوار کشاند و نرم نرم تن از عباس واکشاند -بدیوار چسبید و عباس دیگر چیزی نفهمید. کور و کر و لال و کرخت تن- لاشه ای غوطه ور در عرق سرد....موهای سر و ابروهای عباس یکسر سفید شده اند....!
کتاب کتاب خوبی است پیشنهادم خواندن ان است بهروز باشید