پدر،عشق وپسر(10)
گریه نکن لیلا!آرام باش تا بگویم.این فقط یک رابطه ازآنهمه ارتباط بود،رابطه پدر با فرزند.اما چه پدری!وچه فرزندی!پدری که خود در برترین نقطه هستی ایستاده است و با غرور و تحسین به پرواز فرزند در فراترین نقطه تعالی نگاه میکند.
پیوستن حربن یزید ریاحی به امام در آن برهوت حقیقت و غربت معنویت ،یک آیه بود در اثبات حقانیت اسلام.چرا که حر برای جنگ آمده بود،یا لااقل بستن راه بر امام.اما ارتباط امام را با پیامبر و مقام امام در نزد خداوندو شان امام را در مسیر هدایت انکار نمیکرد.
هنوز در جبهه مقابل امام بود که به امام گفت:نماز را به امامت شما می خوانیم.
و امام به علی اکبر فرمود:اذان بگو!
چرا میان اینهمه قاری و موذن و نماز گزار ،علی اکبر اذان بگوید؟چه رابطه ای بود میان او و علی اکبردر این اذان؟چه حسی را طلب میکرد از اذان گفتن علی اکبر؟من که این لحن و رابطه را هیچ نفهمیدم.
گفتم شاید امام میخواهد خاطره حضور رسول الله را تجدیدکند؟شایدامام می خواهداعتلای هماره اسلام رادر قامت علی اکبرش ببیند.
شایدامام می خواهداین روشن ترین نشانه جدش را به رخ خلایق بکشد.شاید امام می خواهدآخرین اذان این دنیا را از زبان محبوبترین عزیزش بشنود.شایدامام میخواهد......
من چه می فهمم!من چگونه میتوانم بفهمم که وقتی علی اکبرنگاه در نگاه پدر،فریاد الله اکبرسر میدهد،از چه حکایت میکند.
من چگونه می توانم بفهمم که این دو با نگاه از هم چه می ستانندوبه هم چه میدهند.
اما......اما کاش بودی به وقت لباس رزم پوشاندن علی.
داماد را این طور به حجله نمی فرستندکه امام علی اکبر را مهیای میدان میکرد.با چه وسواسی هدیه اش را برای خدا آذین می بست.
صحابی همه رفته بودند.یک به یک آمده بودند،اذن جهاد گرفته بودند و رفته بودند.امام خود مهیای میدان شده بود،اهل بیت و بنی هاشم،پروانه وار گردش حلقه زده بودندو هر یک به لحن و تعبیروبیانی،جان خویش را سد راه او کرده بودندو اورا از رفتن باز داشته بودند.او اما نزدیکترین،محبوبترین و دوست داشتنی ترین هدیه را برای این مرحله از معاشقه با خدا برگزیده بود.شاید اندیشیده بود که خوبترهایش را اول فدای معشوق کند.
شاید فکر کرده بودکه تا وقتی پسر هست چرا برادر زاده؟چرا خواهر زاده؟تا وقتی هنوز حسین فرزند دارد،چرا فرزند حسن؟چرا فرزندعباس؟چرا فرزندزینب!
و شایداین کلام علی اکبردلش را آتش زده بودکه:یا ابه لاابقانی الله بعدک طرفه عین.
(پدر جان !خدا پس از تو مرا به قدر چشم به هم زدنی زنده نگذارد.پدر جان!دنیای من آنی پس از تو دوام نیارد!چشمهای من،جهان را پس ازتونبیند.)
در اینجاباز من رابطه میان این دو را گم کردم.کلام قربانی را پسربه پدر میگفت،اما نگاه طواف آمیزرا پدر به پسر میکرد.علی اکبر بوسه لبهایش را به دست پدر می سپردو حسین اما سر تا پای پسر را با نگاه غرق بوسه میکرد.
ادامه دارد.........