آقای خیراندیش
درست فکرمیکرد دستش به خیر میرسید سعی میکرد به هر طریقی که شده بدیگران کمک کند بر حسب اتفاق فامیلش هم خیر اندیش بود یادش بخیر معلم کلاس ششم دبستان آفاخان بردسیر ,نمیدانم اکنون کجاست و چه میکند اما هرجا که هست خدایش خیر دهد-شریف بود و بزرگوار.
ادبیات درس می داداول که وارد کلاس می شدمقدمه سعدی را از حفظ می خواند –سپاس خدایی را که ............هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آیدمفرح ذات پس در هر نفسی شکری واجب شکرا و قلیلا من عبادی الشکور....خدا حفظش کند هنوز طنین صدایش در گوشم می پیچد.
میخواهم حکایتی عملی را از حرکتهای انسانیش برایتان بازگو کنم قصه ای که به چهل سال پیش بر می گردد-آنزمان که کلاس ششم دبستان اقاخان بردسیر درس می خواندم .
همکلاسی داشتم که وضع مالی خوبی نداشت یعنی هیچکدام وضع مالی خوبی نداشتیم اما این یکی اوضاع بدتری داشت –آنزمان بچه هایی که وضعشان خوب بود هر کدام یک خودنویس داشتندکه اسمش سناتور بود آنهایی که سنی ازشان گذشته یادشان هست قیمتش پنج تومان بود-انوقتها پنج تومان خیلی پول بود-حالا پولها بی ارزش است و با پاتصد تومان یک پفک نمکی هم نمی دهند-اقای خیراندیش اعتقاد داشت که نوشتن با خودکار خط را خراب می کندو اصرار داشت که با خودنویس بنویسیم یادم نمی رود یک روز که وارد کلاس شد و مقدمه سعدی را طبق معمول خواند از جیب بغل کتش یک خودنویس سناتورنو بیرون اورد ودرحضور همه به این همکلاسی بی بضاعتمان داد و گفت این خودنویس را تازه خریدم روان نمی نویسدو کند است شما بگیر و تکالیفت را با این خودنویس بنویس تا روان شود بعدا من از شما پس خواهم کرفت .نشان به همان نشان که این خودنویس تا اخر سال دست دوست ما باقی ماندو پس گرفته نشدکه نشد.
آنزمان من مثل خیلی از بچه ها باورم شده بود اما بعدها که بزرگتر شدم دانستم هدف معلم خوب ما این بود که همکلاسی بی بضاعت ما مثل بقیه یک خودنویس سناتور داشته باشدو تنها راهی که بنظرش رسیده بود انجام این کار بود.این درس عملی معلم کلاس ششم دبستان افا خان بردسیر برای این شاگرد کوچک هیچوقت فراموش نمی شود.خدایش خیر دهد