گفته ای که بهار بر میگردی. چه خوب است که تو با بهار ،باران و شکوفه ها می آیی .

این که چرا شروع کردم به نوشتن و حالا تمامش میکنم ،همه اتفاقی بود . گاهی دوست داشتم کنارم باشی تا با هم حرف بزنیم .

اما تو نبودی ،خیلی حرفها را دوست داشتم به تو بگویم که نتوانستم پس نوشتم شاید روزی آن ها را بدهم که بخوانی . نوشته ها تاریخ خاصی ندارد.

روزهایی که دلم هوای تو را میکرد می نوشتم ،تاریخ همه آن ها وقت دلتنگی است ،حالا که قرار است بیایی دیگر نمینویسم .تو که باشی می توانیم حرف بزنیم ،هر چند که تو با آن همه پر حرفیت برای من مجالی نمی گذاری . عیبی ندارد . مهم این است که تو پیش ما باشی . مهم این است که سیب بر میگردد .