آسيد مهدي شجاعي را كه مي شناسيد همان نويسنده اي كه تا هفته پيش كتاب (پدر ،عشق و پسر) رااز ايشان باهم در اين وبلاگ مي خوانديم مي خواهم كتاب ديگري از اين نويسنده خوب را معرفي كنم با نام (سانتا ماريا)اين كتاب مجموعه اي از داستانهاي كوتاه است كه تجربه ده ساله 67 تا 77 ايشان را به نمايش مي گذارد و هركدام در مقوله جداگانه اي است .قصه انتخابي از اين كتاب (چوبكاري) نام داردكه در ادامه مي خوانيد.غرض ازانتخاب اين قصه اين است كه بدانيد ايشان همانقدر كه در نوشتن مرثيه تبحر دارند در قصه هاي كميك هم متبحرند.اين هم قصه خوب چوبكاري ،من كه خوشم آمد اميدوارم شما هم خوشتان بيايد.

  چوبكاري

دلم هري ريخت پايين وقتي ديدم كه خط كش بلند و كلفتش را به سوي من گرفته است و تكان مي دهد.اول فكر كردم كه شايد پشت سرم،پهلويم ،سمت راست ،سمت چپ،بالاخره كسي باشد كه اشاره معلم به او باشد و نه به من. براي همين ،به محض ديدن اولين تكانهاي خط كش ،سرم را به اطراف گرداندم تا به  قول معلم ادبيات (مشاراليه)را پيدا كنم،ولي نبود.خود من بودم كه درست در امتداد تكانهاي خط كش مي لرزيدم.زياد نمي ترسيدم از بلندي و كلفتي خط كش ،چرا كه به كار زدن نمي آمد.تا آن وقت نديده بوديم كه اين خط كش دستي را سرخ ،پايي را كبوديا چشمي را تر كرده باشد. به قول خودش اين خط كش را هميشه در دست داشت براي نزدن.اول كه اين جمله را گفته بود همه خنديده بوديم و بعد كه ديده بوديم از به صف كردن و ......دستها بالا و بالاتر.....شترق.....و بعد صداي جيغ و گريه و.....خبري نيست ،معني نزدن را تقريبا دريافته بوديم. ترسم ،بيشتر از سابقه ام بودو كار و كردارم در كلاس. ياد حرف حسن افتادم كه گفته بود (قلي نكن اين كارا رو،بفهمه....هي هيچي نميگه ،يه دفعه ديدي.....) و من با كله شقي جواب دادذه بودم: (تو يكي خفه كار كن ...اومده به ما راه و چاه نشون بده....) بقيه هم با اينكه از اصل قضيه،قلبا بدشان نمي آمدولي تك و توك گوشه هايي مي آمدندكه: (بعضي ها همچين خوب گز نكرده پاره مي كنند ها....) (هي پسر جوجه هارو آخر پاييز مي شمرن....) (مي گن شاهنامه آخرش خوشه ....بپا يه وقت خوشي زير دلت نزنه اون آخر....!) (مي گما،پشت اين ظاهر مظلوم،حتمي يه خبرايي هست.حاليته ،بپا كار دست خودت ندي...) (مي دوني،با همه عيب نداره ولي اين يكي حقش نيست،خوب پسريه...) و من بعضي را از زير سبيل تازه جوانه زده رد مي كردم،بعضي را جواب ميدادم و بعضي را هم حسابي تو شكمشان مي رفتم كه چيه غصه منو مي خورين يا بي عرضگي خودتونو...) (اگه مردين شما هام بجاي نق زدن يه چشمه بياين....) (چطور شده؟حالا دلتون براي معلمه مي سوزه.... (مطمئن باش اگه عرضه شو داشت همون جلسه اول نشون داده بود.) راسشتش جلسه اول خودم هم كمي مي ترسيدم .دستهايم هم بفهمي نفهمي مي لرزيد.ولي براي جلسات بعد كم كم عادي شد،درست مثل تمرين كلاسي،البته براي من نه براي بچه ها. اگر براي انها عادي شده بود،ديگر لطفي نداشت.همه لطفش به خنده بچه ها بودو هفت هشت دقيقه اي كه معلم مچل مي شدو كلاس تبديل به يك باغ وحش حسابي.البته كار ساده اي هم نبود،از تهيه مقدمات تا مرحله عمليات،واقعا كار مي برد.گذشته از وقتش هزار جور خطر هم داشت. ولي مي ارزيد،به خنده بچه ها به مچل شدن معلم،به يك سرو گردن بالاتر از بقيه بودن مي ارزيد.اما تنها چيزي كه تعجب آور بود اينكه چهار پنج جلسه از اول سال مي گذشت و او هنوز پي به قضيه نبرده بود. خب اينكه كاري نداشت.همان جلسه اول مي توانست چهار نفر را به خط كندو با چند تايي چك و مشت و لگد ته و توي قضيه را در بياورد،كاري كه خيلي از معلمهاي ديگر مي كردند و به نتيجه هم مي رسيدنديا نه ،اگر خيلي روشنفكر بودو مخالف كتك زدن ،مي توانست دم دو – سه تا از بچه هارا ببيندواسم مرا از زير زبانشان بكشد. ....اصلا از كجا معلوم كه حالا همين كار را نكرده باشد و اين تكانهاي خط كش به طرف من ،نتيجه همين پرس و جوها نباشد؟ولي از طرفي قيافه اش زياد عصباني نشان نمي دهدكسي كه مساله به اين مهمي را كشف كرده باشد،حتما بايدبيشتر ازاينها بي تابي از خودش نشان بدهد. باشد يا نباشد بايد جلو رفت .بالاخره معلم است و دارد آدم را صدا ميزندبله كار از اشاره هم گذشته است.يكي نيست به من احمق بگويد:آخه بي شعور،بعد از تعطيل شدن كلاس مدرسه ماندنت براي چي بود؟ ادامه دارد.......