گهگاه در این تعقیب نگاه میدیدم که سرها پیشتر می آیدذو نگاهها حیران تر می شود.این همان لحظه ها بود که باد ،نقاب را از صورت او کنار می زد و بخشی از شمایل اورا عیان می کرد.خیال کن ماهی در آسمان که ابر و باد با چهره او نه ،که با نگاه مردم بازی میکنند.همین که چشمها می خواهندجرعه ای از روشنای او را بنوشند،ابرو باد ،دست به دست هم می دهندو چشمه نور را می پو شانند.ابر اما ناگهان کنار رفت ،نقاب به بالا گریخت و قرص ماه تماما نمایان شد.فغان از سپاه دشمن برخاست که :(والله این رسول الله است!این پیامبر خاتم است !این نبی مکرم است !)

هول در دل (ابن سعد )افتاد.او سوار را خوب میشناخت ،امابا گمان مردم چه باید می کرد ؟!این انفعال و اضمحلال که در سپاه او افتاده بود ،عنان را از دستش می ربودو کار به فرجام نمی رسید.

فریاد زد که :(اینجا کجا و پیامبر؟!عقلتان کجا رفته مردم ؟!)

یکی با صدای لرزان و ملتهب گفت :(پس کیست آنکه در میدان ظهور کرده است ؟!من پیامبر را به چشم دیده ام.هم اوست بر قله شباب و جوانی !)

و دیگری قاطعانه فریاد زد :(کور شوم اگر این همان محمد نباشدکه من با همین دو چشم دیده ام.)و سومی شمشیر از نیام کشید:کشانده ای ما را به جنگ با پیامبر؟!

و ما همچنان چرخ میزدیم و من سمهایم را محکمتر از همیشه بر خاک می کوفتم و انگار می کردم که دلهای دشمن را در زیر پا گرفته ام .

صدای ابن سعد به تحقیر و استهزاءیاران خویش بلند شد:

-دست بردارید از این گمانهای باطل!بیدار شوید از این خواب وهم !این که پیش روی شماست ،علی اکبر است .همان کسی است که برای قتل او جایزه های کلان ،معین شده است .این کلام اگر چه پرده از واقعیت برداشت ،اما بازهم کسی پا پیش نگذاشت .

امشب که من این قدر قبراق و مشتاقم برای سخن گفتن ،تو تا بدین حد ،زرد و نزارو از حال رفته ای .جای اشک بر روی گونه هایت تاول زده است و ساحل مژگانت از دریای اشک شوره بسته است .

کاش این پلکهای ملتهب ،این قدر خسته بر هم نمی نشست و اندام تکیده ات پشت بدیوار نمی داد و تارهای سپید مو بر پیشانیت نمی لغزید.

اما نه ،بخواب . خواب برای این روح خسته و این چشمهای به گودی نشسته،غنیمت است .بخواب فردا هم روز خداست .