یا ارحم الراحمین

سید شریف جرحانی نقل میکند:

پیغمبر وقتی با چند تن از یاران در کوچه ای می گذشت زنی وی را سوگند داد تا با یاران به خانه وی درآیند.در خانه آتشی افروخته بودو کودکان زن بر گرد آتش بازی می کردند- زن از پیغمبر پرسید که:آیا خدای بر بندگان رحیم تر هست یا من بر فرزندان خویش ؟پیغمبر گفت : البته خدای رحیم تر باشد از آنکه (ارحم الراحمین)اوست. زن پرسید که:تو پنداری من فرزندان خویش در این آتش در می افکنم؟ گفت :نه – وزن پرسید پس خداوند چگونه بندگان خویش را در آتش می افکند با آنکه رحیم تر از من است؟ میگویند پیغمبر بگریست و گفت بر من وحی همچنین آمده است! (تعریفات جرحانی/ 82)                                از کوچه رندان-دکتر عبدالحسین زرین کوب فصل رند در بن بست – صفحه 137

کوزه ترک خورده

http://da3tanekotah.persianblog.ir/post/102/%da%a9%d9%88%d8%b2%d9%87_%d8%aa%d8%b1%da%a9_%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%87داستان کوتاهی است که نشان میدهد نیت مهم است و همیشه اتطور تیست که ما قکر می کتیم و.....

یک لیوان شیر

http://da3tanekotah.persianblog.ir/post/95/داستان جالبی است شما هم بخوانید

داستان کوتاه

داستان کوتاه  اینجا

ژیلا پورکیانی

ژيلا پوركياني

ديروز مهمان خواهرزاده ام بودم ژيلا پوركياني نويسنده كتابهاي اتاق رو به آب ، بهترين سيب دنيا ، كلاغ آخر قصه ها، بهار مي ايد و كاش بادبادك بودم.

آخرين كتاب چاپ شده ايشان بنام (كاش بادبادك بودم) به تازگي توسط موسسه انتشارات آستانقدس رضوي به چاپ رسيده است و قصه يك موشك 9متري است كه توسط نسيم متحول مي شود و سرانجام تصميم مي گيرد كه موقع پرتاب منفجر نشود.

قصه قصه آدمهايي است كه جنگ را دوست ندارند و از كشتن بيزارند و نويسنده سعي ميكند اين سخن را از زبان دل بچه ها و در فالب ديالوگ نسيم و موشك به تصوير بكشد و بيان كند كه دل مهربان بچه ها از جنگ بيزار است آنجا كه مي گويد:

(نسيم به او گفته بود ،بچه ها در زمان چنگ نخ بادبادك از دستشان رها مي شود.ديگر نمي خندند،ديگر نمي توانند بازي كنند،بچه ها در جنگ از بين مي روند.موشك احساس عجيبي پيدا كرده بودحتي گاهي دوست داشت گريه كند.)

و جاي جاي قصه اين ديالوگها ادامه دارد و سرانجام نسيم پيروز ميشود و موشك تصميم مي گيرد كه منفجر نشود و قصه بدينگونه پايان مي يابد

(نسيم با مهرباني موشك را نوازش كرد،موشك حالا زير آسمان با فطره هاي باران دوست شده و مي تواند رقص بادبادكها ي رنگي را در آسمان ببيند. شبها ماه برايش قصه مي گويدو ستاره ها برايش چشمك مي زنند. حالا در نزديكي او بچه ها ،بادبادكهاي رنگي شان را به هوا مي فرستند...)

براي ژيلا پور كياني آرزوي موفقيت مي كنم و به شما پيشنهاد مي كنم كتابهاي خوب ايشان را بخوانيد .اگر چه اين كتاب براي گروه هاي سني سالهاي دبستان نوشته شده ولي بزرگترها هم از خواندنش لذت خواهند برد.

چوبكاري(4((سيد مهدي شجاعي)

  نمي فهميدم چرا زودتر خلاصه نميكند.داشتم معني جمله (انتظار را بدتر از مرگ است )را تجربه مي كردم.حالا ديگر قدم زدن توي اطاق به اين گوچكي چه لزومي داشت،من نمي فهميدم.فقط مي فهميدم سبيل جويدن،چوب تكان دادن،حرف نزدن،قدم زدن در ان اطاق به ان كوچكي ،جلوي يك بچه سيزده –چهارده ساله ،يعني چزاندن او. بالاخره رفت و پشت ميز ايستاد.خط كش را به ميز تكيه داد ،دو دستش را روي آن گذاشت و چانه اش را روي دستش و زل زد توي چشمهاي من: (شما سر كلاس ،زنبور ول مي كرديد،نه؟) كار تمام بود.با بدن كبود،با سرو كله باند پيچي شده و پرونده زير بغل به خانه رفتن و كمر بند سياه پدر هم روي باندهاي سفيدوپشت كبودو جاري شدن خون و....قاطي شدن رنگهاو چرخيدن اطاق دور سر.....و تشنگي بيش از حدو..... (فقط بگيد شما بوديديانه ،كاريتون ندارم) قاعدتا مي بايست گفت: (نه اقا ما نبوديم...به جون مادرمون....) ولي من حال خودم را نمي فهميدم،اطاق و معلم و خط كش و...همه چرخ مي خوردندو خودشان را به سرم مي كوبيدند: (ب...ب....بل....بله....و....ولي آقا....) ولي صداي معلم را مي شنيدم،هرچندخودش را قدري تار ميديدم. (بسيار خوب .بسيارخوب!) (ميرزا خليل!ميرزا خليل!) اولين بار بود كه اسم (ميز خليل)را به اين صورت مي شنيدم.پس همان كه ما به او ميگفتيم (ميزخليل)و مسخره اش مي كرديم(صندلي خليل)نيمكت خليل)و هر چه گير مي اورديم به خليلش اضافه مي كرديم،(ميرزا خليل بوده). خدمتكار مدرسه امد،بله اقا بفرماييد (لطفا يه ليوان آب با اون قوطي روبياريد) بچشم آقا!) ليوان آب و قوطي .براي چه كاري اين دو تا با هم بدرد مي خورد؟ حتما مي خواهد اول قرص بحورد و بعد خط كش را برداردو شروع كند.مي گفتندشكنجه گرهاي ساواك اول عرق مي خوردند و بعد شكنجه مي كردند....آهان،قرص اعصاب....شايد هم آب براي خيس كردن خط كش باشدكه حسابي ..... ولي چه كسي ممكن است قضيه را لو داده باشد؟بيشتر به كداميك مي ايد كه اهل برنامه باشند.حرفهايي كه ميزدندكدامها به اين برنامه مي خورد؟ (.....شاهنامه.....آخرپاييز.....گز نكرده.....خب پسريه.....ظاهر مظلوم.....) (نمي شه اينطوري فهميد) (اين آب را شما بخوريد!) معلم بود كه به من ميگفت،مي گفت كه آب بخورم.خوردم،كمي حالم جا آمد.پنجره را كه باز كرد ،بهتر شدم. دستش يك قوطي بود.مثل قوطي شربت زخم معده مادرم وصندلي را جلو كشيدو روبروي من و نشست:

ادامه دارد....

فقیر و غنی از دیدگاه یک پسر بچه

اينجا

 روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیرهستند.آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت  پدراز پسر پرسیدنظرت در مورد مسافرتمان چه بود  ؟   پسر پاسخ داد: عالی بود پدر.پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدرو پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا،ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارندحیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

اشتباه

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوايی اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولی نمی دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد.
به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت : برای ا ينکه بتوانی دقيقتر به من بگو يی که ميزان ناشنوا يی همسرت چقدر است ،آزما يش ساده ای وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...ابتدا در فاصله ٤ متر ی او با يست و با صدا ی معمولی ، مطلبی را به او بگو . اگر نشنيد ، همين کار را درفاصله ٣ متری تکرار کن. بعد در ٢ متری و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهدآن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايی نشسته بود . مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.سپس با صدای معمولی از همسرش پرسيد:<عز يزم ، شام چی دار يم ؟و جوابی نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابی نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرارکرد و بازهم جوابی نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت« عزيزم شام چی داريم » :
و همسرش گفت: « خوراک مرغ » : برای چهارمين بار ميگم «  مگه کری ؟»
حقيقت به همين سادگی و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم ، در ديگران نباشد ؛ شايد در خودمان باشد...

معجزه

معجزه

وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود , شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت ميكنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند . پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد .
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست , سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه اي هشت ساله شود .
دخترك پاهايش را به هم میزد و سرفه ميكرد , ولي داروساز توجهي نميكرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه پيشخوان ريخت. داروساز جا خورد , رو به دخترك كرد و گفت : چه ميخواهي ؟ دخترك جواب داد : برادرم مريض است , ميخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسيد : ببخشيد !؟ دخترك توضيح داد : برادر كوچك من , داخل سرش چيزي رفته و بابايم ميگويد كه فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد , من هم مي خواهم معجزه بخرم , قيمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دخترجان,ولي ما اينجامعجزه نمي فروشيم چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت : شما را به خدا , او خيلي مريض است , بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است . من كجا ميتوانم معجزه بخرم ؟ مردي كه گوشه ای ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت,ازدخترك پرسيد:چقدرپولداري؟دخترك پول ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندي زد و گفت : آه چه جالب , فكر ميكنم اين پول براي خريد معجزه برادرت كافي باشد ! بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت : ميخواهم برادر و والدين ترا ببينم,فكرميكنم معجزه برادرت پيش من باشد. آن مرد , دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود .فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت . پس از جراحي , پدر نزد دكتر رفت و گفت : از شما متشكرم , نجات جان پسرم يك معجزه واقعي بود , ميخواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم ؟دكتر لبخندي زد و گفت : فقط 5 سنت !

معجزه عشق

معجزه عشق

سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد. به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر ميكردبهردويآنهاحمله ميكردوصدمه ميزداما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت : عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود. در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانمرسيد.زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود. پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.
دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود. روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد. سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد.
بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را بازكردوببررابايكدنياعشق و محبت واحساس درآغوش كشيدناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد: نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود. اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود. براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.
محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند. عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.
محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين ارزشمندگردددر كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست. مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است. پس : معجزه ي عشق را امتحان كن
!

موهبت بخشيدن شادي

مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند.
اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد. دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي رابرای هم نقل میکردندهر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد. پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و.......
در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد.
روزها وهفته ها گذشت يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسدمردرابيرون ببرندپس ازمدتي همه چيزبه حال عادي بازگشت مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود.مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند. موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت.

پسر و پدر

مردی دیر وقت ،خسته و عصبانی ،از سر کار به خانه باز میگشت

دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما”، چه سوالی؟
بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد، چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم، بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
اگر باید بدونی خوب می گویم، ۲۰ دلار
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید و سپس به پدر نگاه کرد و گفت: می شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا این قدر خودخواه هستی، من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟ بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به ۱۰ دلار نیاز داشته است. به خصوص این که خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خواب هستی پسرم؟
نه پدر، بیدارم
فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردم، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این ۱۰ دلاری که خواسته بودی
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولندکنان گفت: با این که خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای این که پولم کافی نبود، ولی الان هست، حالا من ۲۰ دلار دارم، می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم.…

داستان کوتاه درستکار

روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد. پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟
پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد...
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستکاری با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا کارانه ای بزند!


 

کودک

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود

و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد

زني در حال عبور او را ديد .
او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد

و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟
زن لبخند زد و پاسخ داد:نه
"من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم "

کودک گفت:مي دانستم" با او نسبت داريد "