پدر،عشق وپسر(12)

امانمی دانم که وقتی او لباس رزم بر تن علی میکرد،هم توانسته بوددست دل از او بشویدواو رارفته و رها شده و بحق پیوسته ببیند؟اگر جنین بودپس چراوقتی او کمربند(ادیم )به یادگار مانده از پیامبر رابر کمر فرزند محکم میکردبه وضوح کمر خودش انحنا بر می داشت؟اگر چنین بود پس چرا وقتی او مغز فولادی رابرسر او می نهادومحاسن و گیسوان او را مرتب میکرد،محاسن و گیسوان خودش آشکارا به سپیدی می نشست؟اگر چنین بودپس چرا وقتی او شمشیر مصری را براندام استوار پسر حمایل میکرد،چهار ستون بدنش می لرزید؟اگر چنین بود،پس چرا وقتی او رکاب گرفت برای پسر و پسر دست بر شانه او گذاشت برای سوار شدن بر من ،چرا پاهای حسین تاب نیاورد؟چرا زانوهایش خم شدو چرا از من کمک گرفت برای ایستادن؟این چه رابطه ای بود میان این دوکه به هم توان می بخشیدندو از هم توان می زدودند؟

این چه رابطه ای بودمیان این دو که دل بهم می دادندو از هم دل می ربودند؟

این چه رابطه ای بود میان این دو که با نگاه،جان هم را به آتش می کشیدندو با نگاه بر جان هم مرهم می نهادند؟نمی دانم! شایدهم قصه همان بودکه حسین گفته بود. شاید هم حسین بواقع دست از او شسته بود.

من انجا ایستاده بودم.پدر به علی اکبر گفت:پیش رویم ،مقابل چشمانم راه برو!و او راه رفت.ماه را دیده ای که در آسمان چگونه راه میرود؟چطور بگویم؟طاووس خیلی کم دارد.اصلا گمان کن که سرو،پای راه رفتن نه ،قصد خرامیدن داشته باشد.....وحسین سر به آسمان بلند کردوگفت:شاهد باش خدای من ! جوانی را به میدان میفرستم که شبیه ترین خلق به پیامبر توست در صورت،در سیرت،در کردار،در گفتارو حتی در گامهای رفتار.تو شاهدی خدای من که ما هربار برای پیامبر دلتنگ می شدیم،هر باردلمان سرشار از مهرپیامبر می شد،هر بار جای خالی پیامبر جانمان را به لب می رساند،هر بار آتش عشق پیامبر،خرمن دلمان رابه آتش می کشید،به او نگاه می کردیم.به این جوان که اکنون پیش روی تو راه میرودو در بسترنگاه تو راهی میدان می شود.

اما نه گمان نمیکنم که حسین توانسته بود دست دل از او بشوید.دلیل مجکم دارم برای این تعلق مستحکم.اما.....اماوقتی تو این طوربی تابی میکنی،من چگونه می توانم حرف بزنم؟ببین لیلا!اگر بی قراری کنی،اگر آرام نگیری،بقیه قصه را آنچنان از تو پنهان میکنم که حتی از چشمهایم هم کلامی نتوانی بخوانی.آرام باش لیلا!من هنوز از رابطه میان این دو مجبوب تو چیزی نگفته ام.

ادامه دارد.........

یک وبلاگ دیگر به همین قلم

پدر،عشق وپسر(11)

اهل خیام فهمیدندکه علی اکبر ،پروانه رفتن گرفته است،ناگهان در هم شکستندو فرو ریختند.کاش می بودی لیلا !اما.....نه....

چه خوب شد که نبودی لیلا!تو کجا زهره به میدان فرستادن پسر داشتی؟پسر....چه میگویم علی اکبر!انگار کن تمام جوانهای عالم را در یک جوان متجلی کرده باشند.انگار کن زیبایی و عطر تمامی گلها رابه یک گل بخشیده باشند.انگار کن تمامی سروهای عالم را به تمامی لاله های جهان پیوند زده باشند.انگار کن خدا در یک قامت،قیامت کرده باشند.چه خوب شد که نبودی لیلادر این لحظات جانسوز وداع.

سکینه آمده بودو دستهایش را دور کمر برادر حلقه کرده بود.رقیه گرد کفشهای برادر را می سترد.عباس ،عباس انگار قرآن پیدا کرده بود.علی را نوازش نمی کرد،ستایش می کرد.علی را نمی بوسید،می پرستید.جانش را سر دست گرفته بودو پروانه وار گرد او میگشت.

من گفتم هم الان است که عباس بر علی اکبر سجده کند.چه دنیایی بودمیان این ها.

چه خوب شد که نبودی لیلا!کدام جان میتوانست در مقابل این مناسبات عاشقانه دوام بیاورد؟بگذار از زینب چیزی نگویم. یاد او تمام رگهای مرا به آتش می کشد.

تو میخواستی کربلا باشی که چه کنی؟که برای علی اکبر مادری کنی؟که زبان بگیری ؟گریبان چاک دهی؟که سینه بکوبی؟که صورت بخراشی؟که وقت رفتن از مهر مادری سرشارش کنی ؟که قدمهایش را به اشک چشم بشویی ؟ببین لیلا!تو میخواستی چه کنی؟که زینب برای این دسته گل نکرد؟به اشک چشم تمام تمامی مادران سوگندکه تو هم اگر در کربلا بودی باز همه می گفتند،مادر این جوان زینب است.اما بگویم؟بگذار بگویم لیلا!جانم فدای عظمت زینب .با گفتن این کلام اگر قرار است جانم آتش بگیرد،بگیرد.

در کربلا میگفتند که آیا این دو نوجوان ،این عون و محمد،این خواهر زاده های حسین،مادر ندارند؟چرا هیچ زنی مشا یعتشان نمی کند؟چرا هیچ مادری صورت نمی خراشد؟چرا هیچ زنی زمین را با ناخنهایش نمیکند؟چرا هیچ زنی شیون و هلهله نمیکند؟خاک زمین را به آسمان نمی پاشد؟چرا حسین تنها مشایعت کننده این دو نوجوان است؟!فقط همین قدر بگویم که زینب با علی اکبر کاری کرد که حسین پا به میان گذاشت و میان دو آغوش مفارغت انداخت.

پیش از این هرگاه زنان و دختران حرم بی تابی میکردند،امام ،علی اکبر را به تسلی و آرامش می فرستاد،اما اکنون خود تسلی وآرامش بود که از میان میرفت.اکنون که را به تسلای که می فرستاد؟با دست و دل مجروح ،کدام مرهم بر زخم که می گذاشت؟

زینب و دیگر دختران و زنان حرم،مانع بودندبرای به میدان رفتن علی.یکی کمربندش را گرفته بود،یکی به ردایش آویخته بود،یکی دست در گردنش انداخته بود،یکی پاهایش رادر بغل گرفته بودو او با این همه بند عاطفه بر دست و پاو ردا و گردن و کمر و شانه و دل،چگونه می توانست راهی میدان شود؟!

این بود که حسین ،کار را با یک کلام یک سره کردو آب پاکی را بر دستهای لرزان زینب و دیگران ریخت:

- رهایش کنید عزیزانم!که او آمیخته با خدا شده است،به مقام فنا رسیده است و به امتزاج با پروردگارخویش درآمده است.از هم الان او را کشته عشق خدا ببینید.او را پرپر شده،به خون آغشته،زخم بر بدن نشسته و به معبود پیوسته بدانید.او این را گفت و دستهای لرزان دختران و زنان فرو افتادو صیهه زینب به آسمان رفت و دلها شکسته شدو رویها خراشیده و مویها پریشان و چشمها گریان و جانها آشفته و نگاهها حیران.

ادامه دارد.......

پدر،عشق وپسر(10)

گریه نکن لیلا!آرام باش تا بگویم.این فقط یک رابطه ازآنهمه ارتباط بود،رابطه پدر با فرزند.اما چه پدری!وچه فرزندی!پدری که خود در برترین نقطه هستی ایستاده است و با غرور و تحسین به پرواز فرزند در فراترین نقطه تعالی نگاه میکند.

پیوستن حربن یزید ریاحی به امام در آن برهوت حقیقت و غربت معنویت ،یک آیه بود در اثبات حقانیت اسلام.چرا که حر برای جنگ آمده بود،یا لااقل بستن راه بر امام.اما ارتباط امام را با پیامبر و مقام امام در نزد خداوندو شان امام را در مسیر هدایت انکار نمیکرد.

هنوز در جبهه مقابل امام بود که به امام گفت:نماز را به امامت شما می خوانیم.

و امام به علی اکبر فرمود:اذان بگو!

چرا میان اینهمه قاری و موذن و نماز گزار ،علی اکبر اذان بگوید؟چه رابطه ای بود میان او و علی اکبردر این اذان؟چه حسی را طلب میکرد از اذان گفتن علی اکبر؟من که این لحن و رابطه را هیچ نفهمیدم.

گفتم شاید امام میخواهد خاطره حضور رسول الله را تجدیدکند؟شایدامام می خواهداعتلای هماره اسلام رادر قامت علی اکبرش ببیند.

شایدامام می خواهداین روشن ترین نشانه جدش را به رخ خلایق بکشد.شاید امام می خواهدآخرین اذان این دنیا را از زبان محبوبترین عزیزش بشنود.شایدامام میخواهد......

من چه می فهمم!من چگونه میتوانم بفهمم که وقتی علی اکبرنگاه در نگاه پدر،فریاد الله اکبرسر میدهد،از چه حکایت میکند.

من چگونه می توانم بفهمم که این دو با نگاه از هم چه می ستانندوبه هم چه میدهند.

اما......اما کاش بودی به وقت لباس رزم پوشاندن علی.

داماد را این طور به حجله نمی فرستندکه امام علی اکبر را مهیای میدان میکرد.با چه وسواسی هدیه اش را برای خدا آذین می بست.

صحابی همه رفته بودند.یک به یک آمده بودند،اذن جهاد گرفته بودند و رفته بودند.امام خود مهیای میدان شده بود،اهل بیت و بنی هاشم،پروانه وار گردش حلقه زده بودندو هر یک به لحن و تعبیروبیانی،جان خویش را سد راه او کرده بودندو اورا از رفتن باز داشته بودند.او اما نزدیکترین،محبوبترین و دوست داشتنی ترین هدیه را برای این مرحله از معاشقه با خدا برگزیده بود.شاید اندیشیده بود که خوبترهایش را اول فدای معشوق کند.

شاید فکر کرده بودکه تا وقتی پسر هست چرا برادر زاده؟چرا خواهر زاده؟تا وقتی هنوز حسین فرزند دارد،چرا فرزند حسن؟چرا فرزندعباس؟چرا فرزندزینب!

و شایداین کلام علی اکبردلش را آتش زده بودکه:یا ابه لاابقانی الله بعدک طرفه عین.

(پدر جان !خدا پس از تو مرا به قدر چشم به هم زدنی زنده نگذارد.پدر جان!دنیای من آنی پس از تو دوام نیارد!چشمهای من،جهان را پس ازتونبیند.)

در اینجاباز من رابطه میان این دو را گم کردم.کلام قربانی را پسربه پدر میگفت،اما نگاه طواف آمیزرا پدر به پسر میکرد.علی اکبر بوسه لبهایش را به دست پدر می سپردو حسین اما سر تا پای پسر را با نگاه غرق بوسه میکرد.

ادامه دارد.........

پدر،عشق و پسر(9)

عجیب بود رابطه میان این پدر و پسر.من گمان نمیکنم در تمام عالم ،میان یک پدر و پسر این همه عاطفه،اینهمه عشق ،این همه انس و اینهمه ارادت حاکم باشد.من همیشه مبهوت این رابطه ام.گاهی احساس می کردم که رابطه یک پدر و پسر نیست.رابطه یک باغبان با زیباترین گل آفرینش است.رابطه عاشق و معشوق است .رابطه دو انیس و همدل ِجدایی ناپذیراست.احساس می کردم رابطه علی اکبر با حسین فقط رابطه یک پسر با پدر نیست.رابطه ماموم و امام است.رابطه مرید و مراد است.رابطه عاشق و معشوق است.رابطه محب و محبوب است و اگر کفر نبود ،می گفتم رابطه عابد و معبود است.نه ......چگونه میتوانم با این زبان الکن به شرح رابطه میان این دو اسم اعظم بپردازم؟بارها در کوچه پس کوچه های این رابطه گیج و منگ می شدم.می ماندم که کدامیک از این دو مرادند و کدامیک مرید؟مراد حسین است یا علی اکبر؟اگر مراد حسین است –که هست –پس این نگاه مریدانه او به قامت علی اکبر،به راه رفتن او ،به کردار اووحتی به لغزش مژگان او از کجاآمده است؟!و اگر محبوب ،علی اکبر است پس این بال گستردن و سر ساییدن در آستان حسین چگونه است؟

با همه دوری ام از این وادی رسیدم به اینجا که بحث عاشق و معشوق در میان نیست.هردو یکی است وآن یکی عشق است. بگذار تا روشنتر برایت بگویم

در میانه راه وقتی امام بر روی اسب به خوابی کوتاه فرو رفت و برخاست ،فرمود:انا لله و انا الیه راجعون و الحمد الله رب العالمین.

سوار من بی تاب پرسید:جان من به فداتان پدر جان!چرا استرجاع فرمودیدو چرا خدای را سپاس گفتید؟

امام نگاهش را به علی اکبردوخت و فرمود:لحظه ای خواب مرا در ربودو سواری را دیدم که پیام مرگمان را با خود داشت.می گفت این قوم روانند و مرگ نیز در پی ایشان.دریافتم که جانمان بشارت رحیل میدهد.

سوار من علی اکبر من ،مژگان سیاهش را فرو افکند.با نگاه به دستهای پدر بوسه زد و گفت :پدر جان !خدا هماره نگهبانتان باد!مگر نه ما برحقیم؟!

پدر فرمود:چرا پسرم!قسم به آنکه جانمان در ید قدرت اوست،و بازگشتمان به سوی او،ما حقیقت محضیم.

پسر عرضه داشت:پس چه باک از مرگ پدر جان!

از این کلام با صلابت پسر ،لبخندی شیرین بر لبهای پدر نشست.نه ،تمام صورت پدر خندید،حتی چشمهایش و فرمود:خداوندبرترین پاداش پدر به فرزند را به تو عنایت کندای روشنای چشم من!

ادامه دارد..........

پدر،عشق وپسر(8)

مقام سقایت در کربلا ار آن عباس است ،ماه بنی هاشم .در این تردید نیست ،اما انچه شاید تو ندانی این است که شب عاشورا ،آب را ما آوردیم .من و سوارم علی اکبر با سی سوارو بیست پیاده دیگر.بانی ماجرا هم علی کوچک شد،علی اصغر،علی دردانه .

من بیرون خیمه استاده بودم و صدای گریه او را می شنیدم .گریه اندک اندک تبدیل به ضجه شد و بعد ناله و آرام آرام التماس و تضرع.

ما اسبها هم برای خودمان نمی گوییم آدمیم ولی بالاخره احساس داریم ،عاطفه داریم ،بی هیچ چیز نیستیم .از گریه های مظلومانه اودل من طوری شکست که اشک به پهنای صورتم شروع به باریدن کرد.

خدا خدا میکردم که سوارم از جا برخیزد و داوطلب آوردن آب شود.با خودم گفتم آنچنان او را از حصار سپاه دشمن عبور میدهم که آب در دلش تکان نخورد و گرد و خاشاکی هم بر تنش ننشیند.و هنوز تمامت آرزو بر دلم نگذشته بود که سوارم –علی –از مقابل دیدگانم گذشت .به وضوح بی تاب شده بود از گریه برادر کوچک.

از پدر رخصت خواست برای آوردن آب و اشاره کرد به دردانه،که من بیش از این تضرع این کودک را تاب نمی آورم.امام رخصت فرمود،اما سفارش کرد که تنها،نه.لا اقل بیست پیاده و سی سوارباید راه را بگشایندو شمشیرها را مشغول کنندتا دسترسی به شریعه میسر باشد.

سوارم دو مشک را بر دوسوی من آویخت و ما به راه افتادیم.شب ،پوششی بود و مستی و غفلت دشمنان ،پوششی دیگر.اما حصار شریعه هیچ روزنی برای نفوذ نداشت.سدی چند لایه از آدم بود که اطراف شریعه را بسته بود.همه چیز می باید در نهایت سرعت و چابکی انجام میشدچه اگر دشمن ،آن دشمن چند هزار،خبر از واقعه می برد،فقط سم اسبهایش آب شریعه را بر می چید.

ناگهان برق شمشیرها در فضا درخشیدن گرفت و صدای چکاچک آن سکوت شب را در هم شکست.من و سوارم در میانه این قافله راه می سپردیم و اولین بر خورد شمشیرها در پیش روی قافله بود.

راه بلافاصله باز شد و من سوارم را برق آسا به کنار شریعه رساندم.علی پیاده شد و گلوی مشکها را به دست آب سپردو به من اشاره کرد که آب بنوشم.من چشمهایم را به او دوختم و در دل گفتم :تا تو آب ننوشی من لب تر نمیکنم .

او بند مشکها را رها کرد تا من بند دلم پاره شودو آمرانه به من چشم دوخت.این نگاه نگاهی نبود که اطاعت نیاورد.من سر در آب فرو بردم و چشم به او دوختم بی حتی تکان لب و زبان و دهان.اما او کسی نبود که آب نخوردن مرا نفهمد.ذست مرطوبش را به سر و چشمم کشیدو نگاهش رنگ خواهش گرفت.آنقدر که من خواستم تمام فرات رااز سر نگاه او یکجا ببلعم .

مشکها پر شد بی آنکه او لبی به خواهش تر کند.وقتی که بر من نشست و خنکای دو مشک را به پهلوهای عرق کرده ام سپرد،دوباره صدای چکاچک شمشیرها در گوشم پیچید.و من مبهوت از اینکه چگونه در این مدت کوتاه ،در نگاه او گم شده بودم که هیچ صدایی را نمی شنیدم و هیچ حضور دیگری را احساس نمی کردم.

آب به سلامت رسید،بی آنکه کمترین خاری بر پای این قافله بخلد.سرخی سمهای ما همه از خون دشمن بود.سد آدمها شکسته بودو خون ،زمین را پوشانده بودآنچنان که شتکهای آن تا سر و گردن ما خود را بالا میکشید.علی دو مشک را پیش پای امام بر زمین نهادو در زیرنگاه سر شار از تحسین امام،چیزی گفت که جگر مرا کباب کرد آنچنان که تمام آبهای وجودم بخار شد:

-پدر جان !این آب برای هرکه تشنه است.بخصوص این برادر کوچک و.....و اگر چیزی باقی ماندمن نیز تشنه ام.

آرام بگیر لیلا!من خود از تجدید این خاطره آتش گرفته ام.

ادامه دارد........ 

پدر،عشق و پسر(7)

شب عاشورا هم که امام ،اصحاب را رخصت رفتن فرمود و بیعتش را برداشت ،اول کسان که بر ماندن خویش پای فشردندو بیعت خویش را تجدید و تشدید کردند،همین دو بزرگوار بودند.

هر لحظه اخبار تازه ای از خیانت کوفیان می رسید:قتل مسلم و هانی ،طرفداری مردم از حکومت یزید ،گسیل انبوه لشکریان به کربلا ،حظور چشمگیر بیعت کنندگان و نامه نگاران در سپاه دشمن و .....آنها که در سپاه امام،انچنان که باید و شاید خودی نبودند،دلهایشان از این اخبار می لرزید.

امام فرمود:اینها طالب من اند.بقیه جانتان را برداریدودر سیاهی شب بگریزید.من راضی ام و بیعتم را از دوشتان بر میدارم .

از آن عده ناچیز ،انبوهی سر خویش گرفتندو جان به سیاهی شب سپردند و گوهران منتخب ماندند.

عباس و علی برخاستند،بر امام خویش سلام گفتندو این مضمون را به دامان محبوب ریختند:جهان بی حظور تو خالی است،زندگی بدون تو بی معناست .دنیا پساز تو نباشد.

راستی ،یک چیز دیگر را تو نمی دانی و شاید هیچ کس دیگر هم .....اما.....سیل گریه های تو راه سخن را می بندد.این را فردا به تو خواهم گفت.....

ادامه دارد..........

پدر،عشق وپسر(6)

سابقه یک چیز را تو خوب میدانی ،چرا که از یک سو بر میگردد به جد پدری ات –عروه بن مسعود ثقفی-که شبیه ترین مردم به عیسی بن مریم بود و از سادات اربعه صدر اسلام.واز سوی دیگر به مادرت –میمونه –دختر ابی سفیان و مادر بزرگت –دختر ابی العاص بن امیه –و آن این که دشمن به علی اکبرت ،به پاره جگرت ،طمع بسیار داشت .

یک سوی ماجرا ،خود علی اکبر بودکه فی نفسه طمع بر انگیز بود.جلال و جبروتش ،جمال و وجاهتش ،استواری و صلابتش ،خلق و خوی محمد ی اش و همه صفات بی نظیرش.و سوی دیگر ماجرا که راه را برای طمع باز میکردو جرات و بهانه بیان این طمع می شد،همین نسب مادری بود،اتصال خونی تو به بنی امیه و قبیله ثقف.

پیشینه این قصه را تو می دانی ،آنچه نمیدانی روایت کربلای این قصه است .معاویه را یادت هست به هنگام خلافت و آن پرس و جویش از اطرافیان که شایسته ترین فردبرای خلافت کیست ؟اطرافیان همه گفتند( توای معاویه)اما کلام معاویه را بیاد داری که همان زمان میان افواه افتاد؟گفته بود (سزاوارتر برای خلافت ،علی اکبر حسین است که جدش رسول خداست ،شجاعت از بنی هاشم دارد و سخاوت از بنی امیه و جمال و فخروفخامت از ثقیف)

من که این قصه یادم بود ،وقتی دشمن در کربلا برای علی اکبر امان آورد ،زیاد تعجب نکردم .دشمن گمان می برد که دو نفر را اگر از سپاه امام جدا کند ،کمر امام می شکند،یکی عباس بن علی و دیگر علی بن الحسین .

سپاه امام ،همه گوهر بودند،همه عزیز بودند،همه نور چشم خداوند بودند،اما گمان دشمن این بود که امام با این دو بال است که پرواز میکند و جولان میدهد.و به این هردو بال ،پیشنهاد امان نامه کرد.خواست این دو بال را پیش از وقوع جنگ از امام جدا کندو امام را بی بال در زمین کربلا.........وچه گمان باطلی!عباس یک عمر زیسته بودتا در رکاب حسین بمیرد.یک عمر جانش را سر دست گرفته بودتا به کربلای حسین بیاورد.حالا دشمن ،نسب ام البنین را بهانه کرده بود تا از مسیر قبیله بنی کلاب ،خودش را به ماه بنی هاشم برساند.پیشنهاد امان به علی اکبرت نیز ،اگر نه بیشتر ،به همین اندازه ابلهانه بود.کور خوانده بود دشمن و در جهل مرکب دست و پا میزد .قلب را از سینه جدا ساختن ،چشم و بینایی را دو تا دیدن ،و نور را از خورشید ،مجزاتلقی کردن چقدر احمقانه است !

علی تو همان دم اول ،شمشیر یاس را بر سینه شان فرو نشاندو فریاد زد :من نسب به پیامبر می برم.آنچه افتخار من است ،قرابت رسول الله است .باقی همه هیچ.

 

 

پدر،عشق و پسر(4و5)

گهگاه در این تعقیب نگاه میدیدم که سرها پیشتر می آیدذو نگاهها حیران تر می شود.این همان لحظه ها بود که باد ،نقاب را از صورت او کنار می زد و بخشی از شمایل اورا عیان می کرد.خیال کن ماهی در آسمان که ابر و باد با چهره او نه ،که با نگاه مردم بازی میکنند.همین که چشمها می خواهندجرعه ای از روشنای او را بنوشند،ابرو باد ،دست به دست هم می دهندو چشمه نور را می پو شانند.ابر اما ناگهان کنار رفت ،نقاب به بالا گریخت و قرص ماه تماما نمایان شد.فغان از سپاه دشمن برخاست که :(والله این رسول الله است!این پیامبر خاتم است !این نبی مکرم است !)

هول در دل (ابن سعد )افتاد.او سوار را خوب میشناخت ،امابا گمان مردم چه باید می کرد ؟!این انفعال و اضمحلال که در سپاه او افتاده بود ،عنان را از دستش می ربودو کار به فرجام نمی رسید.

فریاد زد که :(اینجا کجا و پیامبر؟!عقلتان کجا رفته مردم ؟!)

یکی با صدای لرزان و ملتهب گفت :(پس کیست آنکه در میدان ظهور کرده است ؟!من پیامبر را به چشم دیده ام.هم اوست بر قله شباب و جوانی !)

و دیگری قاطعانه فریاد زد :(کور شوم اگر این همان محمد نباشدکه من با همین دو چشم دیده ام.)و سومی شمشیر از نیام کشید:کشانده ای ما را به جنگ با پیامبر؟!

و ما همچنان چرخ میزدیم و من سمهایم را محکمتر از همیشه بر خاک می کوفتم و انگار می کردم که دلهای دشمن را در زیر پا گرفته ام .

صدای ابن سعد به تحقیر و استهزاءیاران خویش بلند شد:

-دست بردارید از این گمانهای باطل!بیدار شوید از این خواب وهم !این که پیش روی شماست ،علی اکبر است .همان کسی است که برای قتل او جایزه های کلان ،معین شده است .این کلام اگر چه پرده از واقعیت برداشت ،اما بازهم کسی پا پیش نگذاشت .

امشب که من این قدر قبراق و مشتاقم برای سخن گفتن ،تو تا بدین حد ،زرد و نزارو از حال رفته ای .جای اشک بر روی گونه هایت تاول زده است و ساحل مژگانت از دریای اشک شوره بسته است .

کاش این پلکهای ملتهب ،این قدر خسته بر هم نمی نشست و اندام تکیده ات پشت بدیوار نمی داد و تارهای سپید مو بر پیشانیت نمی لغزید.

اما نه ،بخواب . خواب برای این روح خسته و این چشمهای به گودی نشسته،غنیمت است .بخواب فردا هم روز خداست .