پدر،عشق و پسر(15)
پسر طارق از این مرگ آنی و خفت آمیز،از این مرگ بی هیچ جنگ و ستیزآنچنان به خشم می ایدو حون جلوی چشمانش را می گیردکه بی گدار به میدان می زند.انگار که خرگوشی با چشم بسته در مصاف شیر.من دیدم که جزیی دیگر از سپاه دشمن کنده شد و به میدان پرتاب گردید.سوار و اسب با شتاب به سمت ما پیش می آمدندو ما همچنان بر جای ایستاده بودیم.
سر اسب او برق اسا از کنار سر من گذشت و هنوز تمام هیکل ما دو اسب از کنار هم عبور نکرده بودکه سر پسر طارق را پیش پای خودم یافتم.یک آن گمان کردمکه سوار من شمشیرش را میان زمین و آسمان ایستانده بود تا پسر طارق با شتاب بیایدوآن را از گردنش عبور دهد.اسب دشمن،گیج و منگ مانده بودبا این سوار بی سر.ونمیدانم چرا کسی جرات نمیکرد بیاید و جنازه این پدر و پسر را از میدان به در ببرد.
مقتول بعدی طلحه بود،پسر دیگر طارق که او هم کشتنش وقتی از سوار من نگرفت.بعد ،مصراع بن غالب آمد.چقدر چهره اش برایم آشنا بود.اگر مجال می بود از اسبش می پرسیدم که پیش از این سوارش را کجا دیده ام.ولی این مجال پیش نیامد،چرا که شمشیر سوار من با چنان ضربت و سرعتی فرود آمدکه سوار واسب رادفعتا به دونیم کرد.
به دونیم شدن ناگهانی مصراع،حادثه ای غریب و باور نکردنی بود.من گمان می کنم که خود مصراع هم تا لحظاتی بعد از این ضربت،هنوز باور نکرده بودکه به دونیم شده است و قبل از حضور فطعی مرگ ،نسیم از میانه جسمش عبور می کند.
وحشت مرگ بر سپاه دشمن سایه انداخت.لشگر دشمن شده بود مثل یک پیکری که حالا دیگر نفس نمی کشید.فقط تعدادکشته نیست که دشمن را به وحشت می اندازد،کیفیت قتل گاهی به مراتب رعب انگیزتر ازتعداد مقتول است.هیچ کدام از اینها مجال جنگیدن پیدا نکرده بودند.و این یعنی رقیب خبره تر از این است که خود را به تکاپوی عبث خسته کند.واین یعنی دشمن رقیب کوچکتر از آن است که تکان و تحرکی را بشاید.
بحث عقاب است و بچه روباه.عقاب که برای گرفتن بچه روباه بال بال نمی زند،آنی فرود می آیدو کار را تمام میکند.
اما اینها هیچ کدام مهم نیست.مهم نگاهی است که میان این پدر و پسر ردوبدل می شود.مهم (فتبارک الله)ی است که بر لبهای پدر می نشیند.مهم مژگان سیاهی است که به تحسین فرود می آیدو بر می خیزد.مهم تبسم شیرینی است که به لطافت رایحه بر چهره پدر پخش می شود.مهم نسیم (لاحول )ی است که از کوهسارپدر به لاله زار پسر می وزد.
با خودم گفتم اگر کار اینچنین پیش برود،سپاه دشمن همه یا کشته اند یا فراری.اینچنین که سوار من می جنگدهیچ دیاری در این دیار باقی نمی ماند.اما ناگهان دیدم که رنگ از رخساره امام پرید.و نگاه نگرانش بر پشت ما-من و علی اکبر پهن شد .
ادامه دارد.......