پدر،عشق وپسر(13)
من بودم و علی،و یک میدان دشمن.وتا چشم کار میکرد،سلاح.وتا دید می رسید ،سوار.نمیدانم چقدر.آن قدر که بیابان در پس و پشت و اطرافشان پیدا نبود.آن قدر که انار خط پشت دشمن به افق می ر سید.پیاده ها بماند.من در عمرم اینهمه اسب یکجا ندیده بودم.باور نمیکنی اگر بگویم که از کثرت سپرها و کلاهخودها،گمان می کردی که کاسه ای به وسعت زمین را پشت به آسمان دمر کرده اند.تشعشع اینهمه آهن و فولاد،چشمها را آزار می داد.
اما اینها را فقط من میدیدم.سوار من انگار چشم بجای دیگر داشت.وگرنه باید ترسی ،تردیدی ،لرزشی یا لااقل تاملی....هیچ از این خبرها نبود.با تحکمی بی سابقه به من گفت:بچرخیم!و شروع کردبه رجز خواندن.و چه رجز خواندنی!چه صدایی!چه صلابتی!چه جوهره ای!چه جلال و جبروت و عظمتی!آنچنان که من وحشتم گرفت از سواری که بر خود حمل میکردم.مضمون رجز تا آنجا که بیاد دارم چنین بود:(این منم ،علی،فرزند حسین بن علی
سوگند به بیت الله که ماییم پرچمدار ولایت نبی.
به خدا قسم که این دشمن بی پدرو مادر بر ما حکومت نمی تواند کرد.من با شمشیر آخته به حمایت پدرم ایستاده ام.و آنچنان که شایسته یک جوان هاشمی قریشی است،جنگ میکنم.)
هر چند همه حرف درهمین چهار کلام بود اما در رجز مهم نیست که چه میخوانی .مهم این است که چگونه بخوانی.و آنچنان که او میخوانددلهای دشمنان را در سینه معلق می کرد.
اندک اندک من هم از سوارم جربزه گرفتم.آنچنان سنگین می تاختم و آنچنان سم بر زمین می کوفتم و آنچنان قَدرچرخ میزدم که به قدر تاخت هزار اسب دشمن را مرعوب کنم.اما یک چیز را نمی فهمیدم و آن اینکه چرا هر طرف میگردیم،حسین پیش روی ماست.وقتی که با این سرعت در یک میدان چرخ می زنی،هر نقطه میدان را فقط در یک آن باید ببینی.نمی دانم چرا در این گردش و طواف،همه جا حسین بود.
شنیدم که سوارم با خود می گفت:فَاَینماتَوَلوُفَثَم وَجه الله به هر سو که رو کنید.روی خدا پیش روی شماست.
ما همچنان چرخ می زدیم و علی همچنان رجز می خواندویک نفر از سپاه دشمن پا پیش نمی گذاشت.
بعدها شنیدم که غلغله ای افتاده است در سپاه دشمن.ابن سعد به هر سرداری رجوع میکند،پا پس میکشندو عذر می اورد.هیچ مدعی و دلاوری حاضر به حضور در میدان نمی شود.تا درمانده و مستاصل میرود به سراغ(طارق بن تبیت).
ادامه دارد......