پدر،عشق وپسر(12)
امانمی دانم که وقتی او لباس رزم بر تن علی میکرد،هم توانسته بوددست دل از او بشویدواو رارفته و رها شده و بحق پیوسته ببیند؟اگر جنین بودپس چراوقتی او کمربند(ادیم )به یادگار مانده از پیامبر رابر کمر فرزند محکم میکردبه وضوح کمر خودش انحنا بر می داشت؟اگر چنین بود پس چرا وقتی او مغز فولادی رابرسر او می نهادومحاسن و گیسوان او را مرتب میکرد،محاسن و گیسوان خودش آشکارا به سپیدی می نشست؟اگر چنین بودپس چرا وقتی او شمشیر مصری را براندام استوار پسر حمایل میکرد،چهار ستون بدنش می لرزید؟اگر چنین بود،پس چرا وقتی او رکاب گرفت برای پسر و پسر دست بر شانه او گذاشت برای سوار شدن بر من ،چرا پاهای حسین تاب نیاورد؟چرا زانوهایش خم شدو چرا از من کمک گرفت برای ایستادن؟این چه رابطه ای بود میان این دوکه به هم توان می بخشیدندو از هم توان می زدودند؟
این چه رابطه ای بودمیان این دو که دل بهم می دادندو از هم دل می ربودند؟
این چه رابطه ای بود میان این دو که با نگاه،جان هم را به آتش می کشیدندو با نگاه بر جان هم مرهم می نهادند؟نمی دانم! شایدهم قصه همان بودکه حسین گفته بود. شاید هم حسین بواقع دست از او شسته بود.
من انجا ایستاده بودم.پدر به علی اکبر گفت:پیش رویم ،مقابل چشمانم راه برو!و او راه رفت.ماه را دیده ای که در آسمان چگونه راه میرود؟چطور بگویم؟طاووس خیلی کم دارد.اصلا گمان کن که سرو،پای راه رفتن نه ،قصد خرامیدن داشته باشد.....وحسین سر به آسمان بلند کردوگفت:شاهد باش خدای من ! جوانی را به میدان میفرستم که شبیه ترین خلق به پیامبر توست در صورت،در سیرت،در کردار،در گفتارو حتی در گامهای رفتار.تو شاهدی خدای من که ما هربار برای پیامبر دلتنگ می شدیم،هر باردلمان سرشار از مهرپیامبر می شد،هر بار جای خالی پیامبر جانمان را به لب می رساند،هر بار آتش عشق پیامبر،خرمن دلمان رابه آتش می کشید،به او نگاه می کردیم.به این جوان که اکنون پیش روی تو راه میرودو در بسترنگاه تو راهی میدان می شود.
اما نه گمان نمیکنم که حسین توانسته بود دست دل از او بشوید.دلیل مجکم دارم برای این تعلق مستحکم.اما.....اماوقتی تو این طوربی تابی میکنی،من چگونه می توانم حرف بزنم؟ببین لیلا!اگر بی قراری کنی،اگر آرام نگیری،بقیه قصه را آنچنان از تو پنهان میکنم که حتی از چشمهایم هم کلامی نتوانی بخوانی.آرام باش لیلا!من هنوز از رابطه میان این دو مجبوب تو چیزی نگفته ام.
ادامه دارد.........