ماهی
امروزرفتم پارك يعني خودم نرفتم ماهي صادق مرابرد-حكايت از آنجا شروع شد كه صادق پسرم براي سفره هفت سين 4تا ماهي خريده بود دوتا كوچك 2تا بزرگ و گفت كه ميخواهد امسال ركورد بشكند و تا آنجا كه بشود ماهي را زنده نگه دارد- هرروز آبشان را عوض ميكرد و هوايشان را داشت چرا كه از مردن ماهي ها در سالهاي گذشته خاطره خوبي نداشت. اين بود كه دلش مي خواست ماهي هايش زنده بمانند اما چنين نشد روز چهارم كه رفته بود آب ماهي ها را عوض كند يكي از ماهي بزرگها مرده بود دوسه روز بعد هم يكي از ماهي كوچك ها ورجه ورجه كرده بود واز ظرف بيرون افتاده بود و جند روز بعد هم ماهي كوچكه دومي ناپديد شد صادق كه نفهميد چي شده اما من فكر ميكنم ماهي بزرگه نوش جانش كرده بود! اين شد كه از ماهي ها فقط يكي باقي مانداين ماهي تقريبا 2 ماه دوام آورد اما كم كم داشت رنگ قرمزش سفيد مي شد واين طوري شد كه با صادق قرار گذاشتيم كه اونو به پارك ببريم و توي استخر رها كنيم و ماهي صادق ما رو به پارك برد!ماهي را كه به آب انداختم اول فكر نمي كرد به جاي بزرگتري منتقل شده و بنا به عادت دور خودش مي چرخيد اما كم كم فهميد كه به دنياي بزرگتري اومده كم كم دمي تكان داد و باله اي زد و حركتي ، بعد هم ورجه ورجه اش شروع شد و يكدفعه آنقدر شنا كرد كه گمش كردم و خوشحالم كه مقاومتش باعث شد كه تونست به دنياي بزرگتري راه پيدا كنه .كاش يكنفر پيدا ميشد وبا من همين كار را ميكرد و مرا از اين تنگ كوچك به دريا ميبرد .....