پدر،عشق و پسر(7)
شب عاشورا هم که امام ،اصحاب را رخصت رفتن فرمود و بیعتش را برداشت ،اول کسان که بر ماندن خویش پای فشردندو بیعت خویش را تجدید و تشدید کردند،همین دو بزرگوار بودند.
هر لحظه اخبار تازه ای از خیانت کوفیان می رسید:قتل مسلم و هانی ،طرفداری مردم از حکومت یزید ،گسیل انبوه لشکریان به کربلا ،حظور چشمگیر بیعت کنندگان و نامه نگاران در سپاه دشمن و .....آنها که در سپاه امام،انچنان که باید و شاید خودی نبودند،دلهایشان از این اخبار می لرزید.
امام فرمود:اینها طالب من اند.بقیه جانتان را برداریدودر سیاهی شب بگریزید.من راضی ام و بیعتم را از دوشتان بر میدارم .
از آن عده ناچیز ،انبوهی سر خویش گرفتندو جان به سیاهی شب سپردند و گوهران منتخب ماندند.
عباس و علی برخاستند،بر امام خویش سلام گفتندو این مضمون را به دامان محبوب ریختند:جهان بی حظور تو خالی است،زندگی بدون تو بی معناست .دنیا پساز تو نباشد.
راستی ،یک چیز دیگر را تو نمی دانی و شاید هیچ کس دیگر هم .....اما.....سیل گریه های تو راه سخن را می بندد.این را فردا به تو خواهم گفت.....
ادامه دارد..........