دستفروش کوچولو

چهار زانو كنار ديوار نشسته بود.گاهي دستهاي كوچكش را به زانوهايش مي ماليد كه هم دستهايش گرم شود و هم زانوهايش .بساطش كوچك بودمثل جثه كوچولويش . به نظر هفت ،هشت ساله مي آمد- يك كلاه كاموايي قهوه اي سرش بود-كمي از سرما ميلرزيد.كنارش سرپا نشستم و گفتم : چطوري پسر ،خوبي ؟ چي داري؟گفت سبزي.كل بساطش 5تا بسته بود 2تا بسته سبزي خوردن 2تا بسته هويچ و يك بسته كرفس پاك كرده .هويجها رنده شده بود گفتم اينا چيه ؟با معصوميتي خاص گفت اسمشون يادم رفته .گفتم مثل اينكه هويجه گفت آره يادم اومد همينه .گفتم مدرسه ميري؟گفت آره گفتم كلاس چندمي؟گفت دوم .براي كاركردن هنوز خيلي كوچك بود....نصف سبزیهایش را خریدم به ۳ تومان

*******

ياد قديما افتادم ياد اون وقتا كه ننه منقلي برايمان شير مي اوردو بي بي پنير درست ميكرد و من ميرفتم كارخانه قند و مي فروختم –فكر مي كنم يكي دو سالي بزرگتر از اين پسر بودم.بي بي كه شيرها را مايه ميكرد بعد از مدتي پنير درست ميشد آنهاراتوي يك كيسه كتاني سفيد ميريخت و بقيه كارها به عهده من بود. يك سيني بزرگ مي گذاشتم زير بعد كيسه را مي گذاشتم بعد هم يك سيني ديگر رويش مي گذاشتم روي انهم يك سنگ بزرگ . آبها كه  از منفذها خالي ميشد پنير آماده بود مربع مربع  ميبريدم و توي آب نمك ميگذاشتم تا سفت شود

فردايش بي بي آنها را توي پلاستيك ميگذاشت و مي داد من كه بروم توي خانه هاي سازماني كارخانه قند بفروشم .تا ظهر مي چرخيدم تا بالاخره يكنفر پيدا ميشد و پنيرها رابه 25 ريال  مي خريد. از اين پول 5 ريالش دستمزد خودم بودچه احساس خوبي داشتم وقتي كه پنير را فروخته بودم و به خانه مي امدم.خدا رحمت كند بي بي را مادر خوب و شريف و بزرگواري بود.

حالا فكر مي كنم كاش كل سبزي هاي پسرك را خريده بودم كه امشب وقتي به خانه ميرود و مادرش را ميبيند همان احساس خوب گذشته مرا داشته باشد.كاش خريده بودم...

مادر

وقتی می گوید:

(چهار فرزند دارم

دودختر و دو پسر)

چشمانش برق می زند

و گونه هایش گل می اندازد

اما خانه تنهاست

و دهان در

به هیچ سلامی باز نمی شود!

*****

امروز

همه آمده اند

مادر در قاب عکس لبخند می زند

و فرشته ها گریه میکنند

------

شعر را در روزنامه خواندم و متاسفانه نام گوینده شعر را نمی دانم

حیف که وقتی بدیدار مادر و پدر میرویم که خیلی دیر شده است.تازگیها مد شده که بچه ها پدر و مادرها را تنها می گذارند و تنها زندگی می کنند و این یعنی اینکه پدر و مادرها را زودتر خانه سالمندان گذاشتن -تنهایی فرقی نمیکند چه خانه خودت باشی و چه خانه سالمندان - زمانه زمانه خوبی نیست.

نامه ای برای پسرم

نامه اي براي پسرم

سلام پسرم،اگر چه مي گويند بچه ها بايد به پدرها سلام كنند  اما من سلام كردم كه بگويم سلامتي ات را مي خواهم و دوست دارم كه سالم باشي ،اين آرزوي هر پدري است.

نميدانم تال حالا ديده اي كه يك گنجشك چگونه به بچه هايش غذا ميدهد؟پدر و مادرش به تناوب مي روند و كرمي ،تكه گوشتي ،و دانه اي و هر چيزي كه مناسب حال بچه ها باشد را پيدا مي كنند و مي آيند توي دهن بچه هاميگذارند.

بچه ها اول چشمهايشان بسته است و جايي را نمي بينند فقط صداي و بوي پدر و مادر را مي شناسندودهنشان را باز مي كنندو مادر و پدر غذا را به تساوي در دهنشان مي گذارندو چه سرو صدايي مي كنند اين بچه ها...

بعد از چند روز كم كم چشمهايشان باز مي شود و بعد كم كم پر در مي اورندو بعد از مدتي توي لانه ورجه ورجه مي كنند.بالي تكان مي دهند و بزرگ و بزرگتر مي شوند.زماني ميرسد كه پدر و مادر حس ميكنند كه بچه ها بايد پرواز كردن را بياموزند و از آن روز به بعد تصميم مي گيرند غذاي كمتري به آنها بدهند تا بچه ها مجبور شوند پرواز را ياد بگيرندو كم كم مستقل شوند و اين اتفاق مي افتدو بچه ها پرواز كردن را تحت حمايت پدر و مادر ياد مي گيرندو جدا مي شوندو اين سير طبيعي بزرگ شدن و جدا شدن است.اما گاهي وقتها يكي از بچه ها ميخواهد هنوز پردر نياورده مستقل شود و پرواز كند فكر مي كند كه بزرگ شده - از لانه بيرون مي آيد روي شاخه جست و خيز ميكند  و يك روز هم از درخت پايين مي افتد...

واين آغاز فاجعه است چون هنوز پرواز را كامل نياموخته است –اگر خيلي شانس بياورد و بدست آدم بزرگ و عاقلي بيفتد او را دوباره در لانه خواهد گذارد اما هميشه اينطور نيست و اين جوجه جدا شده از لانه اگر پرواز ياد نداشته باشداولين گربه يا كلاغ شكارش خواهد كردو اگر كمي يادداشته باشد به بدبختي روي شاخه درختي فرار خواهد كردو سرانجام شب از سرما و گرسنگي خواهد مرد. اگر كمي بيشتر پرواز ياد داشته باشدچند روزي مقاومت خواهد كرد و سرانجام گرفتار بچه شيطان آدميزاده اي خواهد شدو سرنوشتي بجز نگهداري در قفس نخواهد داشت.دراينصورت ممكن از نظر آب و دانه مشكلي نداشته باشد اما او هرگز راهي بسوي آسمان آبي نخواهد داشت –زوجي پيدا نخواهد كردو فرزندي نخواهد داشت و سرانجام در قفس خواهد مرد.سرنوشت فرزندان خانه ترك كرده قبل از موعد آدميان نيز چنين خواهد بود.كاش آنان مي دانستند بي خانه بودن بدتر از خانه اي است كه كمي مشكل در آن وجود دارد.

 

مدرسه

اسم من رضا است

من در کلاس دوم دبستان

درس میخوانم

ده ما مدرسه ندارد

از اینجا تا اکبر آباد

که مدرسه دارد

 ۱۰کیلومتر است

بابا پول ندارد

که برای من چکمه بخرد

درس خواندن در زمستان سخت است

پاهایم خسته میشود

من سردم می شود

کاشکی ده ما مدرسه داشت...

ژیلا پورکیانی

ژيلا پوركياني

ديروز مهمان خواهرزاده ام بودم ژيلا پوركياني نويسنده كتابهاي اتاق رو به آب ، بهترين سيب دنيا ، كلاغ آخر قصه ها، بهار مي ايد و كاش بادبادك بودم.

آخرين كتاب چاپ شده ايشان بنام (كاش بادبادك بودم) به تازگي توسط موسسه انتشارات آستانقدس رضوي به چاپ رسيده است و قصه يك موشك 9متري است كه توسط نسيم متحول مي شود و سرانجام تصميم مي گيرد كه موقع پرتاب منفجر نشود.

قصه قصه آدمهايي است كه جنگ را دوست ندارند و از كشتن بيزارند و نويسنده سعي ميكند اين سخن را از زبان دل بچه ها و در فالب ديالوگ نسيم و موشك به تصوير بكشد و بيان كند كه دل مهربان بچه ها از جنگ بيزار است آنجا كه مي گويد:

(نسيم به او گفته بود ،بچه ها در زمان چنگ نخ بادبادك از دستشان رها مي شود.ديگر نمي خندند،ديگر نمي توانند بازي كنند،بچه ها در جنگ از بين مي روند.موشك احساس عجيبي پيدا كرده بودحتي گاهي دوست داشت گريه كند.)

و جاي جاي قصه اين ديالوگها ادامه دارد و سرانجام نسيم پيروز ميشود و موشك تصميم مي گيرد كه منفجر نشود و قصه بدينگونه پايان مي يابد

(نسيم با مهرباني موشك را نوازش كرد،موشك حالا زير آسمان با فطره هاي باران دوست شده و مي تواند رقص بادبادكها ي رنگي را در آسمان ببيند. شبها ماه برايش قصه مي گويدو ستاره ها برايش چشمك مي زنند. حالا در نزديكي او بچه ها ،بادبادكهاي رنگي شان را به هوا مي فرستند...)

براي ژيلا پور كياني آرزوي موفقيت مي كنم و به شما پيشنهاد مي كنم كتابهاي خوب ايشان را بخوانيد .اگر چه اين كتاب براي گروه هاي سني سالهاي دبستان نوشته شده ولي بزرگترها هم از خواندنش لذت خواهند برد.

ميگويند روزي نادر به ديدار امام مشرف شده بوده است براي زيارت،در حين تشرف به حرم بر درگاه حرم مرد كوري را ميبيند و از او مي پرسد كه چند سال است كه مقيم اين درگاهي و مرد جواب ميدهد ساليان درازي است .نادر ميگويد اين همه بر اين آستان مقيم بوده اي و هنوز شفا پيدا نكرده اي ؟من به زيارت ميروم و بر مي گردم اگر شفا نيافته باشي گردنت را مي زنم .

پس از رفتن نادر ،كور از صميم دل از امام رضا مي خواهد كه شفا پيدا كند و التماس مي كند كه يا امام تو كه نادر را از من بهتر مي شناسي اگر شفايم ندهي مرا خواهد كشت و گردنم را خواهد زد و خلاصه زياد گريه ميكند ...

ميگويند وقتي كه نادر زيارتش تمام ميشودو  بر مي گردد مرد كور شفا پيدا كرده بوده است .نادر از كور مي پرسد شفا پيدا كردي و كور مي كويد بله قربان نادر مي گويد علتش را ميداني و كور مي گويد نه .نادر مي گويد من علتش را مي دانم تا حالا اين جوري دعا نكرده بودي !

غرض از نقل اين حكايت اين است كه من هم مسيرم بگونه ايست كه هر روز اول توفيق زيارت امام را دارم و در ادامه سر كار ميروم اما پس از گذشت روزهاي زياد تغييري پيدا نكرده ام و همانم كه بوده ام منظو رم اين است كه آدم نشده ام . آدم حرم ميرود كه آدم شود و گرنه حرم رفتن خالي كه بدرد نمي خورد.كاش نادري مي بود و بر من هيبتي ميزد و من خالصانه دعايي مي كردم براي آدم شدن و امام دعايم را مستجاب مي كرد.