جناب عزراییل
ديشب با عزراييل گپ و گفتي خودماني داشتيم . بي مقدمه آمد ترسيدم ،گفتم چرا بي مقدمه دري بزن ،تقه اي ،سرفه اي ،نصف جان شديم بابا،گفت ما اينيم ديگه تنها فرشته مقربي كه اجازه دارد بي اجازه وارد شود و بهترين چيز آدمها را بگيرد(جان ادمها را)!اين را هم اضافه كرد كه من فقط اجازه ندارم كه بدون اجازه وارد خانه پيامبران شوم!و تعريف كرد كه وقتي فرمان يافتم جان بهترين مخلوق خدا – پيامبر عظيم الشان – رسول الله را بگيرم ناشناس در زدم ، فاطمه(س) راهم نداد گفت پيامبر مريض است برو فردا بيا و من رفتم و فردا وقتي دوباره آمدم باز فاطمه راهم نمي داد و من اصرار به ورود داشتم رسول الله صدايم را شنيد و به فاطمه (س)فرمان داد كه بگذار بيايد دوستمان عزراييل است تا اجازه ندهي وارد نمي شود و من با اجازه رسول الله وارد شدم و جان بهترين مخلوق خدا را گرفتم و چه روز سختي بود آن روز.
سخن كه بدينجا رسيد گفتم جناب عزراييل كمي خسته بنظر ميرسيد گفت اين روزها نافرماني بندگان زياد شده و گناهانشان بيشتر و سيل و آتشفشان هم بيشتر البته براي من خستگي مفهومي ندارد.البته اين را هم بگويم مرگ آنقدرها هم بد نيست خيلي وقتها نعمت است و آدمها نميدانند.خيلي ها مرا صدا مي زنند و آرزوي مرگ مي كنند اما من اجازه ندارم كه جانشان را بگيرم چرا كه روز موعودشان نرسيده است و خيلي ها اصلا بفكر من نيستند و من يكدفعه بسراغشان مي روم!.
گفتم جناب عزراييل بحرمت رفاقت طولاني كه با هم داريم بگو كه قرار است چه روزي جان مرا بگيري كه ما هر دفعه كه شمارا ميبينم نصف جان نشويم خنده اي كرد و گفت اين يكي دست من نيست ،شما آدمها آمدن و رفتنتان دست خودتان نيست و در اين حكمتي عظيم نهفته است!
گفتم كمي هواي مارو داشته باش گفت دوستيمان بجاي خود ولي حساب حساب ،كا كا برادر- اما تو ميتواني كاري كني كه جانت را آسان بگيرم .گفتم چه كنم گفت آدم خوبي باش ظلم نكن شب كه مي خوابي وضو بگير و بخواب نيمه شب بلند شو و كمي با خدا حرف بزن صله رحم كن ....گفنم ممنون از راهنماييتان .گفت بيا برويم كمي باهم قدم بزنيم .دلم هري ريخت پايين گفتم باشد براي بعد گفت اشكالي ندارد مي تواني راحت باشي اما دفعه بعد كه آمدم از اين خبرا نيست مجبوري بيايي و با هم قدم بزنيم!و رفت ....همين طور كه داشت دور مي شد صدايش را مي شنيدم كه مي گفت من در طول زندگي آدمها چند باري به آنها سر ميزنم اما جانشان را نمي گيرم بعضي ها مرا مي شناسند و بعضي ها هم نمي شناسند ....ولي تو آدم با هوشي هستي –دو سه باري كه به تو سرزدم هر بار مرا شناختي .....يادت نرود شبها كه مي خوابي حتما وضو بگير،اصلا خوب است روزها هم وضو داشته باشي –اگر به فكر من باشي كمتر از من مي ترسي آدمهايي كه به مرگ بيشتر فكر ميكنند آدمهاي بهتري هستند.....و رفت....