ولي به خودم گفتم بعد چي؟بالاخره مدرسه را بايد آمد.براي هميشه كه نمي شوددر مدرسه را پشت سرگذاشت.اين بود كه پيچيدم وخودم را به معلم رساندم و با هم وارد دفترشديم،دفتر خالي بود و من بودم و معلم او بود و من. اگر قضيه به خط كش ختم نمي شدپس بستن در اتاق چه لزومي داشت.اگر صدا يواش باشد،صحبت معمولي باشد،كه از اطاق بيرون نمي رود.معمولا صداي جيغ و فرياد است كه از اطاق بيرون مي رودو ممكن است ديگران را به داد آدم برساند. امتحان رياضي ثلث سوم سختترين چيز است و بيشتر نگراني را با خوديدك مي كشد،ولي هيچوقت فكر نمي كردم زماني پيش بيايدكه يك معلم تعليمات ديني بتواند هزار برابر يك معلم رياضي،آن هم در آن وقت،آدم را نگران و مضطرب بكند. صداي ضربان قلب مرا حتما معلم مي شنيد.آدم بايدكر باشدكه صداي تاپ تاپ به اين بلندي را نشنود. خودش ايستاده بود ولي به من گفت :بفرماييدبنشينيد گاهي وقتها يك (بفرماييد بنشينيد)بيشتر از (بفرماييد بتمرگيد)يعني بيشتر از (بتمرگ)آدم را كلافه مي كند. نشستم و او همچنان ايستاده بودو خط كش را در دستش سبك و سنگين مي كردو سبيلهايش را مي جويد. ادامه دارد........

-------------------

درددل