بي بي فاطمه نبوي مكي آبادي
بنا به سفارش عزيز ارجمندي كه گفته بود از مادرتان هم بنويسيد مي نويسم:
نامش فاطمه بود.پدرش آقا سيدرضابنا به ارادتي كه به فاطمه زهرا داشت نامش را فاطمه گذاشته بود و با توجه به سيده بودن ثبت احوال بي بي را به اول اسمش اضافه كرده بود و شده بود بي بي فاطمه چون نسبش به رسول الله مي رسيد شده بود بي بي فاطمه نبوي و چون پدرش بزرگ مكي اباد بود نهايتا نامش در شناسنامه شده بود :بي بي فاطمه نبوي مكي آبادي.
رهرو جد ش فاطمه زهرا بود هم بظاهر و هم به باطن.تا آنجا كه يادم مي ايد،سجاده اي داشت وجانمازي و قرآني و عينكي ومفاتيحي .و ان روز هم كه برحمت خدا رفت جز همين چيزي نداشت وقرانش به من رسيده است..ويادم مي آيد آنروزها كه دبستان مي رفتم (سالهاي 46و47)روزهاي جمعه براي اينكه سر صبح تاريك تنها نباشد مرا به همراهش به دعاي ندبه مي برد.زمان شاه منتظران اهل ندبه كمتر بودند و اگر هم بودند اكثرا سنشان بالا بود ومن با توجه به سن كمم در ميان ريش سفيدان اهل ندبه به حرمت مادر مشهور شده بودم .خدايش رحمت كند .حيف كه حالا مثل كودكي اهل ندبه نيستم .
مادر سخت قانع و بي توقع بود يادم هست برادرم مهدي مي گفت اگر همه مثل بي بي باشند چرخ اقتصاد از حركت باز مي ايستد وهمه كارخانه ها ورشكست مي شوند.چرا كه يك كفش كه عمر مفيدش يك سال است بي بي سالها مي پوشد و همچنان نو مي ماندو چقدر راست مي گفت مهدي .....
يك چيز ديگر هم يادم مي ايد،روزهاي جنگ بود و بنزين كمياب و كوپني توي خانه هاي سازماني كارخانه قند تربت جام بوديم و مادر با من زندگي مي كرد و چه روزهاي خوبي بود آنروزها يادش بخير من بودم بي بي بود و سودابه از بعد از سربازي تا زمان ازدواج دقيقا 10سال در خدمت مادر بودم و پابوسش و هر چه كه دارم اگر نامش را داشته بگذاريم از دعاي خير اوست خدايش بيامرزد.بگذريم داشتم مي گفتم روزهاي جنگ و كوپني بودن بنزين يك روز مادر هوس كرد بيايد مشهد هم ديدن صديقه و هم زيارت اقا.وگفت ننه برويم مشهد و من فقط يك 4ليتري بنزيد ذخيره داستم و آمپر بنزين روي صفر بود هر چه حساب و كتاب كردم ديدم فاصله 160كليمتر كارخانه تا مشهد با اين مقدار بنزين طي شدني نبود .گرچه امپر ژيان كه روي صفر باشد 40 – 50 كيلومتر ميرود اين بود كه گفتم بنزين ندارم و نمي شود .باز گفت ننه بريم مشهد گفتم مادر در اين شرايط هيچكس بنزين به ما نمي دهد و توي راه مي مانيم . گفت بريم مشهد وراه افتاديم!و او شروع كرد به انا انزلنا خواندن .منهم رعايت مي كردم سرپاييني ها با دنده خلاص مي امدم خلاصه تا نصفه هاي راه آمديم با همان آمپر روي صفرژيان .چهار ليتري را خالي كردم توي باك و ادامه راه . او چهار قل ميخواند و من به اين فكر مي كردم اگر بنزين تمام كنيم چه مي شود .آمديم و آمديم تا رسيديم مشهد در خانه صديقه .خاموش كردم و نفس عميقي كشيدم، در زديم مادر داخل خانه شد و خواهرم بمن گفت نان نداريم دو سه تا نان بخر .استارت زدم ژيان روشن نشد ونشد گويا ماموريتش فقط آوردن بي بي بود!
واز آنروز به مادر و اناانزلناهايش اعتقاد عميق دارم حيف كه الان نيست كه نيتي كنم و او اناانزلنا بخواند و برآورده شود .
خدا پدر و مادرهايي كه هستند را حفظ كند و انان كه نيستند را غريق رحمت كند.