پدر،عشق وپسر(25)

ودراین میانه به گمانم به عباس بیش از همه سخت گذشت.کسی که گریه میکندبه آرامشی هر چند نامحسوس دست می یابد.اما کسی که بغض ،گلویش را می فشردو اشک در پشت پلکهایش لمبر می خوردواجازه گریستن به خود نمیدهد،بیشتر در خودش می شکندومچاله می شود.حال اگر همو بخواهدتسلی بخش دیگران هم باشد،دشواری اش صد چندان می شود.مثل عمود خمیده ای که بخواهد خیمه ای را سر پا نگه دارد.نگاه میدارد اما به قیمت شکستن خود.
وعباس اگر چه زادگان خواهروبرادر را تسلی میداد،اما خود لحظه به لحظه بیشتر در خود می شکسشت و فرو میریخت وآن تسلی هم که براستی تسلی نمی شد.انگار کسی بخواهدبا اشک چشم،زخمی را شستشو دهد.خاک و خون را ممکن است بشویداما گدازه های جگر را جایگزین آن می کند.انگار کسی بخواهدبا دست و دل مجروح ،مرهم برجراحت بگذارد.
اما مرا در تمام این مدت،این سوال نپرسیده بیش از هر چیز عذاب میدادکه تو مانده ای برای چه؟تو چرا بی سوارزنده ای؟!
ادامه دارد-التماس دعا-خدايا به آبروي جانباز كربلا همه مريض هارو شفا عنايت كن