امده بودکه اسکلت شيرواني سقف را بناکند که بعد بقول خودش سفالهارا فرش کند اسمش علي بود  وقتی که آمد پايين وخواست استراحتي بکند و چايي بخورد سردرد دلش باز شد و شروع کرد به تعريف کردن که چند سال پيش داشتم شيرواني يک ساختمان 5طبقه را ميزدم زير کار تمام شده بود و شروع کرده بودم که سفالهارا بچينم ابزار کارم يک گاز انبر بود و مقداري سيم صبح بود کمي هم هوا سرد نم کوچکي از شبنم روي سفالهای یخ زده بود از بالاي ارتفاع ادمها و ماشينها کوچکتر ديده مي شدند توي همين حال و هوا يکدفعه پاهام سر خورد و به شکم روي سفالها افتادم هيچ جايي نبو د که خودمو بند کنم مرگ رو جلو چشمام ميديدم اگر از بالا مي افتادم تکه تکه مي شدم زندگيم جلو چشمام بود بچه ام زنم و... به دستم که نگاه کردم ديدم انبر دست تو دستمه با تمام نيرو محکم روي سفالها کوبيدم سفال با اينکه خيلي محکم است اما شکست و فرو رفت محکم انبر دست راگرفتم با دست ديگرم چنگ زدم و سوراخ شکسته سفال را گرفتم  ضربان قلبم دويست تا ميزد توي اون سرما عرق کرده بودم  شاگردم که متوجه حادثه شده بود طناب انداخت طناب را گرفتم و خودم رو  بالا کشيدم همه اين ها ظرف چند ثانيه بيشتر طول نکشيده بود روي پاهام نمي تونستم وايستم شاگردم زير بغلم را گرفت و از ساختمان پايين اومديم پام که بزمين رسيد دراز بدراز طاقباز خوابيدم و گفتم لطفا چند دقيقه هيچکس با من حرف نزند....داشتم فکر ميکرده اگر گاز انبر دستم نبود ؟....چه کسی گاز انبر را دستم داده بود.؟...و بسجده افتادم...