پدر،عشق وپسر(3)

دیشب چگونه بخواب رفتم ؟چه گفتم ؟تا کجا گفتم؟هیچ نفهمیدم .نیمه های شب از صدای گریه تو بیدارشدم.آرام آرام تن خسته ام را به کنار پنجره رساندم .دیدم که برسجاده نشسته ای و اشک مثل باران از شیار گونه هایت می گذرد و از حاشیه مقنعه ات فرو میریزد. نمی فهمیدم که با خود و با خدا چه میگویی .همین قدر میدیدم که هر از گاهی صیه ای میکشی و بر کناره سجاده فرو می افتی و باز بر می خیزی و نرم نرم اشک میریزی تا دوباره صاعقه صیهه ای بیهوشت کند و باز و باز ......و من تا صبح در کنار این پنجره به نماز باران تو اقتدا کردم و اشک ریختم .از گریه شبانه تو یاد گریه های شبانه حسین افتادم در فراق پیامبر.و یاد ولادت آن عزیز – علی اکبر را – در دلم زنده کردم .

حسین در مرگ پیامبر شاید از همه بی تاب تر بود.او اگر چه آن زمان کودک بود ،اما این جراحت قلبش تا بزرگی التیام نیافت .آن قدر بغض کرد،آن قدر لب برچید،آن قدر گریه کرد که آتش به جان فرشتگان آسمان زد و اگر کفر نبود میگفتم که خدا هم بی تاب شداز این همهبی تابی.آن قدر که محمدی کهتر ،پیامبری دیگر ،شبیهی از پیامبر را بعد ها در دامان حسین گذاشت تا جگر سوخته اش بدان التیام بیابد.

یادت هست وقتی علی اکبر به دنیا آمد،چند نفر با دیدنش بی اختیار تو را آمنه صدا زدندو علی را محمد ؟! عجیب بود این شباهت .آن قدر که من به محض تولد او ،بوی پیامبر را در فضای حیاط استشمام کردم . یادت هست آن بی قراری های مرا؟آن شیهه های بی وقتم را،آن سم زمین کوبیدنهایم را؟آن قدر که اهل خانه را به عجز آوردم و تا نوزاد را نشانم ندادند،ارام نگرفتم ؟

محمد بود!به واقع محمد بود!هیچ کس محمد را در آن سن و سال که من دیده بودم ندیده بود.پنج سالگی پیامبر را کدامیک از اهل خانه دیده بودند؟و این کودک پریچهره مو نمیزد با آن محمد ماهرو.من با او بودم در کوچه و خیابانهای مدینه ،که وقتی می گذشت همه انگشت حیرت به دندان می گزیدندو ظهور دوباره پیامبر را به حیرت می نگریستند.

در کربلا هم همین شد .یادم نمیرود . آرام باش تا بگویم :اول ،تا مدتی هیچ کس او را نمی شناخت . نقاب به صورت انداخته ،عمامه سحاب بر سر پیچیده و تحت الحنک به گردن بسته بود . گیسوان سیاهش را به دو نیم کرده ،نیمی از دو سوی گردن بر شانه آویخته و نیم دیگر بر پشت ریخته ،بی هیچ کلام شروع به گشت زدن در میدان کرد. پاهایش را بر دو پهلوی من می فشرد و با جلال و جبروت ،میدان را در زیر پاهایش به لرزه در می اورد و دلهای دشمنان را میان زمین و آسمان معلق نگاه می داشت .نفس در سینه ها حبس شده بود و همه چشمها نگران این سوار بود. انگار سرو گردن سپاه دشمن همه به ریسمانی بسته بود در دستهای او که با گردش او سرها و گردنها نیز می چرخیدو دور شمسی اورا دنبال می کرد.

پدر،عشق و پسر(2)


کتاب(پدر ،عشق وپسر)اقای سید مهدی شجاعی در ده مجلس نوشته شده است در واقع برای ده شب روضه نوشته شده است اما برای اینکه در حوصله خوانندگان عزیز این وبلاگ بگنجد من بدون کم و زیاد کردن نوشته ها،10شب روضه را به 27 شب افزایش داده ام و اگر خدا بخواهد و توفیقی حاصل شود هر هفته یکشنبه ها این روایت حماسی و محزون که از زبان اسب علی اکبر برای مادرش لیلا روایت می شود را پی خواهیم گرفت و تفکری ویژه خواهیم داشت از رابطه این پدر و پسر و مظلومیت امام حسین که همه چیزش را در راه خدا قربان کردو بهمین دلیل است که میگویند حسین هر چه که از خدا بخواهد به او خواهد داد چرا که اودر کربلا همه چیزش راداد. لایوم کیومک یا ابا عبدالله.......و اما ادامه روایت:

زمانی بزرگترین آرزویم عمر جاودانه بودو اکنون مرگ تنها آرزوی من است .مثلی است در میان ما اسبها که شنیدنی است.اگر اسبی ،عمری طولانی تر از حد معمول کند ،می گویند :(انگار مرکب پیامبر بوده است !)همچنانکه آدمها ،آب حیات را منشا جاودانه شدن عمر تلقی میکنند ،اسبها هم مرکب و مر کوب پیامبر راباعث عمر جاودانه می شمرند.از هر اسبی بپرسی عمر جاودانه چگونه حاصل می شود ؟می گوید (نمی شود )و اگر در سئوال سماجت کنی ،می گوید (مگر پیامبر از اسبی سواری گرفته باشد و

گر نه......) و این یعنی یک چیز غیر ممکن .چرا که پیامبر مگر چند سال است که ظهور کرده اما این مثل تا آنجا که اسبها یادشان می آیددر میانشان رایج بوده . و چه اسبها که در طول تاریخ آمده اند با این آرزو زندگی کرده اندو آن رابا خود به گور برده اند.

اما همین آرزوی محال ،وقتی که بوی حضور پیامبر در شامه جهان پیچید،رنگ دیگری به خود گرفت .پدرم (ایزدب)و پدرش (قابل)هردو گمان بردند که به این آرزودست خواهند یافت .چرا که گفته شده بود اسبی از نسل ما که نسبمان به (تند باد)میرسد .به این توفیق دست خواهد یافت اما من شایسته این مقام شدم و چه ذوقی کردم وقتی که این خبر را شنیدم.

وقتی (سیف بن ذی یزن)مرا به محمد(ص)پنج ساله پیشکش کردو او بر من نشست ،من از شدت شعف ،دستهایم را به هوا بلند کردم،آنچنانکه عموهای پیامبر نگران شدندو به سوی ما دویدند،اما من که سوار محبوبم را زمین نمی زدم واو هم چه خوب این را میدانست .برای عموهای خود دست تکان داد و گفت : (نگران نباشید !این اسب از حضور من به وجد آمده است .عقاب فهیم تر از آن است که سوارش را زمین بزند. )

اگر او محمد نبود چه میدانست که اسم من (عقاب )است .سیف که نام مرا به هنگام هدیه کردن ،نیاورده بود باور نمیکنی که همه چیز حتی آرزوی عمر جاودانه ،در آن لحظه فراموشم شده بود .عمر جاودانه برای چه ؟پیش از آن اگر عمر جاودانه از آن من می بود،همه را فدای یک لحظه سوار کاری پیامبر می کردم ،اما خدا هم پیامبر را داده بود و هم عمر طویل را.و پس از آن از برکت پیامبر ،مرکب علی شدم و پس از آن امام حسن و سپس امام حسین .امام که ذوالجناح را داشت ،مرا به علی اکبر سپرد ،یعنی دوباره پیامبر!چرا که شبیه ترین مردم به پیامبر بود.و من شاید تنها اسبی باشم که راز این عمر طولانی را در یافته است.در تمام این 110سال که من مرکب این کواکب بوده ام،زمان بر من نمی گذشت که عمر ،سپری کرده باشم .تمام این 110سال انگار یک رویای شیرین بود که با دشنه عاشورا بپایان رسید.و من که در همه آن صد و ده سال ،هیچ عمر نکردم،در این چند صباح پس از عاشورا ،عمر همه اسبهای تاریخ را بر دوش می کشم .این است که خسته ام لیلا!خیلی خسته و فکر میکنم که مرگ تنها مرهم این خستگی باشد .

ادامه دارد......

پدر ،عشق و پسر(1)

عاشورا    

 کتا ب پدر عشق وپسر نوشته سید مهدی شجاعی و از انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نو جوانان است .این کتاب شامل ده مجلس است که از زبان (عقاب)اسب علی اکبر(ع)حکایت سرداری علی اکبر رابرای مادرش لیلا بازگو میکند .خواندمش بدلم نشست گفتم برایتان بنویسمش که شما هم بخوانید .اینشاءالله که آقای سید مهدی شجاعی هم راضی است

مجلس اول :

انگار چنین مقدر شده که من هر روز مقابل تو بنشینم و بخشی از آن حکایت جانسوز را برای خودم و برای تو روایت کنم .

تدبیر من از ابتدا این بود ،اما اگر تقدیرخداوند همراهی نمیکرد،به یقین چنین چیزی ممکن نمی شد .

جراحت ،جای جای بدنم را شکافته بود و خون از تمامی جوارحم فرو میچکید.من دوام آوردنی نبودم . من زنده ماندنی نبودم . و اگر نبود تقدیر چشمگیر خداوند ،من باز گشتنی و به این جا رسیدنی نبودم .

در تمام طول راه که با خودم و آن عزیز یگانه واگویه می کردم ،میگفتم انگار من مانده ام که روایت کنم تو را ! و همچنان بر این گمانم که این است رمز ماندن من در پی آن توفان آشوب و فتنه و بلا .

بنشین لیلا !این طور با چشمهای غم گرفته و اشکبار ،به من خیره نشو .من آتش این دل سوخته را ،این نگاه غمزده را بیش از این تحمل نمی توانم کرد.هر چند تو هر روز بر زخمهای من مرهمی تازه گذاشتی و من هر روز بر جگر دندان گزیده تو جراحت تازه ای نشاندم ،اما کیست که بتواند این همه غم را در نگاه یک زن ببیند و تاب بیاورد ؟

این سیل اشک آتش گون از زیر پایش جاری شود و ایستاده بماند ؟بیالیلا !بیا و تاب بیاور و آخرین ورقهای حادثه را هم از چشمهای من بخوان!من دیگر بنای زنده ماندن ندارم .مانده ام فقط برای نهادن این بار ،ادای این دین ،انجام این فریضه . و کدام بار ،سنگین تر از خبر شهادت سوار؟و کدام دین ،شکننده تر از بیان آن ماجرای خونبار ؟و کدام فریضه ،سخت تر از خواندن مرثیه یک دلاور برای مادر ؟این است که عمر من هم با انجام این فریضه به سرانجام خواهد رسید.

ادامه دارد........

امروز هم آسمان وهم زمین عزادرند

امروز شهادت مولاست هم آسمان و هم زمین عزادارند.امروز همه یتیم شدیم و همراه یتیمان کوفه اشک میریزیم و ناله میکنیم این غم عظما بر شما و بر من تسلیت باد.امروز رحلت آیت الله طالقانی هم هست هم او که امام ابوذر زمان لقبش داد .سالهل پیش مرثیه ای از دکتر براهنی خواندم برای این مرد بزرگ حیفم آمد که شما نخوانید:

ای خفته خسته ،ای عزیز ،ای حد تمیز! ای خفته منتظر!

وقتی که شهید و ستاره بر تلاوت نامت نماز میگذارند،و آسمان به زمین رشک میبرد!

وقتی که مرگ به معنای گریستن ۷۰میلیون چشم خونی است !

وقتی که اجتماع خلایق در میدانها ،نه یک صرع گسترده ،بل میهمانی عاطفه هاست .

وقتی که مرگ تو خانه ها را خالی میکندوپاها و پل ها را آزاد.

وقتی که مرگ از نام تو می ترسد ،امتی را شفیع میکندو پیروان خاک بر سر می ریزندو قلب ها با قلب تو می ایستد!

وقتی که انگشتهای زنان و کودکان ،شتابناک دکمه جامه های سیاه را می اندازد و اشک حلقه نزده سرازیر میشود.وقتی که شانه های شکنجه دیده قبله و محرابند و گونه برهنه تو خاک را بهشت برین کرده است

ای ساده تر از کفن !

و ای پیچیده تر از جنگل!

ای بی مثال !

ای تنها !

و ای جماعت !

نام تو بر مرگ مبارک باد!و زمین کهنه هرگز از نام تازه تو تهی مباد!

شهادت مولا تسلیت

علی ای همای رحمت رااینجا بخوانید

لحظه های ناب ضیافت

لحظه های ناب ضیافت  را در این جا بخوانید