شاخه درختی پیدا کرده بود که بالایش کمی انحنا داشت وشکل عصا بود.قسمت انحناییش را هم با نوار چسب سیاه نوار پیچی کرده بود که دستش را اذ یت نکند و این شده بود عصایش .سبدی هم که دستش بود کار خودش بود یک کیسه خالی برنج پاکستانی برداشته بود و دوتا نوار هم دوخته بود بالای کیسه و شده بود دستگیره هایش .دست دیگرش هم یک تسبیح کربلا بود داشت ذکر می گفت نمیدانم الله اکبر می گفت یا الحمدالله .نگاهش که میکردی ساده بود و بی الایش -عصا و سید و تسبیح همراه با خودش یک منحنی نرمال را تشکیل داده بودند به عصای خود ساخته اش تکیه داده بود و ذکر میگفت سنش حدود ۷۰سالی میشدتاکسی که راه افتاد در همهمه ماشینها و بوق و ترافیک ودود گمش کردم...