عيدتان مبارك باد

درآستانه سال نو با مولا علي همنوا مي شويم و دعا ميكنيم كه :

خداوندا،دل مرا روشن وتابناك،قدمهاي مرا ثابت واستوار گردان- گردن مرا كشيده وراست،ديدگان مرابينا و پرنوروبدن مرا سالم و قوي نگاهدارتا اين همه را در راه كمك به خلق تو و بهبود جامعه اي كه در ميان آن زندگي مي كنم بكار ببرم.

سالي همراه با سلامتي و بهروزي ،ماندگاري و پويايي برايتان ارزو مي كنم

براي خواهر كوچكم سودابه

بعد از صديقه من هستم و بعد از من آخرين فرزند خانواده 7نفري سودابه . 5تا ما خواهرو برادرها و دوتا هم آقا و بي بي .و من چقدر از عدد 7 خوشم مي آيد.حالا هم ميخواهم از خاطراتم با سودابه برايتان بگويم .قبل از آن بايد از خانه بردسيري برايتان تعريف كنم .قديمها خانه ها بزرگ بودند و ويلايي ،اگر كل شهر را مي گشتي يك آپارتمان نميديدي .منظورم 40 سال پيش است.بيشتر خانه ها از خشت و گل بود و گاهي هم از آجر.خانه ماهم همينطوري بودو وسعتش حدود 1000يا 1200متربود وروي تل ساخته شده بود .تل قسمتي از شهر بود كه بلند تراز  بقيه جاها بود و از انجا مي توانستي تمام شهر را ببيني.خانه ما سه قسمت داشت .يك قسمت اتاقها بود ،يك قسمتش باغچه بود ويك  قسمتش راهم  مي گفتيم (پروستو).پروستو محل نگهداري مرغ و خروسها بود.از يكي دوتا مرغ و خروس شروع كرده بوديم وزياد شده بود.مديريتش با بي بي بود.مرغها كه تخم مي گذاشتند و كرك مي شدند بي بي آنها را مي خواباند وبعد از چند روز من و سودابه مي د يديم كه مرغها با چه وقاري حركت ميكنند و دنبالشان 7-8تا جوجه تپل مپلي در حالبدو بدو كردن .و ما چقدر جوجه ها را دوست داشتيم .

توي مرغ و خروسها چند تا بوقلمون هم داشتيم و يكي از بوقلمونها نر بودو از بقيه بزرگتر بود.اين بوقلمون بزرگه به صداي بلند حساسيت داشت و عكس العمل نشون ميداد.يادم هست وقتي زنگ در خانه را ميزدند صدايش در مي آمد و قد قد ميكرد.من اين را مي دانستم .گاهي دستهايم را كه محكم بهم ميزدم بلند قد قد مي كرد.

يك روز كه با سودابه رفته بوديم كه به مرغ و خروسها دانه بدهيم وداشتيم باهم حرف ميزديم و شوخي ميكريم اين جريان اتفاق افتاد.من به سودابه گفتم تو خري و او هم خنديد و جواب داد نخير تو خري.من گفتم از بوقلمون بزرگه ميپرسيم ببينم چي ميگه هرچي گفت هم تو قبول كن و هم من .او هم گفت باشه بپرس.من كه جريان را ميدانستم با صداي بلند داد زدم :سودابه خره؟و بوقلمونه جواب داد قد قد قد .....قد قد قد....گفتم ديدي تاييد كردو سودابه گفت اين كه كاري نداره منم مي پرسم .گفتم بپرس.و هر چه داد زد صداي بوقلمونه در نيومد آخه اون خبر نداشت كه بايد داد بزنه و صداشم كه ظريف بود بوقلمونه عكس العمل نشون نميداد.هر چند بار كه گفت جواب نداد كه نداد.كم كم داشت خودشم باورش مي شد!چه خوش روزگاري بود ان روزگاران....

اين واقعه رو هردوتامون يادمون بودودور هم كه جمع مي شديم  براي بچه هامون تعريف مي كرديم و كلي با هم مي خنديديم.و اين صميميتمان را با هم بيشتر مي كرد.يادم نمي رود آخرين شبي كه همين حكايت را تعريف مي كردم و سودابه بعد از فوت اميد براي اولين بار مي خنديدو من چقدر خوشحال بودم  كه باعث خنده اش شدم .آخر او بعداز صد روز كه از فوت اميد ميگذشت براي اولين بار ميخنديد و بچه ها خنده اش را مي ديدند.واصلا خبر نداشتم فرداي آن روز ديگر در ميان ما نيست و نمي خندد.فرداي آن شب سودابه ما را تنها گذاشت و به همسرش اميد پيوست .خدايشان رحمت كند.

من و خواهرم صديقه

من وخواهرم صديقه

من از خواهرم چهار پنج سالي كوچكترم و اين خيلي خوب است كه آدم يك خواهر بزرگترتر داشته باشد.از همان بچگي هوايم را داشت و اگر پولي پس انداز ميكرد سهم تو جيبي  من بجا بود.بعد هم كه با پسر عمه جواد ازدواج كرداز تهران برايمان سوغاتي مي اورد.يا همينطور از شيراز .يادم هست يكد فعه از شيراز كه آمده بود براي سودابه يك خرس آورده بود كه طبل ميزد و براي من يك جوجه كه راه ميرفت و دونه مي خورد.تا مدتها اونو داشتم ومواظبش بودم هردوتاشان كوكي بودند،كوكشان مي كرديم و راه مي افتادند.بعدها هم كه بزرگتر شدم اين دوست داشتنها ادامه داشت .يادم هست گاهي كه بخانه شان ميرفتم و نبودند،خودم با چوبي ،سيمي ،لولاي بالاي در را باز مي كردم و داخل مي شدم و آنها كه مي آمدند مرا داخل خانه شان مي ديدند!

حكايتي يادم آمد كه بد نيست شما هم بدانيد.در كش و قوس انقلاب بوديم .يكروز از مسافرتي آمده بودم نصف شب رسيدم مشهد مدتي هم بود از خواهر بي خبر بودم،گفتم برم و احوالي بپرسم ورفتم ديدم بدجوري است نصفه شب از خواب بيدارشان كنم طبق معمول مثل قديما با يك تكه چوب لولا را باز كردم و داخل شدم آشپز خانه شان زير زمين بود اول فكر كردم برم زير زمين و بخوابم ولي بعد گفتم فردا صبح كه خواهر بيدار شود و بيايد آشپزخانه و ببيند يكنفر خوابيده ممكن است هول كند .اين بود كه تصميم گرفتم بيدارشان كنم .بهمين منظور رفتم پشت در اتاق و شروع كردم تقه زدن.بيدارشدند از داخل اطاق صداي پچ پچ مرد وزني مي امد معلوم بود كه نگرانندخلاصه مرده گفت كيه؟گفتم نظامم از تهران آمدم.جواب داد نظام كيه؟چكار داري .منم فكر كردم جواد شوهر خواهرم داره شوخي مي كنه .گفتم جواد اذيت نكن .گفت جواد كيه اقا چكارداري؟كم كم داشتم فكر مي كردم نكنه خونه رو اشتباهي اومدم خلاصه مام به تته پته افتاده بوديم ،شكسته بسته توضيح دادم كه كي هستم و امدم خانه خواهرم و....

مرد ارتشي بود و اون روزا بگير بگير ارتشيا بود.خلاصه كم كم فهميد كه قضيه از چه قرار است .ومن هم شرمنده از اين حركتم عذر خواهي كردم و خدا حافظي كردم.ظاهرا خواهرم اينا اجاره شان تمام شده بود و از آنجا رفته بودند و من بي خبر نصفه شب اشتباهي رفته بودم خانه مردم! و بيچاره ها چقدر ان شب حرص خوردند و من چقدر ترسيدم و شرمنده شدم .اول آنها ترسيدند بعدا من !بگذريم كمي طولاني شد ولي شما فهميديد كه ما با خواهرمان چقدر دوست بوديم و ندار!

مهدي

/* /*]]>*/ امروز مي خواهم از مهدي بگويم.روزي دكتر شريعتي ميخواسته است براي پدرش نامه بنويسد،گفته بود نميدانم نامه را چگونه شروع كنم.بنويسم براي پدرم ،براي استادم،براي مرادم وبراي ....حالا من هم مانده ام ،چرا كه مهدي هم برادرم بوده است ،هم استادم،هم مرادم....وبقول مولانا فاش بگويم اين سخن ،شمس من و مراد من ....شمس من و خداي من . مهدي بود كه مرا با كتاب آشنا كرد،بانوشتن ،با ادبيات و شعر، با اگاهي ،با خدا...بايقين بعد از شك ..با كتابهاي بهرنگي شروع كردم با ماهي سياه كوچولو،با اولدوز و كلاغها،با كچل كفتر بازوبعدها كه بزرگتر شدم با كندو كاو در مسائل تربيتي ايران با مدير مدرسه آل احمد و با غربزدگي اش .بعدها كه بزرگتر شدم خسي در ميقات جلال بدلم نشست .باشعرهاي آنزمان با دختراي ننه درياي شاملو با شعر سيب سهراب سپهري با زمستان اخوان ثالث و با دو منظومه ابي سياه خاكستري حميد مصدق .با ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد فروغ.وبعدها با روزهاي خوش انقلاب و سالهاي اولش كه بهار كتاب و كتابخواني بود.يادم هست جلو دانشگاه تهران پر كتاب بود كتابهاي جلد سفيد ؛كتابهاي دكتر شريعتي دوسه تايي كه مي خريدي دو سه تا هم هديه ميدادند و چه ارزان بود كتاب ...بگذريم خيلي جدي شد قرار بود از خاطرات بچگي ام بگويم با مهدي .40 سال پيش يكروز اقا (پدرم)به مهدي گفت برو سر نظامو رو اصلاح كن و رفتيم .مهدي يك دوچرخه داشت ،از آن دوچرخه هاي رالي قديمي ،خيلي هم دوستش داشت.من جلو نشستم روي ميله و راه افتاديم .بين راه برايش درد دل كردم كه وقتي سرم را با نمره4 ميزنم ماشين اصلاح موهاي سرم را ميكند و خيلي درد مي گيرد و او هم در عالم برادري دلش سوحت وگفت :اين دفعه به اكبر دلاك مي گويم سرت را با قيچي اصلاح كند كه درد نگيرد.كه او همين كار را كرد و فكلي هم برايمان گذاشت و اصلا موهايم كنده نشد و درد نگرفت .و برگشتيم.به خونه كه رسيديم چشمتان روز بد نبيند بر حسب اتفاق آقا خانه بود،تا كه مارا ديد عصباني شد و شروع كرد به دادو بيداد با مهدي كه اين چه وضعي است كه براي بچه درست كردي و ما را مجبور كرد كه دوباره برگرديم و با 4اصلاح كنيم و چقدر براي مهدي سخت بود اين كار .اما پدر بود و كاري هم نمي شد كرد.همه از پدر حساب مي بردند حتي مهدي .حالا كه بعد از سالها فكر ميكنم مي بينم مهدي شباهت زيادي به آقا داردو هردو را دوست دارم با تمام تفكراتشان .