پدر،عشق و پسر(24)

حتی اگراونمی گفت:پسرم،امیدم،نورچشمم،پاره جگرم،بازهم هیچ کس باور نمی کرد که او مادر علی اکبر نباشد.و وقتی امام به تسلای اوآمد،وقتی امام دستهای او را گرفت و از جابلند کرد،وقتی امام با آغوش خود به او التيام بخشید،دشمن به یقین رسیدکه آشنای دورتری مادری راازسرجنازه فرزندش بلند کرده است.
این است که گفتم چه باک اگر تو در کربلا نبودی!چرا که زینب مادری را در حق فرزندت تمام کرد.واین است که می گویم هرگاه به یاد زینب می افتم ،احساس می کنم که با عرش خداوند طرف شده ام.این زینب همان زینبی است که به هنگام شهادت فرزندان خود،پااز خیمه بیرون نگذاشت تا مبادا هدیه اش به پیشگاه برادر رنگ منت پذیرد.
من گمان می کردم که وقتی اصل پیکر بیاید،کودکان و زنان مرا ندیده می گیرندو با دردوداغ خودم راحتم می گذارند.اما وقتی امام آنان را از کنار جنازه تاراند،اکنون نوبت من بود که جوابگوی پشت خالیم باشم.همچنان که حسین باید جوابگوی پشت شکسته اش می بود.
شنیدم سکینه که به امور کودکان مشغول بود،خبررا نشنیده بود.تا اینکه پدر را در آستانه خیمه،خسته و پرو بال شکسته دیده بودوگفته بود:پدرجان !چرا شما را به این حال میبینم؟چرا یکباره این قدر شکسته شدید؟مگر کجاست علی اکبر؟
و شنیده بود:کشته شد به دست این مردم پست!
وسکینه ناگهان صیهه زده بود،گریبان دریده بودوخواسته بودخودرا از قفس بیرون بیندازد،که امام اورا در آغوش گرفته بودودر گوشش زمزمه کرده بود:دخترم!سکینه ام!آرامش دلم!صبوری کن !با تکیه برخدا صبوری کن!
و بغض سکینه با این کلام ترکیده بود(چگونه صبرکنددختری که برادرش کشته شده است وپدرش بی تکیه گاه مانده است.
وپدر گرمتراورا به سینه فشرده بودوگفته بود:همه از آن خداییم دخترم!بازگشت ما نیز به سوی اوست.
دختران و زنان و کودکان به من هجوم آوردندتا شاید حرفی،نقلی،خاطره ای....واین همان چیزی بودکه من واهمه اش راداشتم.پسرکوچکی که نمی دانم اسمش جه بودوقدش تا زیر سینه من هم نمی رسید،بی انکه کلامی سخن بگوید،دستهایش را به خون بدن من می آلودو به لباسهایش می مالیدو معصومانه گریه می کرد.نفهمیدم از این کار چه مقصودی داشت،فقط وقتی به مردمک چشمهایش خیره شدم دریافتم که او مرا نمی بیند،علی اکبر را می بیند.در مردمک چشمهایش ،تصویر من نبود،تصویر علی اکبر بودبا لباسهای خاک آلود،بدن چاک چاک و پرو بال خونین.
با بزرگها راحت تر می شدکنار آمدتا بچه ها.رقیه،این دختر بچه سه چهارساله ،بیچاره کرد مرا،گریه ای میکرد.ضجه ای می زد،زبانی می ریخت که بیا و ببین.دور من چرخ می خورد،لب بر می چید،بغض می کرد،اشک می ریخت،آرام می شدودوباره شروع می کرد:
کجایی علی جان!کجایی برادرمان!کجایی چراغ خانه مان!کجایی روشنایی چشممان!کجایی امیدزنده ماندنمان؟!کجاست آغوش مهربانی تو!کجاست چشمهای خندان تو؟!کجاست دستهایی که مرا بغل می کردو به هوا می انداخت؟کجاست آن انگشتهایی که دو دست مرا به خود قلاب می کرد؟کجاست آن ریشهایی که زیر گلوی مرا قلقلک می داد؟کجاست آن پاهایی که تکیه گاه بالا رفتن من بود؟کجاست آن گیسوان سیاهی که شانه کردنش با دستهای من بود؟کجاست آن بوسه های گرم؟کجاست آن پناهگاه آغوش؟کجاست آن تکیه گاه بازو؟
همین طور مدام می گفت و اشک میریخت وناله دیگران را بلند می کردومن مانده بودم که دختر به این کوچکی این همه حرف را از کجا یاد گرفته است؟سکینه اماحرفی از خودش نمی زد.تکیه گاه همه حرفهایش پدر بود.دست انداخته بوددور گردن من و مظلومانه وآرام اشک می ریخت و با خودش زمزمه می کرد:
پرچم پدرم!پشت و پناه پدرم!مونس پدرم!دلخوشی پدرم!
ادامه دارد -التماس دعا....