پدر،عشق و پسر(23)

درست در همان زمان که بدنش تکه تکه شده بودوروح از بدن به تمامی مفرقت کرده بود،من به چشم خودم دیدم که نشست و به پدر که مضطرو ملتهب به سمت او می دوید،گفت:
راست گفتی پدر!این آغوش پیامبر است،این سرچشمه عشق اکبر است.این همن وصال مقدراست.این جام ،جام کوثراست.تشنگی بعداز این بی معناست.
از جنازه پسر برخاست،اما چه برخاستنی!انگار کوه اندوه را بردوش می کشید.و انگار هنوز باور نکرده بودآنچه را که به واقع رخ داده بود.چرا که مبهوت و متحیر با خود مویه می کرد:
چگونه تو را کشتند؟با چه جراتی؟با چه شهامتی؟با چه قساوتی؟چه چیز این قوم را در مقابل خداوند جری ساخت؟کدام شمشیرپرده حیای این قبیله را درید؟چگونه توانستنددست به این کار عظیم بیازند؟قتل تو که آخر کار آسانی نیست.مثل قتل انبیاست.قتل آل الله است.چگونه توانستندبرای همیشه با خوشی وداع کنند؟برکت را از سرزمینشان برانند؟آرامش راحتی از فرزندان و نوادگانشان بستانندوالی الابدبا گریه و غم و اندوه بیامیزند؟
امام با خود زمزمه می کردو چون کبوتر پرو بال شکسته ای به سمت خیام میرفت.من اما جرات نکردم به خیمه ها نزدیک شوم.جوابی برای زینب نداشتم.به سکینه چه باید می گفتم؟اگر رقیه کوچک به پای من می آویخت و از من برادر می خواست من چه داشتم که به اوبدهم؟گفتم می مانم که خبر را از یال خونین من نگیرند.می مانم تا با پشت خالی و خون آلودم قاصدشهادت سوارم نباشم.بگذار خبر را امام ببرد.بگذار پشت خمیده امام ،حامل این پیام باشد.بگذار واقعه را چشمهای گریان او بیان کند.هر چه باشداو مظهر سکینه و آرامش است.او کجا و اسب بی سوار؟
نمیدانم امام چه گفت وچه کرد؟فقط دیدم پیر مردی که شمشیرش را عصا کرده است،در حلقه ای از جوانان بنی هاشم به سمت جنازه سوار من پیش می آید.اگر پیکر تکه تکه نبود،چه نیازی به اینهمه جوان بود؟دو جوان هم می توانستنددو سوی جنازه را بگیرندواز زمین بردارند.انگار امام هر کدام را برای بردن قطعه ای آورده بود.
جوان هاشمی همیشه سر مشق غروروسرافرازی است.من هیچگاه شمشادهای هاشمی را این قدر خسته و شکسته ندیده بودم.
این قرانی که ورق ورق شده بودو شیرازه اش از هم دریده بود،به هم برآمدنی نبود.چه تلاش عبثی می کردنداین جوانان که می خواستنددوش به دوش هم راه بروند تا جنازه ای یکپارچه و به هم پیوسته را به نمایش بگذارند.اکنون دیگر دلیلی برای ایستادن نداشتم.دلیل من،قطعه قطعه وچاک چاک برروی دستهای هاشمی پیش می رفت و به خیمه ها نزدیک می شد.سنگینی خبر اکنون نه بردوش من که بر دوش جوانان هاشمی بود.
وقتی که پیکر علی را در خیمه شهدا بر زمین گذاشتند،ناگهان چشمم افتاد به زینب که می دویدوروی می خراشیدو سیلی به صورت می زد:علی من !نور چشم من!پسرم!پاره جگرم!
و پیش از آنکه دیگران بتوانند سد راه او بشوند،خود را با صورت به روی جنازه علی اکبر افکندوضجه اش زمین و آسمان را به هم پیوندزد......
ادامه دارد- التماس دعا....