نقبي به گذشته هاي نه چندان دور
نقبي به گذشته هاي نه چندان دور.....
نميدانم چرا وقتي زمستان مي آيد،بخصوص بهمن ماه ،يادآقا مي افتم (ما به پدرمان مي گفتيم آقا)مادرمان هم سيد بود به او هم ميگفتيم بي بي .
سال 54 بودكه آقا ما را تنها گذاشت و رفت.من سرباز بودم توي پادگان لشكرك،نميدانم الان اسمش چيست.من چون معدلم بالاي 15 بودشده بودم گروهبان وظيفه.وقت اداري مي رفتيم پادگان،صبح هاي زود سرويسها مي امدند دنبالمان و از سه راهي تهان پارس مي رفتيم وعصرها ساعت 2 بر مي گشتيم ،برگشتمان از لويزان بودو شميران.
دختر خاله را كه تهران درس مي خواند سفارش كرده بودند كه خبر دهد و او نتوانسته بود و يا شايد هم نخواسته بودكه خبر مرگ پدر را بدهد.
بهرصورت من بي خبر بودم تا اينكه عيد همان سال رفتم مرخصي و آنجا بود دانستم ديگر پدر نيست و چقدر دوستش داشتم و او هم مرا.تا مدتها توي بغلش مي خوابيدم حتي وقتي كه بزرگ شده بودم.حالا هم پسر من با من همين كار را ميكند.از محبت غني بودم و اكنون هم احساس مي كنم چيزي كم ندارم ،خدايش بيامرزد.
توي كارخانه قند كار مي كرد.فاصله كارخانه تا خانه حدودا 12كيلومتر بود،پياده مي رفت و پياده مي امد.پاهايش واريس داشت ميگفت پياده روي برايم خوب است.وقتي مي امد صورتش پر عرق بودوهيچوقت صورت پراز عرقش را فراموش نميكنم و بوي عرقهايش را كه سرشار از محبت بود.
صدايم ميكرد پسرو من مي دويدم واو كيسه پخت را از دوشش پايين مي اوردو جلوم مي گذاشت و ميگفت برو از شيخ قناد برا خودت شيريني بخر .من سوار دوچرخه مي شدم از شيخ براي خودم و سودابه كيك مي خريدم و چقدر كيكها خوشمزه بود.من كيكها را دوست داشتم و پدر را خيلي بيشتر از كيكها.....
اگر بخواهم از پدرم بنويسم حالا حالاها بايد بنويسم و از حوصله شما خارج است .فقط برايتان بگويم حاضرم همه كيكهاي دنيا را بدهم و يكبار ديگر صورت عرق كرده اش را ببوسم كه شما مي دانيد و من هم مي دانم كه شدني نيست ،پس قدر پدرها و مادرها راكه سايه شان بالاي سرتان هست بدانيد و براي پدر و مادرهايي كه نيستند فاتحه بخوانيد.خدا همه پدر و مادرها را بيامرزد.
------
پخت(1)ته مانده هاي شكر هستند كه ته ديگها مي چسبند .پدر انها را بعدازتعطيلي كارخانه با پتك جدا ميكرد و مي اورد.