کتاب(پدر ،عشق وپسر)اقای سید مهدی شجاعی در ده مجلس نوشته شده است در واقع برای ده شب روضه نوشته شده است اما برای اینکه در حوصله خوانندگان عزیز این وبلاگ بگنجد من بدون کم و زیاد کردن نوشته ها،10شب روضه را به 27 شب افزایش داده ام و اگر خدا بخواهد و توفیقی حاصل شود هر هفته یکشنبه ها این روایت حماسی و محزون که از زبان اسب علی اکبر برای مادرش لیلا روایت می شود را پی خواهیم گرفت و تفکری ویژه خواهیم داشت از رابطه این پدر و پسر و مظلومیت امام حسین که همه چیزش را در راه خدا قربان کردو بهمین دلیل است که میگویند حسین هر چه که از خدا بخواهد به او خواهد داد چرا که اودر کربلا همه چیزش راداد. لایوم کیومک یا ابا عبدالله.......و اما ادامه روایت:

زمانی بزرگترین آرزویم عمر جاودانه بودو اکنون مرگ تنها آرزوی من است .مثلی است در میان ما اسبها که شنیدنی است.اگر اسبی ،عمری طولانی تر از حد معمول کند ،می گویند :(انگار مرکب پیامبر بوده است !)همچنانکه آدمها ،آب حیات را منشا جاودانه شدن عمر تلقی میکنند ،اسبها هم مرکب و مر کوب پیامبر راباعث عمر جاودانه می شمرند.از هر اسبی بپرسی عمر جاودانه چگونه حاصل می شود ؟می گوید (نمی شود )و اگر در سئوال سماجت کنی ،می گوید (مگر پیامبر از اسبی سواری گرفته باشد و

گر نه......) و این یعنی یک چیز غیر ممکن .چرا که پیامبر مگر چند سال است که ظهور کرده اما این مثل تا آنجا که اسبها یادشان می آیددر میانشان رایج بوده . و چه اسبها که در طول تاریخ آمده اند با این آرزو زندگی کرده اندو آن رابا خود به گور برده اند.

اما همین آرزوی محال ،وقتی که بوی حضور پیامبر در شامه جهان پیچید،رنگ دیگری به خود گرفت .پدرم (ایزدب)و پدرش (قابل)هردو گمان بردند که به این آرزودست خواهند یافت .چرا که گفته شده بود اسبی از نسل ما که نسبمان به (تند باد)میرسد .به این توفیق دست خواهد یافت اما من شایسته این مقام شدم و چه ذوقی کردم وقتی که این خبر را شنیدم.

وقتی (سیف بن ذی یزن)مرا به محمد(ص)پنج ساله پیشکش کردو او بر من نشست ،من از شدت شعف ،دستهایم را به هوا بلند کردم،آنچنانکه عموهای پیامبر نگران شدندو به سوی ما دویدند،اما من که سوار محبوبم را زمین نمی زدم واو هم چه خوب این را میدانست .برای عموهای خود دست تکان داد و گفت : (نگران نباشید !این اسب از حضور من به وجد آمده است .عقاب فهیم تر از آن است که سوارش را زمین بزند. )

اگر او محمد نبود چه میدانست که اسم من (عقاب )است .سیف که نام مرا به هنگام هدیه کردن ،نیاورده بود باور نمیکنی که همه چیز حتی آرزوی عمر جاودانه ،در آن لحظه فراموشم شده بود .عمر جاودانه برای چه ؟پیش از آن اگر عمر جاودانه از آن من می بود،همه را فدای یک لحظه سوار کاری پیامبر می کردم ،اما خدا هم پیامبر را داده بود و هم عمر طویل را.و پس از آن از برکت پیامبر ،مرکب علی شدم و پس از آن امام حسن و سپس امام حسین .امام که ذوالجناح را داشت ،مرا به علی اکبر سپرد ،یعنی دوباره پیامبر!چرا که شبیه ترین مردم به پیامبر بود.و من شاید تنها اسبی باشم که راز این عمر طولانی را در یافته است.در تمام این 110سال که من مرکب این کواکب بوده ام،زمان بر من نمی گذشت که عمر ،سپری کرده باشم .تمام این 110سال انگار یک رویای شیرین بود که با دشنه عاشورا بپایان رسید.و من که در همه آن صد و ده سال ،هیچ عمر نکردم،در این چند صباح پس از عاشورا ،عمر همه اسبهای تاریخ را بر دوش می کشم .این است که خسته ام لیلا!خیلی خسته و فکر میکنم که مرگ تنها مرهم این خستگی باشد .

ادامه دارد......