داشته هايي كه داريم و قدر نميدانيم!

صبح كه از خواب بيدار شدم كمي پاهايم را تكان دادم ديدم سر جايشان هستند فهميدم يكي از داشته هايم پاهاي سالمم هستندو فكر كردم كه خيلي ها هستند كه پا ندارندو آرزو دارند كه پا داشته باشند...بعد دستهايم را تكان دادم و فهميدم كه دست دارم و خدارا شكر كردم كه دست دارم ،چرا كه خيلي ها دست ندارند و فكر كردم كه دستها چه نعمت بزرگي هستندوبعد فكر كردم اگر انگشت شصت نداشتم چقدر بد بود،در نوشتن مشكل پيدا مي كردم وقتي ميخواستم چيزي بنويسم بايد قلم را بين ديگر انگشتانم مي گرفتم و چقدر سخت مي شدو فهميدم كه شصت هم دارم آنهم دو تانه با شصت پاهام مي شه چهارتا!و خدا را شكر كردم.

آرام آرام چشمهايم را باز كردم و كلي چيزها ديدم ،راستي كه چشمها چه عضوهاي پيچيده اي هستند.براي اينكه قدرشان را بدانيد فقط يكساعت چشمهايتان را ببنديدو چشم بسته توي خانه راه برويد!از يخچال يك نوشيدني برداريد وبعد يك قوطي كنسرو بعد هم با چشم بسته قوطي بازكن را پيدا كنيدو بعد هم بازش كنيد.يك بشقاب هم پيداكنيد و كنسرو را داخلش خالي كنيدحالا اگر موفق شديد چشم بسته كمي از آن را ميل كنيدو فقط مواظب باشيدقاشق را بجاي دهان توي دماغتان نكنيد!نخديد راست مي گويم حالا فهميديد كه چشمها چه عضوهاي مهمي هستند.يادتان باشد شما دو تا چشم داريدو بالاي چشمها دوتا ابرو،فكر كنيد اگر ابرو نداشتيد اصلا خوشگل نبوديد تازه وقتي باران مي باريد،قطره هاي باران مستقيم از بالاي چشمهاتان داخل چشمتان مي ريخت.راستي كه ابروها چه سدهاي محكمي هستندو چه جاي مناسبي گذاشته شده اند پس بازهم خدارا شكر بقيه اش بماند براي پست بعدي.