بعد از صديقه من هستم و بعد از من آخرين فرزند خانواده 7نفري سودابه . 5تا ما خواهرو برادرها و دوتا هم آقا و بي بي .و من چقدر از عدد 7 خوشم مي آيد.حالا هم ميخواهم از خاطراتم با سودابه برايتان بگويم .قبل از آن بايد از خانه بردسيري برايتان تعريف كنم .قديمها خانه ها بزرگ بودند و ويلايي ،اگر كل شهر را مي گشتي يك آپارتمان نميديدي .منظورم 40 سال پيش است.بيشتر خانه ها از خشت و گل بود و گاهي هم از آجر.خانه ماهم همينطوري بودو وسعتش حدود 1000يا 1200متربود وروي تل ساخته شده بود .تل قسمتي از شهر بود كه بلند تراز  بقيه جاها بود و از انجا مي توانستي تمام شهر را ببيني.خانه ما سه قسمت داشت .يك قسمت اتاقها بود ،يك قسمتش باغچه بود ويك  قسمتش راهم  مي گفتيم (پروستو).پروستو محل نگهداري مرغ و خروسها بود.از يكي دوتا مرغ و خروس شروع كرده بوديم وزياد شده بود.مديريتش با بي بي بود.مرغها كه تخم مي گذاشتند و كرك مي شدند بي بي آنها را مي خواباند وبعد از چند روز من و سودابه مي د يديم كه مرغها با چه وقاري حركت ميكنند و دنبالشان 7-8تا جوجه تپل مپلي در حالبدو بدو كردن .و ما چقدر جوجه ها را دوست داشتيم .

توي مرغ و خروسها چند تا بوقلمون هم داشتيم و يكي از بوقلمونها نر بودو از بقيه بزرگتر بود.اين بوقلمون بزرگه به صداي بلند حساسيت داشت و عكس العمل نشون ميداد.يادم هست وقتي زنگ در خانه را ميزدند صدايش در مي آمد و قد قد ميكرد.من اين را مي دانستم .گاهي دستهايم را كه محكم بهم ميزدم بلند قد قد مي كرد.

يك روز كه با سودابه رفته بوديم كه به مرغ و خروسها دانه بدهيم وداشتيم باهم حرف ميزديم و شوخي ميكريم اين جريان اتفاق افتاد.من به سودابه گفتم تو خري و او هم خنديد و جواب داد نخير تو خري.من گفتم از بوقلمون بزرگه ميپرسيم ببينم چي ميگه هرچي گفت هم تو قبول كن و هم من .او هم گفت باشه بپرس.من كه جريان را ميدانستم با صداي بلند داد زدم :سودابه خره؟و بوقلمونه جواب داد قد قد قد .....قد قد قد....گفتم ديدي تاييد كردو سودابه گفت اين كه كاري نداره منم مي پرسم .گفتم بپرس.و هر چه داد زد صداي بوقلمونه در نيومد آخه اون خبر نداشت كه بايد داد بزنه و صداشم كه ظريف بود بوقلمونه عكس العمل نشون نميداد.هر چند بار كه گفت جواب نداد كه نداد.كم كم داشت خودشم باورش مي شد!چه خوش روزگاري بود ان روزگاران....

اين واقعه رو هردوتامون يادمون بودودور هم كه جمع مي شديم  براي بچه هامون تعريف مي كرديم و كلي با هم مي خنديديم.و اين صميميتمان را با هم بيشتر مي كرد.يادم نمي رود آخرين شبي كه همين حكايت را تعريف مي كردم و سودابه بعد از فوت اميد براي اولين بار مي خنديدو من چقدر خوشحال بودم  كه باعث خنده اش شدم .آخر او بعداز صد روز كه از فوت اميد ميگذشت براي اولين بار ميخنديد و بچه ها خنده اش را مي ديدند.واصلا خبر نداشتم فرداي آن روز ديگر در ميان ما نيست و نمي خندد.فرداي آن شب سودابه ما را تنها گذاشت و به همسرش اميد پيوست .خدايشان رحمت كند.