ذوالنون مصری

ذوالنون مصری گفت :

در بادیه بودم . ابلیس را دیدم که چهل روز سر از سجده برنداشت . گفتم یا مسکین ! بعد از بیزاری و لعنت این همه عبادت چیست ؟گفت : یا ذوالنون !اگر من از بندگی معزولم - او از خداوندی معزول نیست !

(کشف الاسرار )

ستاره من

با اسمان ابری ملال انگیز پشت پنجره ام

قرابتی دارم!

ستاره هایش را

به زمین کشیده اند

و ستاره مرا نیز!

در وسعت نهایت بی کرانه اش

بغش گرفته است و نمی بارد

چونان دل تنهای من !

-------------------

(سی ام دی ماه شصت و پنج

پیر مرد

پیر مرد

از سر کاری طاقت فرسا

برمی گشت

یا که از میدانی با دستی خالی

بوی زحمت میداد !

من سلامش کردم

او به لبخندی با سر داد جواب

یعنی که علیک !

خستگی را میشد

در جوابش هم دید !

چهارراه

پرده اول

چهار راه

سر جهارراه پژو ۲۰۶ سربی رنگی با صدای گوشخراش ترمز میکند . صدای ضبطش گوش را کر میکند یک اهنگ جاز خارجی ، دو  تا دختر جوان داخلش بودند - سانتی مانتال - مثل اهنگی که گذاشته بودند - آنکه رانندگی میکرد پایین آمد ،قری داد و گوشی موبایلش را در آورد و شروع به صحبت کرد - دور ماشین چرخی زد و چراغ که سبز شد تیک کشید و مثل برق دور شد .....

----------------

پرده دوم

روز بعد همان جها رراه

دو تا دختر همسن همان دختران بالایی جلو ماشین هارا میگیرند و به نوعی در خواست کمک دارند - دو تا کت پاره مردانه پوشیده اند که تا روی کفشهاشان را هم میگیرد - صدای آزیر ماشین پلیس می آید ،دو تایی پا به فرار میگذارند - یکنفرشان زمین می خورد آن یکی دستش را میگیرد و بلندش میکند و لنگ لنگان از کوچه فرار میکنند و ماشین پلیس بدون آنکه آنها را ببیند از چهار راه میگذرد ........

خونین شهر

خونین شهر

 ای شهر ایستاده بر تارک خورشید

مگر چگونه مقاومت کرده ای که اینهمه ویرانی !

******

ای خونین

ای پاره پاره میهن

ای بزرگ

ای حجم شهامت و دلیری و مردی

ویرانیت نشان آبادی است !

**********

ای پر غرور شهر

 ای جاودان حماسه

 گهواره خونین کودکانت

بر پا ره پاره های آجر نشانه مردی است!

********

ای پاره وطن مگر چگونه مقاومت کرده ای

که این همه خونینی !

-------------------

فروردین ۶۲ خرمشهر  

قداست دیروز

دیوار خاطره میریزد

و پشت آن سفر میکنم

با کوله باری از قداست دیروز

و ندامت امروز

سفر به سالهای پیش

سفر به سالهای دور .....

آنروزها که ،خورشید تپش داغش را

بر دشتهای باران خورده می پاشید

آنروزها که ،عشق

معنای سرخ بودن را تجربه میکرد

آنروزها ،که سرود آواز

سرود شدن بود

اماا کنون ،دریغ !

کاش اکنون کنون نبود و باز خاطره بود ....

 

شهید

عزیز شهید

با رفتنت

آسمان غمگین شد

خورشید عزا گرفت

ابرها گریستند

و اندوه جاری شد ،

اما در جاری خونت مردان سرخ روئیدند

تفنگها سبز شدند

و رستخیز پیش از رستخیز

آغاز شد .......

کودکان

بر می خیزم

و از آسمان پرستاره شهرم

 ستاره میچینم

از ستاره ها

 طوق نور می سازم

و برگردن کودکان شهرم می آویزم

******

ای کاش که

بالغان چو کودکان بودند

و ای کاش که

کودکان بالغ نمی شدند !

داغ

شعری از علیرضا قزوه برای شهید مرتضی آوینی

--------------------------------

ای یکه سوار شرف ،ای مردتر از مرد

بالایی من !روح تو در خاک چه میکرد ؟

میگفت برو ! عشق چنین گفت که بشتاب

میگفت : بمان ! عقل چنین گفت که برگرد

دیروز یکی بودیم با هم ،ولی امروز

تو نور تر از نوری و من گردتر از گرد

یک روز اگر از من و از عشق و تو پرسند:

(پیغمبرتان کیست ؟)بگو ،درد،بگو درد

ای سرخ تر سرخ ،بخوان سبز تر از سبز

آنسوی درختان همه زردند،همه زرد

ای دست و زبان شهدا ،هیچ زبانی

چون حنجره ات داغ مرا تازه نمیکرد !

سیب پرحرف من سلام

گفته ای که بهار بر میگردی. چه خوب است که تو با بهار ،باران و شکوفه ها می آیی .

این که چرا شروع کردم به نوشتن و حالا تمامش میکنم ،همه اتفاقی بود . گاهی دوست داشتم کنارم باشی تا با هم حرف بزنیم .

اما تو نبودی ،خیلی حرفها را دوست داشتم به تو بگویم که نتوانستم پس نوشتم شاید روزی آن ها را بدهم که بخوانی . نوشته ها تاریخ خاصی ندارد.

روزهایی که دلم هوای تو را میکرد می نوشتم ،تاریخ همه آن ها وقت دلتنگی است ،حالا که قرار است بیایی دیگر نمینویسم .تو که باشی می توانیم حرف بزنیم ،هر چند که تو با آن همه پر حرفیت برای من مجالی نمی گذاری . عیبی ندارد . مهم این است که تو پیش ما باشی . مهم این است که سیب بر میگردد .

سیب سرخ من سلام

چند روز پیش زمزمه خواستگاری از  تو بود . من و پدرت هر دو دستپاجه شده بودیم . چهار دفعه رفتم آشپز خانه و بدون آنکه چیزی بیاورم ،برگشتم . باور کردن این که سیب انقدر بزرگ شده است که برایش خواستگار بیاید سخت بود . سیب پرروی من ؟،وقتی موضوع را تلفنی به تو گفتم خندیدی اما من تا صبح بیدار بودم ،همیشه فکر میکردم وقتی بزرگ شدی من دیگر راحت می شوم .

از مشق نوشتن کلاس اولت ،آبله مرغان گرفتنت ،شبهای امتحان ،کنکورت ...... اما انگار خبری از راحتی نیست . تا صبح فکر کردم به سیبی که آشپری اش وحشتناک است . صبح ها بد اخلاق است ،وقتی روی دنده لج می افتد غیر قابل تحمل می شود ،اما وقتی میخندد ،انگار بهار می آید . خورشت سیب دوست ندارد چون دلش برای سیبهایی که می پزند ،می سوزد . وقتی گریه میکند دوست داری پا به پایش گریه کنی ،همیشه موهایش زولیده است و به اندازه همه آدمها ی روی زمین مهربان است . من به تو فکر میکردم .

سیب لوسی که قرار است با یک خانواده دیگر زندگی کند . میتواند؟

باید به آن ها بگویم که صبحانه برای سیب یعنی فقط کره مربا .

باید بگویم وقتی کتاب می خواند ،تا تمامش نکند آن را زمین نمی گذارد . باید بگویم سیب پر حرف ما وقتی حرف نمی زند یعنی خیلی خیلی ناراحت است .

ادامه نوشته

سلام

 بنام خدا .

آغاز سال ۸۸ورودم به بلاگفا را به فال نیک می گیرم و اگر عمری باقی بود در حد بضاعت اندک خویش با شما خواهم بود