سلا م عزیزان همراه-بعداز گرفتاریهای گاه و بیگاه و خوش و ناخوش دوباره سلامتان میکنم .غیبت کوتاه چندین ماهه ام را ببخشایید.

بتازگی خواندن دوباره کتابی را به پایان برده ام که نامش (جای خالی سلوچ است )و نوشته محمود دولت ابادی –بعضی از کتابها به دوباره خواندنش می ارزد و این از همان کتابهاست .در مقدمه داستان چنین آمده است :داستان جای خالی سلوچ روایت دردمندانه سیر تباه شدگی یک خانواده روستایی بی زمین است . و این کل ماجراست که دولت آبادی با استادی تمام به شرح جزییات آن پرداخته و شده است کتاب خوب (جای خالی سلوچ).جادادرد همین جا از خواهر زاده خوبم خانم ژیلا پورکیانی تشکر کنم بخاطر اینکه این کتاب خوب را به من هدیه داده است.

این هم خلاصه خیلی کوتاهی از این کتاب:

سلوچ شوی مرگان یک صبح زود از خانه بدر می آید می رود و باز نمی گردد.مرگان به سختی بچه هایش عباس – ابروا- و هاجر را بزرگ میکند.استادی تمام عیار دولت ابادی در جای جای داستان به چشم می خوردو این قسمتی از پاراگرافی است که عباس بعد از ستیزی نابرابربا شتری که بهار مست شده است و نامش لوک است  به چاه می افتدو زخمی و بهوش و بیهوش چشم که باز میکند چشمش به ماری می افتد که بطرفش می اید.... یکی از مارها می جنبد –خیزش ملایم خود را آغاز میکند-چمبره اش نرم نرم باز می شود و قدش دم به دم درازتر می شود رو به عباس می اید....یخ بندان روح  - مار می اید . آمد. سر برزانوی عباس گذاشت و خزید.براه افتاد . از روی برهنگی شکم بالا خزید سینه را سرید و روی شانه  تابی بدور گردن و عبور از میان کاکل سر و پس سر بدیوار کشاند و نرم نرم تن از عباس واکشاند  -بدیوار چسبید و عباس دیگر چیزی نفهمید. کور و کر و لال و کرخت تن- لاشه ای غوطه ور در عرق سرد....موهای سر و ابروهای عباس یکسر سفید شده اند....!

کتاب کتاب خوبی است پیشنهادم خواندن ان است بهروز باشید