ايميلم را كه باز كردم عزيزي يك عكس فرستاده بود عكس يك مرغابي كه جوجه هايش را زير بالش گرفته بود تا از باراني كه مي امد خيس نشوند .7-8 تا جوجه بودند كه رفته بودند و زير بالهاي مادرشان قايم شده بودند.پسر كوچكم كنارم نشسته بود .عكس را كه ديد براي هركدام از جوجه توضيح خاصي داد ومي گفت بابا نگاه كن اون يكي خيلي زبل بوده رفته اون عقب عقبا يه جاي خوب و گرم و نرم پيدا كرده و چشماشم بسته و با خيال راحت خوابيده .يااين يكي همه تنشو قايم كرده ولي سرش بيرونه و رو سرش بارون ميريزه .اين اخري رو نگاه كن فقط تونسته سرشو نجات بده و دمبش بيرونه!اين يكيم كه اصلا جا پيدا نكرده. گفتم بله پسرم بال مادر باز شده و در اختيار جوجه ها قرار گرفته ،حالا ديگه نوبت جوجه هاست كه يه جوري با هم كنار بيان وجارو با هم تقسيم كنن.مي بيني جا به اندازه كافي هست ولي خودشان خوب تقسيم نكرده اند.ما آدما هم همينجوريم وبعضيا جاي نرم و گرم دارند و بعضي ها هم بدون سر پناه هستند.در صورتي كه مواهب طبيعي در اختيار همه گذاشته شده اما بعضي ها بحق خودشان قانع نيستند و زيادي بر مي دارند و حاصلش اين مي شود كه به ديگران كمتر مي رسد.حرف كه به اينجا رسيد پسرم گفت بابا حرفاي گنده گنده نزن من همه جوجه ها را به اندازه هم دوست دارم .و من گفتم حق با توست،مادرشونو نگاه كن كه چه مغرور و سخاوتمند بچه هاشو زير بالش گرفته ،انگار همه رو با هم بغل كرده هر 7-8 تا رو باهم!و ما آدمها نمي تونيم همه بچه هامونو با هم بغل كنيم!