پدر،عشق و پسر(16)

http://mahdipor.blogpars.ir/?tpl=

برگشتیم!من و سوارم که پشت به دشمن و روی به امام داشتیم،برگشتیم و ناگهان دو سپاه هزار نفری را دیدیم که از دو سو به سمت ما پیش می آیند.

ابن سعد که دیده بودعاقبت چنین جنگی شکست محتوم است،دو هزار تن را به نبرد با یک تن گسیل کرده بود.

هزار نفر به سرداری (محکم بن طفیل)و هزاردیگربه فرماندهی(ابن نوفل).تعداداین دوسپاه رامن بعدهاشنیدم اما همان زمان احساس کردم که بایدبه اندازه دو هزاراسب سواردلاورم راهمراهی کنم.

سرت را درد نیاورم.درتمام مدت جنگ با این لشگر دوهزار نفری با خودم فکر می کردم که سوار من تشنه است ،خسته است .مصیبت دیده است و این چنین معجزه آسامی جنگد.اگر این بلاها نبود او چه می کرد با سپاه دشمن؟!

من تا صدوهشتادرا شمردم و بعد حساب از دستم در رفت.مشکل کار من این بود که باید از روی جنازه ها می پریدم و سوارم را جابجا می کردم.خاک آمیخته به خون،گِلِ خون پاهاوپهلوهایم را پوشانده بود.سوار من همچنان می چرخید،همچنان ذکر می گفت و همچنان شمشیر می زدو....همچنان دزدیده به پدر نگاه می کرد.به روشنی از مجرای این نگاه بود که نیرو می گرفت و استقامت می یافت.

جنگ اندک اندک به سردی گراییدو به سمت وقفه ای موقت نزول کرد.از این وقفه ها در میانه جنگها ،بسیار پیش می اید.مثل یک قرار نا گذاشته.برای انتقال مجروحها و جنازه ها.برای سامان دوباره سپاه.و این فرصتی بود تا علی دوباره نفس در نفس با پدر روبرو شود.

ادمه دارد.......

پدر،عشق و پسر(15)

یک وبلاگ دیگر به همین قلم

پسر طارق از این مرگ آنی و خفت آمیز،از این مرگ بی هیچ جنگ و ستیزآنچنان به خشم می ایدو حون جلوی چشمانش را می گیردکه بی گدار به میدان می زند.انگار که خرگوشی با چشم بسته در مصاف شیر.من دیدم که جزیی دیگر از سپاه دشمن کنده شد و به میدان پرتاب گردید.سوار و اسب با شتاب به سمت ما پیش می آمدندو ما همچنان بر جای ایستاده بودیم.

سر اسب او برق اسا از کنار سر من گذشت و هنوز تمام هیکل ما دو اسب از کنار هم عبور نکرده بودکه سر پسر طارق را پیش پای خودم یافتم.یک آن گمان کردمکه سوار من شمشیرش را میان زمین و آسمان ایستانده بود تا پسر طارق با شتاب بیایدوآن را از گردنش عبور دهد.اسب دشمن،گیج و منگ مانده بودبا این سوار بی سر.ونمیدانم چرا کسی جرات نمیکرد بیاید و جنازه این پدر و پسر را از میدان به در ببرد.

مقتول بعدی طلحه بود،پسر دیگر طارق که او هم کشتنش وقتی از سوار من نگرفت.بعد ،مصراع بن غالب آمد.چقدر چهره اش برایم آشنا بود.اگر مجال می بود از اسبش می پرسیدم که پیش از این سوارش را کجا دیده ام.ولی این مجال پیش نیامد،چرا که شمشیر سوار من با چنان ضربت و سرعتی فرود آمدکه سوار واسب رادفعتا به دونیم کرد.

به دونیم شدن ناگهانی مصراع،حادثه ای غریب و باور نکردنی بود.من گمان می کنم که خود مصراع هم تا لحظاتی بعد از این ضربت،هنوز باور نکرده بودکه به دونیم شده است و قبل از حضور فطعی مرگ ،نسیم از میانه جسمش عبور می کند.

وحشت مرگ بر سپاه دشمن سایه انداخت.لشگر دشمن شده بود مثل یک پیکری که حالا دیگر نفس نمی کشید.فقط تعدادکشته نیست که دشمن را به وحشت می اندازد،کیفیت قتل گاهی به مراتب رعب انگیزتر ازتعداد مقتول است.هیچ کدام از اینها مجال جنگیدن پیدا نکرده بودند.و این یعنی رقیب خبره تر از این است که خود را به تکاپوی عبث خسته کند.واین یعنی دشمن رقیب کوچکتر از آن است که تکان و تحرکی را بشاید.

بحث عقاب است و بچه روباه.عقاب که برای گرفتن بچه روباه بال بال نمی زند،آنی فرود می آیدو کار را تمام میکند.

اما اینها هیچ کدام مهم نیست.مهم نگاهی است که میان این پدر و پسر ردوبدل می شود.مهم (فتبارک الله)ی است که بر لبهای پدر می نشیند.مهم مژگان سیاهی است که به تحسین فرود می آیدو بر می خیزد.مهم تبسم شیرینی است که به لطافت رایحه بر چهره پدر پخش می شود.مهم نسیم (لاحول )ی است که از کوهسارپدر به لاله زار پسر می وزد.

با خودم گفتم اگر کار اینچنین پیش برود،سپاه دشمن همه یا کشته اند یا فراری.اینچنین که سوار من می جنگدهیچ دیاری در این دیار باقی نمی ماند.اما ناگهان دیدم که رنگ از رخساره امام پرید.و نگاه نگرانش بر پشت ما-من و علی اکبر پهن شد .

ادامه دارد.......

پدر،عشق وپسر(14)

ابن طارق بن تبیت در عرب مشهور است به بی باکی .میگویند کسی است که دل دارد اما کله ندارد.ابن سعدبه طارق می گوید:برو و کار این جوان را بسازتا حکومت موصل را برایت بسازم.

طارق از این دستور یا پیشنهادناگهانی جا می خوردو برای گریز از این تحمیل،در ذهنش به دنبال مفر پاسخی می گردد.لحظاتی در چشمهای ابن سعد خیره می ماندودست آخر حرف دلش را می زند:

نمی کنی سعد!با دست شبیه ترین خلق به رسول الله،مرا به کشتن می دهی وبه وعده ات وفا نمی کنی.

ابن سعد نازش را می خرد:قول می دهم.

طارق اما با این تحکم ،عقب نشینی نمی کند:

موصل را وصل کن به ری و بر هر دوخودت حکومت کن.....

می ترسی؟

این اتهام به من نمی چسبد.من از پیش هم گفته بودم که با دو نفر در این سپاه روبه رونمی شوم.یکی عباس بن علی و دیگری علی بن حسین.

ابن سعد آشفته می شود.اگر از او بگذردمعلوم نیست کسی دیگر را بتواندراهی این میدان کند.

من به تو دستور می دهم و دستور من با یک واسطه دستور امیرالمومنین یزید ابن معاویه است.

طارق پوز خند می زندو ابرو بالا می اندازد:

برای من یکی امیرالمومنین بازی در نیاور.خودت میدانی این لقب تراشیده ماست برای یزید.خودم که گول خودم رانمی خورم.

کارت را سخت تر نکن طارق! برو.

خودت که میدانی،من با خواهش بهتر رام می شوم تا دستور.

خواهش میکنم طارق!این جوان الان قلب سپاه را اوراق میکند.خواهش میکنم.

باشد،این شد یک چیزی!راستی چه تضمینی برای وعده ات؟

ابن سعد تنها انگشترش را در می اوردو با غیظ در انگشت طارق جای می دهد:

بیا این هم تضمین وعده ام.به همه مقدسات سوگند عمل میکنم.برو کار را تمام کن.

اینها را من آن زمان نمی دانستم.بعدها فهمیدم.من درآن زمان فقط دیدم که بعد از وقفه ای طولانی،بعد از چرخشی بسیارکه تمام بدنم به عرق نشسته بود و زبانم از تشنگی کلوخ شده بود،طارق بن تبیت وارد میدان شد.ناگهانی و بی مقدمه پیدا بود که قصد غافلگیری دارد.مثل تیر از کمان لشکر جدا شدو با نیزه ای کشیده و بلندبه سمت ما هجوم آورد. یک آن دل من فرو ریخت. بخصوص که احساس کردم سوارم از جا تکان نمی خوردو مرا هم تکان نمی دهد.گفتم قطعا غافلگیر شده است،خواستم خودم جنبشی بکنم واو رااز این کمین برهانم.اما دیر شده بود،بسیار دیر شده بود.همه این تاملات زمانی می بردکه بیش از زمان رسیدن دشمن بود.

طارق مثل برق از کنار ما گذشت و من فقط حس کردم که سوارمن قدری خود را به سمت راست کشیدوبه جای خود بازگشت.همین.ووقتی افسار مرا برگرداند،دیدم که نیزه علی بر سینه طارق فرو رفته و از پشت به قاعده دو وجب درآمده است.انگار طارق فرصت مردن هم پیدا نکرده بود.اسب همچنان می تاخت تا دست و پای طارق شل شدو طارق با همان سرعت به خاک غلتید.شنیدم که از این اعجاز سوار من ،ولوله ای افتاده است در سپاه دشمن.

ادامه دارد.......

یک وبلاگ دیگر به همین قلم

پدر،عشق وپسر(13)

من بودم و علی،و یک میدان دشمن.وتا چشم کار میکرد،سلاح.وتا دید می رسید ،سوار.نمیدانم چقدر.آن قدر که بیابان در پس و پشت و اطرافشان پیدا نبود.آن قدر که انار خط پشت دشمن به افق می ر سید.پیاده ها بماند.من در عمرم اینهمه اسب یکجا ندیده بودم.باور نمیکنی اگر بگویم که از کثرت سپرها و کلاهخودها،گمان می کردی که کاسه ای به وسعت زمین را پشت به آسمان دمر کرده اند.تشعشع اینهمه آهن و فولاد،چشمها را آزار می داد.

اما اینها را فقط من میدیدم.سوار من انگار چشم بجای دیگر داشت.وگرنه باید ترسی ،تردیدی ،لرزشی یا لااقل تاملی....هیچ از این خبرها نبود.با تحکمی بی سابقه به من گفت:بچرخیم!و شروع کردبه رجز خواندن.و چه رجز خواندنی!چه صدایی!چه صلابتی!چه جوهره ای!چه جلال و جبروت و عظمتی!آنچنان که من وحشتم گرفت از سواری که بر خود حمل میکردم.مضمون رجز تا آنجا که بیاد دارم چنین بود:(این منم ،علی،فرزند حسین بن علی

سوگند به بیت الله که ماییم پرچمدار ولایت نبی.

به خدا قسم که این دشمن بی پدرو مادر بر ما حکومت نمی تواند کرد.من با شمشیر آخته به حمایت پدرم ایستاده ام.و آنچنان که شایسته یک جوان هاشمی قریشی است،جنگ میکنم.)

هر چند همه حرف درهمین چهار کلام بود اما در رجز مهم نیست که چه میخوانی .مهم این است که چگونه بخوانی.و آنچنان که او میخوانددلهای دشمنان را در سینه معلق می کرد.

اندک اندک من هم از سوارم جربزه گرفتم.آنچنان سنگین می تاختم و آنچنان سم بر زمین می کوفتم و آنچنان قَدرچرخ میزدم که به قدر تاخت هزار اسب دشمن را مرعوب کنم.اما یک چیز را نمی فهمیدم و آن اینکه چرا هر طرف میگردیم،حسین پیش روی ماست.وقتی که با این سرعت در یک میدان چرخ می زنی،هر نقطه میدان را فقط در یک آن باید ببینی.نمی دانم چرا در این گردش و طواف،همه جا حسین بود.

شنیدم که سوارم با خود می گفت:فَاَینماتَوَلوُفَثَم وَجه الله به هر سو که رو کنید.روی خدا پیش روی شماست.

ما همچنان چرخ می زدیم و علی همچنان رجز می خواندویک نفر از سپاه دشمن پا پیش نمی گذاشت.

بعدها شنیدم که غلغله ای افتاده است در سپاه دشمن.ابن سعد به هر سرداری رجوع میکند،پا پس میکشندو عذر می اورد.هیچ مدعی و دلاوری حاضر به حضور در میدان نمی شود.تا درمانده و مستاصل میرود به سراغ(طارق بن تبیت).

ادامه دارد......

یک وبلاگ دیگر به همین قلم