پدر،عشق و پسر(21)

گشت زدیم وگشت زدیم و چرخیدیم وچرخیدیم.وسوار من هی رجزخواندو مبارز طلبید،اماهیچ کس پا پیش نگذاشت برای جنگیدن یا کشته شدن.

و.....سوار من آشکارا کلافه شد.عادتش هرگز این نبود که بی گدار به دریای دشمن بزند.همیشه دوست داشت که رقیبش جنگیدن را انتخاب کرده باشد،اما اکنون چاره ای نبود.زمان می گذشت واز خیل دشمنی که به کشتن او آمده بود،هیچکس جلو نمی آمد.

این بود که ناگهان علی به من هی زد.از من سرعتی بیشتر طلب کردو شروع کرد به درو کردن سرهای رسیده.اکنون فقط شمشیر او بود که به هوا می رفت و سر و پیکروجنازه بودکه بر زمین می افتاد.حلقه محاصره اندک اندک ،بازتر و بازتر شد تا آنجا که ما ماندیم و حلقه ای از جنازه واسب و نیزه و سروسپر.

بعضی از اسبها رم کردندواز مهلکه گریختند.اصولاهراسبی جگر ماندن در معرکه را ندارد.اسب اگر خون ندیده باشد،اگر فقط به خرید و تفریح و بازار رفته باشدکه در این آشوبها دوام نمی آورد.

برخی از این اسبها را از پیش می شناختم.بیشتر وسیله تمرین بچه ها بودندتا مرکب جنگ و ستیزومقاتله.بعضی به گربه دست آموزبیشتر شباهت داشتند تا اسب میدان نبرد.این بود که بعضی از سواران را ناخواسته ،اسبها از میدان به در می بردند.اگرسوار بیچاره هم قصد مقاومت داشت ،اسب تن نمیداد.

بالاخره پیش روی ما ،خالی و خالی تر شدآنچنان که من به حسی غریزی وحشت کردم.این سکوت ناگهانی در میانه معرکه هیچگاه مقدمه خوبی نبوده است.

وناگهان تیرها بسمت ماهجوم آورد،معنای شوم این سکوت ناگهانی را دریافتم.من چگونه می توانستم ببینم که یکی از این تیرها به گلوی سوار من نشسته است و حلقش را پاره کرده است.من فقط احساس کردم که افسار در دستهای سوارم آرام آرام شل می شودتا آنجا که عنانم به اختیار خودم در آمد،اما دیدم که سوارم با سینه بر پشت من فرود آمدو از بیم افتادن،دست در گردن من انداخت.انتهای تیرها که بر پشتم فرو می رفت تازه فهمیدم که چقدر تیر بر بدنش نشسته است و تیر حلق ،تیر خلاصی او از هجوم درد بوده است.کاش یکی از آن تیرها بر جگر من می نشست وآن سوار دلاور را اینچنین خمیده وافتاده نمی دیدم.بخصوص که تازه حمله کرکسهای بی مروت آغاز شده بود.

کدام نخلی است که بیفتدو کودکانی که در حسرت صعوداز آن بوده اند،دوره اش نکنندوشاخ و برگهایش را به لجاجت نشکنند.

التماس نکن لیلا!من اینجای ماجرا را تا قیام قیامت هم نخواهم گفت.چه فایده که اشکهای مرا با دستان لرزانت پاک میکنی؟مگر این اشکهابه ستردن تمام می شود؟و اصلا یک نفر بایداشکهای مقدس تو را بروبدکه خاک اینچنین بی مهاباآنها رابه دامن می گیردو در خود فرو می برد.

نه ،لیلا!یقین داشته باش که اگر خدا را هم پیش چشم بیاوری،این بخش ماجرا را از من نمی شنوی.همین قدر بگویم که اگر خون فرزندت چشمهای مرا نپوشانده بود،من اسبی نبودم که سوارم را به میانه سپاه دشمن ببرم.آخر چه توقعی است از کسی که چراغ چشمهایش خاموش شده است؟!

پدر،عشق و پسر(20)

علی ،آشکارا سبکتر شده بود.من که حامل اوبودم و مرکب ومرکوب او،به وضوح این سبکی رادر می یافتم.

پیش از این احساس می کردم که علی بر من نشسته است با یک سلسله از حلقه های سنگین زنجیر.علی بر من نشسته است با یک سلسله کوه.

اگر چه سخت نبود،اگر چه به خاطر علی همه چیز آسان می نمود،اما متفاوت بود.اکنون احساس می کردم که پرنده ای بر من نشسته است به همان بی وزنی و سبکبالی.

گفت :بچرخیم و من از خدا خواستم.و با خود شروع کرد به ترنم این عبارات.ترنمی که آرام آرام،جوهره اش بیشتر شدو رنگ رجز به خود گرفت:(اکنون زمین و زمان جان می دهدبرای جنگیدن.حالیاپرده ها کنار رفته است.مصداقها آشکار شده است و حقیقت رخ نموده است.

بیایید!پیش بیاییدکه من عقبگرد نیاموخته ام.تا بدنهای شما هست،غلاف،به چه کار می آید؟!)

اواگراینچنین می گفت،اما احساس من این بودکه این باربرای جنگیدن نیامده است؛آمده است برای کشته شدن.

جنازه ها را از زمین برچیده بودند اما خون همچنان بر سطح میدان دلمه بسته بود.خون بسان اسفنجی شده بودکه اگرچه به چشم جامد می آمدولی وقتی برآن پا می نهادی خون تازه از زیر آن ترشح می کرد.

آفتاب درست در وسط آسمان،نه،درست در وسط میدان برزمین نشسته بود.هرم گرما پلک چشمها را هم می سوزاند.نه فقط دهان که حتی مجاری بینی ام هم از شدت عطش خشک شده بود.احساس می کردم که خون به زحمت در لابلای رگهایم راه باز می کند.

اما علی به گمانم دیگر تشنه نبود.اسب اگر حال و روز سوارش را نفهمد که اسب نیست.آن عقیقی که او مکیده بود،به آن چشمه ای که او دهان سپرده بود،بر آن جامی که او لب زده بودو گذاشته بودوبر نداشته بود،در پس آنچه او نوش کرده بود،تشنگی دیگر معنا نداشت.آنچه او اکنون داشت،شادمانی و طربی غیر قابل وصف بود.حال او آسمان تا زمین با میدان اول تفاوت می کرد.تفاوتی میان رزم و بزم.تفاوتی میان مبارزه و معانقه.تفاوتی میان ستیزو معاشقه.

این حال خوشش مرانیز به وجد آورده بود.چرخ می زدیم و چرخ می زدیم.شمشیرآخته اش با تمام شانه و کتف،در هوامی چرخیداما هیچ گردنکشی داوطلب تماس با این شمشیر نمی شد.

سپاهی که به محاصره اش آمده بود،به هر نقطه ای که او می رسید،عقب نشینی می کردو باز پیش می آمد.انگار که او حلقه ای را دور دست می چرخاند.

اگر پیش از این ،به هر بهانه ای دزدیده به پدر نگاه می کرد،اکنون آشکارااز تلاقی دو نگاه ،پرهیز داشت.حسین اکنون خود او بود.به کجا بایدنگاه می كرد

ادامه دارد......

-----------

1)ازاول محرم تا عاشورا هر شب يك مجلس داريم و عاشورا آخرين مجلس روضه ماست التماس دعا دارم.....ميگويند چون امام حسين همه چيزش را در راه خدا داد اگر او را واسطه كني خدا هر چه كه بخواهي به تو خواهد داد .........

2)پسرم رو عمل كرديم و ديگه سوزن توي پايش نيست واگر خدا بخواهد دوباره فوتبال بازي خواهد كرد

اين روزها حضور نزديك خدا را كاملا حس مي كنم.....

پدر،عشق و پسر(19)

علی در میدان می جنگید،اما چشم به پدر داشت.با شمشیر نه،که با برق نگاه پدر بازی میکرد.اصلااو زخم چه می فهمیدچیست.نیزه چه بوددر مقابل آن مژگانی که فرا میرفت و فرود می امد.میدان چه بود در مقابل آن مردمکی که با منظومه عرش حرکت می کرد.

از آن سوهم ماجرا چنین بود.و این همان رابطه ایست که گفتم هیچ کس نمی تواند بفهمد.یادت هست لیلا!یکی از این شبهارا که گفتم (به گمانم امام ،دل از علی نکنده بود)

به دیگران می گفت دل بکنید و رهایش کنیداما هنوز خودش دل نکنده بود!اینجا ،همانجا بودکه گمان و حدس مرا تشدید کرد.

اگر علی اینهمه وقت در میدان چرخید و جنگید و زخم خوردو نیفتاد،اگر علی اینهمه وقت تا مرز شهادت رفت و باز گشت،اگر علی این همه جان را گرفت و جان نداد،اگر علی آنهمه را کشت و کشته نشد،اگر از علی به قاعده دو انسان خون رفت و همچنان ایستاده ماند،همه از سر همین پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود.

پدر نه ،امام زمان به کسی بسته باشدواو بتواند از حیطه زمین بگریزد؟!قلب کسی در دست امام زمانش باشدو قابض ارواح بتواند جان او را بستاند؟نمی شود.و این بود که نمی شد.و حالااین دو می خواستنداز هم دل بکنند.

امام برای التیام خاطر علی،جمله ای گفت.جمله ای که علی را به این دل کندن ترغیب کندیا لااقل به او در این دل کندن تحمل ببخشد:

پسرم!عزیزم!نورچشمم!سرچشمه رسول الله در چند قدمی است.چشم بپوش از این چشمه!

این برای التیام علی بود.حسین را چه کسی باید التيام میداد؟برای این دل کندن،به حسین چه کسی بایددل میداد؟کدام کلام بود که بتواند حسین را به این دل کندن ترغیب کند؟یا لا اقل در این دل کندن تحمل ببخشد؟

باز هم خوداووبازهم کلام خود او:

به زودی من نیز به شما می پیوندم.

آبی بر اتش!انگار هردو قدری آرام گرفتند.اما یک چیز مانده بودکه اگر محقق نمی شد،کار به انجام نمی رسید.شهادت سامان نمی گرفت.و آن بوسه وداع بود.هردو عطشناک این بوسه بودندوهیچ کدام از حیا پا پیش نمی نهادند.

نیاز و انتظار.انتظارو نیاز.لرزش لبها و گونه ها.تلفیق نگاههاو تار شدن چشمها.و.....عاقبت پدر بودکه دست گشود،صورت پیش آوردو لبهای علی را در میان لبهای خود گرفت.

زمان انگار ایستاده بودو برزمین انگار آرامش و رخوت سایه انداخته بود.هیچ صدایی نمی آمدو هیچ نسیمی نمی وزید.انگارهیچ تحرکی در آفرینش صورت نمیگرفت.

من از هوش رفتم به خلسه ای که در عمرم نچشیده بودم و دیگر نفهمیدم چه شد....

ادامه دارد.....

------------------

پسر كوچيكم يه سوزن رفته تو پاش ،2هفته است من و مادرشو پير كرده ،فكر ميكنم امام حسين (ع)چي كشيده است براي علي اكبرش ....براي علي اصغرش...براي ....الله اكبر...الله اكبر

پدر،عشق و پسر(18)

http://mahdipor.blogpars.ir/?tpl=

حرف سر تشنگی بود که به اینجا کشیده شدم.می خواستم بگویم که تشنگی به شدیدترین وجه خود وجود داشت،اما سوار من کسی نبود که پیش پدر از تشنگی ناله کند.گمان کردم شاید با اشاره به غیب،آب می طلبد.معجزه ای،کرامتی....چرا كه سابقه داشت.

یک بار در غیر فصل،او از پدر،انگور طلب کردو پدر دست دراز کردواز علم غیب خوشه ای انگورچیدودر مشتهای ذوق زده پسر نهاد.من ان انگور را به چشم دیدم و هم از آن خوردم...چه گفتن دارد.خودت مگر از آن انگور بی بهره ماندی؟!انگار همان آن از درخت چیده شده بود.رشحات شبنم وارآب بر روی دانه های آن تلالو داشت.

گمان کردم شاید علی اکبربا قربت و قدرتی که از پدر می داندو معجزه و کرامتی که از دستهای او دیده است،توقع کرده است که پدر دست به درون پرده غیب ببرد....و اصلامگر نه کوثر،ملک جاودانی پدر و مادر همین پدراست،شاید....

اما به خودم نهیب زدم که محال است بيا ن چنین توقعی از زبان چنان زاده امامی.وقتی که پدر،خود در نهایت تشنگی است،وقتی که کودکان ،دختران و زنان،با جگرهای تفته،مهر سکوت برلب زده اند،چگونه ممکن است او برای خودش آب طلب کند؟!

نزدیکتر رفتم.آنچنان که سرم و دو گوشم در میانه دو محبو ب قرار گرفت.با خود گفتم اگر من این راز را بفهمم کربلا را فهمیده ام وگرنه هیچ از اسبهای دیگر ،بیش ندارم.ودیدم که دنیا دنیای دیگری است در میانه این دو محبوب.دنیایی که عقل آدمهابه آن قد نمی دهدچه رسد به اسب.دنیا که دنیای عقل نبود،عشق زلال و خالص بود.

علی به امام گفت که (پدر جان عطش دارد مرامی کشد)اما آن عطش کجا و تشنگی آب کجا؟ماجرا ،ماجرای وصال ودیدار بود.ماجرا،ماجرای این فاصله مقدر بود.ماجرای این زمان لخت،این ساعات سنگین،این لحظه های کند.

روح او به خدا پیوند خورده بود،با خدا در هم آمیخته بود،در خدا ممزوج شده بود.روح او با خدا یکی شده بودوجسم این فاصله رابرنمی تافت.جسم این کثرت را تاب نمی آورد.اما مشکل او این پیوندنبود.پیونددیگری از این سمت بود.پیوندی که باز غیر خدایی نبود.عین خدایی بود،اماکار را برای کندن و رفتن ،مشکل می کرد.

پدر،عشق و پسر(17)


اما چه روبرو شدنی!پسری زخم خورده،مجروح،خون آلودولبها از تشنگی به سان کویر عطش دیده و چاک چاک،با پدری که انگار همه دنیاست و همین یک پسر.

سوار من،دلاور من،علی اکبر من،از من فرود آمدو بال بر زمین گستردتا پاهای به پیشواز آمده پدر را ببوسد.امام نیز با همه عظمتش بر زمین نزول کرد.دو دست به زیر بغلهای پسر بردو او را ایستاندودر آغوش گرفت.احساس کردم بهانه ای به دست آمده تا امام این دردانه خویش را گرم در آغوش بگیردوعطشی را که از کودکی فرزند ،تا کنون تاب آورده است فرو بنشاند.

اما علی اکبرنیز کم از پدر نیازمنداین آغوش نبود.تشنه ای بود که به چشمه سار رسیده بود.....و مگر دل میکند؟

ناگهان شنیدم که با پدراز تشنگی حرف می زندو....آب.

حیرت سر تا پای وجودم را فرا گرفت.اصلا قصدم این نیست که بگویم تشنگی نبودو یا علی اکبرتشنه نبود.تشنگی با تمام وسعتش حضور داشت وبا تمام بیرحمی اش تا اعماق جگر نفوذ کرده بود.حالا که گذشته است به تو می گویم لیلاکه خود من گر گرفته بودم از شدت عطش.من که اسبم و بیابانها قدر طاقتم را می دانند،کف کرده بودم از تشنگی.

تشنگی گاهی تشنگی لب و دهان است که حتی به مضمضه ابی برطرف می شود.

تشنگی گاهی ،تشنگی معده و روده است که به دو جرعه آب فرو می نشیند.

اما تشنگی گاهی به جگر چنگ می اندازد،قلب را کباب می کندو رگ و پی را می سوزاند.

در این تشنگی ،فکر میکنی که تمام رودخانه های عالم هم سیرابت نمی کند.چه می گویم؟در این عطشناکی اصلافکر نمی کنی،نمی توانی به هیچ چیز جز آب فکر کنی.در این حال،هرسرابی را چشم آب می بیندو هر کلامی را گوش ،آب می شنود.

وقتی در اوج قله عطش ایستاده باشی ،همه چیز رادر مقابل آب،پست و کوچک و بی مقدار می بینی.جان چه قابل دارددر مقابل آب؟ایمان چه محلی....اما نه،این همان چیزی است که ارزش کربلاییها را هزار چندان می کند.

دشمن درست مجاسبه کرده بود.در بیابان برهوت،در کویرلم یزرع که خورشیدبه خاک چسبیده است،که از آسمان حرارت می باردو از زمین آتش می جوشد،تشنگی آبدیده ترین فولادها را هم ذوب میکند.عطش ،سخت ترین اراده ها راهم به سستی می کشد.

نیاز،آهنین ترین ایمانها راهم نرم میکند.اما یک چیز را فقط دشمن نفهمیده بودو آن اینکه جنس این ایمانها،جنس این عزمها و اراده هابا جنس همه ایمانها و عزمها و اراده ها متفاوت بود.

آن که امام بودواین که علی اکبر.دختر بچه ها را بگو.بر رطوبت جای مشکهای روز قبل چنگ می زدندو سینه بر این خاک می خواباندند،اما سر فرود نمی آوردند،اما اظهار عجز نمی کردند،اما حرف از تسلیم نمی زدند.

و در این میانه ،زینب ،حکایتی دیگر بود.در آن بیابانی که قدم از قدم نمی شد برداشت،در آن کربلای آتشناک،زینب به اندازه تمام عمرش پیاده راه رفت و حرفی از عطش نزد،کلامی از تشنگی نگفت.غریب بود این زن!اگر زنی می خواست با آن حجاب تمام و کمال که گرمای مضاعف را دامن میزد،در زیرآن آفتاب نیزه وار،دمی بنشیند ،دوام نمی آورد.

این زن چقدر راه رفت،چقدر دوید،چقدر هروله کرد،چقدر گریست،چقدرفریاد زد ،چقدر جنازه بر دوش کشید،چقدربچه در آغوش گرفت،چقدر زمین خورد،چقدرفرا رفت و چقدر فرو آمد....اما...اما....خم به ابرو نیاورد.

کجایی بود این زن ؟چه صولتی!چه جبروتی!چه فخری!چه فخامتی!چه شکوهی !چه عظمتی!

بگذرم لیلا !هروقت به یاد این زن می افتم با تمام وجود احساس کوچکی میکنم و به خودم میگویم خوشا به حال آن خاک که گامهای این زن را بر دوش می کشد.خاک گامهای او را به چشم باید کشید.

ادامه دارد......