پدر،عشق و پسر(18)
http://mahdipor.blogpars.ir/?tpl=
حرف سر تشنگی بود که به اینجا کشیده شدم.می خواستم بگویم که تشنگی به شدیدترین وجه خود وجود داشت،اما سوار من کسی نبود که پیش پدر از تشنگی ناله کند.گمان کردم شاید با اشاره به غیب،آب می طلبد.معجزه ای،کرامتی....چرا كه سابقه داشت.
یک بار در غیر فصل،او از پدر،انگور طلب کردو پدر دست دراز کردواز علم غیب خوشه ای انگورچیدودر مشتهای ذوق زده پسر نهاد.من ان انگور را به چشم دیدم و هم از آن خوردم...چه گفتن دارد.خودت مگر از آن انگور بی بهره ماندی؟!انگار همان آن از درخت چیده شده بود.رشحات شبنم وارآب بر روی دانه های آن تلالو داشت.
گمان کردم شاید علی اکبربا قربت و قدرتی که از پدر می داندو معجزه و کرامتی که از دستهای او دیده است،توقع کرده است که پدر دست به درون پرده غیب ببرد....و اصلامگر نه کوثر،ملک جاودانی پدر و مادر همین پدراست،شاید....
اما به خودم نهیب زدم که محال است بيا ن چنین توقعی از زبان چنان زاده امامی.وقتی که پدر،خود در نهایت تشنگی است،وقتی که کودکان ،دختران و زنان،با جگرهای تفته،مهر سکوت برلب زده اند،چگونه ممکن است او برای خودش آب طلب کند؟!
نزدیکتر رفتم.آنچنان که سرم و دو گوشم در میانه دو محبو ب قرار گرفت.با خود گفتم اگر من این راز را بفهمم کربلا را فهمیده ام وگرنه هیچ از اسبهای دیگر ،بیش ندارم.ودیدم که دنیا دنیای دیگری است در میانه این دو محبوب.دنیایی که عقل آدمهابه آن قد نمی دهدچه رسد به اسب.دنیا که دنیای عقل نبود،عشق زلال و خالص بود.
علی به امام گفت که (پدر جان عطش دارد مرامی کشد)اما آن عطش کجا و تشنگی آب کجا؟ماجرا ،ماجرای وصال ودیدار بود.ماجرا،ماجرای این فاصله مقدر بود.ماجرای این زمان لخت،این ساعات سنگین،این لحظه های کند.
روح او به خدا پیوند خورده بود،با خدا در هم آمیخته بود،در خدا ممزوج شده بود.روح او با خدا یکی شده بودوجسم این فاصله رابرنمی تافت.جسم این کثرت را تاب نمی آورد.اما مشکل او این پیوندنبود.پیونددیگری از این سمت بود.پیوندی که باز غیر خدایی نبود.عین خدایی بود،اماکار را برای کندن و رفتن ،مشکل می کرد.