پدر،عشق و پسر(20)
علی ،آشکارا سبکتر شده بود.من که حامل اوبودم و مرکب ومرکوب او،به وضوح این سبکی رادر می یافتم.
پیش از این احساس می کردم که علی بر من نشسته است با یک سلسله از حلقه های سنگین زنجیر.علی بر من نشسته است با یک سلسله کوه.
اگر چه سخت نبود،اگر چه به خاطر علی همه چیز آسان می نمود،اما متفاوت بود.اکنون احساس می کردم که پرنده ای بر من نشسته است به همان بی وزنی و سبکبالی.
گفت :بچرخیم و من از خدا خواستم.و با خود شروع کرد به ترنم این عبارات.ترنمی که آرام آرام،جوهره اش بیشتر شدو رنگ رجز به خود گرفت:(اکنون زمین و زمان جان می دهدبرای جنگیدن.حالیاپرده ها کنار رفته است.مصداقها آشکار شده است و حقیقت رخ نموده است.
بیایید!پیش بیاییدکه من عقبگرد نیاموخته ام.تا بدنهای شما هست،غلاف،به چه کار می آید؟!)
اواگراینچنین می گفت،اما احساس من این بودکه این باربرای جنگیدن نیامده است؛آمده است برای کشته شدن.
جنازه ها را از زمین برچیده بودند اما خون همچنان بر سطح میدان دلمه بسته بود.خون بسان اسفنجی شده بودکه اگرچه به چشم جامد می آمدولی وقتی برآن پا می نهادی خون تازه از زیر آن ترشح می کرد.
آفتاب درست در وسط آسمان،نه،درست در وسط میدان برزمین نشسته بود.هرم گرما پلک چشمها را هم می سوزاند.نه فقط دهان که حتی مجاری بینی ام هم از شدت عطش خشک شده بود.احساس می کردم که خون به زحمت در لابلای رگهایم راه باز می کند.
اما علی به گمانم دیگر تشنه نبود.اسب اگر حال و روز سوارش را نفهمد که اسب نیست.آن عقیقی که او مکیده بود،به آن چشمه ای که او دهان سپرده بود،بر آن جامی که او لب زده بودو گذاشته بودوبر نداشته بود،در پس آنچه او نوش کرده بود،تشنگی دیگر معنا نداشت.آنچه او اکنون داشت،شادمانی و طربی غیر قابل وصف بود.حال او آسمان تا زمین با میدان اول تفاوت می کرد.تفاوتی میان رزم و بزم.تفاوتی میان مبارزه و معانقه.تفاوتی میان ستیزو معاشقه.
این حال خوشش مرانیز به وجد آورده بود.چرخ می زدیم و چرخ می زدیم.شمشیرآخته اش با تمام شانه و کتف،در هوامی چرخیداما هیچ گردنکشی داوطلب تماس با این شمشیر نمی شد.
سپاهی که به محاصره اش آمده بود،به هر نقطه ای که او می رسید،عقب نشینی می کردو باز پیش می آمد.انگار که او حلقه ای را دور دست می چرخاند.
اگر پیش از این ،به هر بهانه ای دزدیده به پدر نگاه می کرد،اکنون آشکارااز تلاقی دو نگاه ،پرهیز داشت.حسین اکنون خود او بود.به کجا بایدنگاه می كرد
ادامه دارد......
-----------
1)ازاول محرم تا عاشورا هر شب يك مجلس داريم و عاشورا آخرين مجلس روضه ماست التماس دعا دارم.....ميگويند چون امام حسين همه چيزش را در راه خدا داد اگر او را واسطه كني خدا هر چه كه بخواهي به تو خواهد داد .........
2)پسرم رو عمل كرديم و ديگه سوزن توي پايش نيست واگر خدا بخواهد دوباره فوتبال بازي خواهد كرد
اين روزها حضور نزديك خدا را كاملا حس مي كنم.....