پدر،عشق و پسر(26)

امشب آخرین شب عمر من است.از فردا این حیاط کوچک ،به اندازه یک اسب ،خلوت خواهد شدومن نیز این بار سنگین تن را بر زمین خواهم گذاشت.
از فردا شماتتهای مردم نیز بپایان خواهد رسید.دیگر کسی نمی تواند بگویدهمسر حسین،مادر علی اکبر ،دجار جنون شده است.ساعتها نفس در نفس،مقابل اسب فرزند خود می نشیندو هردو با هم اشک میریزند.فکر نکن که من این طعنه ها،این نگاههاو این زخم زبانها را نمی فهمم.من اگر چه اسبم اما با برترین خلایق امکان محشور بوده ام.
سگ اصحاب کهف بدان شان و منزلت رسیدكه میدانی.نه من ولی شناس از آن سگ حقیقت طلب کمترم ونه پیامبروامام وزاده امام با آن جوانهای ابتدای راه،قابل مقایسه اند.
آنهاابتدای راهی بودندکه من صدسال در انتها و مقصدآن زندگی کرده ام.راستی نمیدانم چه شباهتی میان آن جوانها و این اصحاب بود.
شاید غربت و مظلومیت و تنهایی ،شاید کمی قلت نفرات خداجو در مقابل کثرت کفار و مشرکان شاید .....
انگار به خاطر این شباهتها بود که سر بریده امام بر بالای نیزه ها سوره کهف را تلاوت می کرد.هنوز آوای ملکوتی اش در گوشم طنین می افکند:
ام حسبت ان اصحابالکهف والرقیم کانوامن ایاتناعجبا...انهم فتیه امنوابربهم وردناهم هدی.....
ببین لیلا!منی که قرآن را با همه عظمتش می فهمم و تشخیص میدهم و به یاد می سپرم،عاجز نیستم از دریافت چهار کلام طعنه آمیز دیگران.یک آیه از این قران اگر بر کوه نازل می شد،انرا می شکست و فرو میریخت،من صد سال با آیه های مجسم قران زندگی کرده ام.قرآن را بر پشت خودم حمل کرده ام.چگونه از دریافت سخنان مردم عاجز باشم؟!تازه،بسیارچیزها هست که ما می فهمیم و مردم عادی نمی فهمنند.از همین ماجرای دیروز ،مردم چقدرش را دریافتند؟
همین قدر که مردی سوار بر شتر از کنار خانه لیلا می گذشته ،صدای گریه لیلا او را کنجکاو و پیاده کرده و فهمیده است که لیلا در غم همسرو فرزند خود شبانه روز می گرید،همین! امااین،همه ماجرا نبود.من آن شتر را می شناختم.اگر آن شتر در مقابل خانه زانو نمی زدو از رفتن باز نمی ایستاد،آن سوار هم مثل بسیار سواران دیگر از مقابل خانه می گذشت و صدای گریه تو را در میان همهمه بازارو کوچه و خیابان هضم می کرد.اگر آن شتر به راه خود میرفت،سوار ،ناچار به توقف و کندو کاو نمی شد.
من آن شتر را در کربلا هم دیده بودم.در سپاه دشمن بود.به هنگام ملاقات عمر سعد با امام،او خودش را به من رساندو گفت:می خواهم به امام پناهنده شوم.
من به او گفتم (در این حال و روز ،بچه های امام هم پناه ندارند.تو در همانجا که هستی سعی کن به قدر خودت کاری بکنی.)
و دیروز میگفت که کاری کارستان کرده است.چموشی کرده است،به کسی رکاب نداده است تا اسبق بن شیث آن سوار کار تیز تک عرب و یار نزیک ابن سعد-به مهار کردن-براو نشسته است و او اسبق را با مغز به زمین کوفته است و شروع کرده است به دویدن و لت و پار کردن سپاه دشمن و بعد سر به بیابان گذاشته است و تا خود مدینه دویده است.
این را کدامیک از مردمی که تو را به خاطر همنشینی با من شماتت می کنند،می توانند بفهمند.به هر حال مهم نیست.مهم این است که تو توانسته ای ،بخش کوچکی از آن واقعه بزرگ را ،در این چند شب ،از چشمهای من بخوانی.
از آن حکایت عظیم هنوز گفتنی بسیار مانده است اما من دیگر بیش از این تاب زنده ماندن ندارم.اگر فقط آنچه را که من در راه بازگشت ،دیدم تو میدیدی بشریت را به نفرین خود می سوزاندی.چرا که حیوان ترین حیوانها هم با یک مشت زن و بچه بی پناه که داغ دیده اند،مصیبت کشیده اند،شهید داده ان،سیلی خورده اند،یتیم شده اندو به اسارت درآمده اند،چنین جفایی روا نمی دانند.
دیدن یکی از این مناظرو مصایب کافی است که بیننده قالب تهی کندو چشم از هستی بپوشد.ببین چه سخت جانی کرده ام من که با دیدن آنهمه درد و داغ و مصیبت،هنوز زنده ام وبالمعاینه با تو سخن می گویم.
آنچه در این شبها با هم گفتیم و شنیدیم و گریستیم تنها شرح یک منظومه از آن کهکشان بی نهایت بود.یک غنچه پرپراز باغستانی عظیم و آنچه باقی مانده است،شرح تاراج تمامت گلستان است.و از آن جانسوزتر شرح شهادت باغبان است.
روزهای سختی پیش روی توست لیلا!این چند شبانه روز همه یک تمرین بودبرای صبوری.باید آماده می شدی برای شنیدن اصل ماجرا.مصیبت محبوبت،حسین!
واین کار من نیست لیلا!من بار سفر بسته ام و این چندروز را هم درفراق سوارم بی عمر زیسته ام.خبر حسین را از سجاد باید پرسید.من خودم دیدم که او علی رغم بیماری،یال خیمه را کنار زده بودواز پشت پرده لرزان اشک،به تماشای عاشورا نشسته بود.
----------
اللهم الرزقنا شفاعه الحسين يوم الورد .....خداوند شفاعت حسين را در روز ورود روزيمان فرمايد
پدر و مادرمان را بيامرزد و ظهور فرزندش را نزديك گرداند -هميشه آرزو ميكردم خانه اي داشته باشم كه بتوانم در آن براي امام حسين روضه بگيرم ،كه نشد و حكمت بر اين قرار گرفت كه خانه اي بوسعت اين خانه نصيبم شود و اين وبلاگ بحرمت حسين(ع) متبرك گردد.اگر عمري باقي بود سالهاي ديگر هم عاشورا شما و ما در همين جا از عزادارانش خواهيم بود. -التماس دعا.....
پايان..