برادرم كاظم
/**/ نوبتي هم كه باشد نوبت كاظم است ،برادر بزرگم كه بواقع بزرگ است و دل دريايي دارد.بچه كه بودم شاگرد نجاري اش بودم و حالا كه بزرگ شده ام شاگرد اخلاق نيكش هستم .بهر حال ما هميشه به شاگردي برادرمان كاظم آقا افتخار مي كنيم .
يادم هست تنهادكان نجاري بردسير در اختيار كاظم بود.صحبت 40 سال پيش است .عصرها كه بيكار ميشدم يا سه ماه تعطيلي ميرفتم و براي برادر كار مي كردم .كارم راست كردن ميخهاي كج بود .ميخ ها را كه از جعبه ها در مي آورديم صافشان مي كرديم و دوباره استفاده مي شد.
روزي 2ريال دستمزد مي گرفتم كه كم كم به 6 ريال افزايش پيدا كرده بود.آنروزها 6ريال خيلي پول بود،مي شد كلي خوراكي خريد و كل جيبها را پر كرد .و خوراكي حاصل زحمت كشي چه مزه اي ميداد!آدامس بادكنكي خروس نشان بود دانه اي 10 شاهي يعني نيم ريال!يك ريال كه مي داديم اقاي روحبخش كل جيبهايمان را پر تخمه آفتاب گردان مي كرد.وقتي كه 2ريال حلواي كشي مي خريديم از بس كه مي خورديم دلمان را ميزد.
يادم هست گاهي وقتها نصف مزد روزانه ام را ميدادم و يك نان بازاري مي خريدم .آنروزها همه نانها خانگي بود و بيشتر مردم توي خانه تنور داشتند و نان مي پختند.ما هم داشتيم وخانمي مي امد و برايمان نان مي پخت اسمش ننه ممقلي بود يعني مادر محمد غلامرضا!
شهرمان فقط يك نانوايي از نانوايي هاي امروزي داشت ،مردم به آن نان مي گفتند نان بازاري.من 3ريال ميدادم يك نان بازاري مي خريدم و شروع مي كردم به خوردن.به خانه كه مي رسيدم نصفش را خورده بودم نصف ديگرش را دو قسمت مي كردم و يك قسمتش را مي دادم سودابه وبقيه اش را باز مي خوردم.آخر نان زحمت كشي بود ديگر !
سالهاي بعد كاظم مسئول فروشگاه كارخانه قند بردسير شد،آنجا هم من مي رفتم شاگردي.عصرها كه بخانه بر مي گشتم روزي 3تا ادامس بادكنكي اضافه بر مزدم بر مي داشتم نه براي خوردن كه براي جمع كردن پوستشان!
هر 1000تا پوست كه جمع مي كرديم يك توپ فوتبال جايزه مي دادند.يك كمد داشتم كه يك سوراخ كوچك داشت .پوست آدامس را برميداشتم و آدامس را از سوراخي داخل مي انداختم .من هميشه همين كار را مي كردم روزها گذشته بود و من خبر نداشتم كه چقدر ادامس جمع شده .يك روز كاظم اتفاقي در كمد را باز كرد و آدامسها هري ريخت پايين ،من هم آنجا بودم كاظم اجازه نداد توضيح بدهم و دنبالم كرد كه مرا بزند و من فرار كردم و آقا بدادم رسيد و گرنه اردنگي را خورده بودم!
خلاصه به وساطت آقا دوباره آدامسها را بردند فروشگاه و بدون پوست به مردم فروختند.ولي من 7000تا پوست جمع كردم و 7تا توپ جايزه گرفتم.
زمين كشاورزي پشت خانه را صاف كرديم دوتا پيت خالي 17 كيلويي روغن نباني را هم خاك ريختيم و دو تا چوب هم فرو كرديم وسط خاكها وشد دروازه و شروع كرديم به فوتبال و چه كيفي ميداد فوتبال با توپ بادي با پاي لخت توي زمين خاكي !خلاصه از همه محله آمدند بازي و 7تا توپ به يكماه نكشيد و همه اش تركيد .يادش بخير اون روزها....
/*]]-->