امشب به قدر مجموع شبهای گذشته ،از تو طاقت و تحمل می طلبم.دیشب که تو از هوش رفتی،با خودم می گفتم که کاش من در همان کربلا جان می سپردم وبار سنگین این روایت را بردوش نمی کشیدم.کاش تو به هنگامه خروج کاروان از مدینه ،بیمارو زمین گیرنمی شدی،کاش خود در کربلا حضور پیدا می کردی ومن شاهد پنهانی سوختن تو نمی شدم.کاش من به چشم نمی دیدم که آن گیسوان چون شبق،در طول چندروز ،به سپیدی مطلق می نشیند.کاش این چشمها ،پیش چشم من به گودی نمی نشست.کاش این پیشانی و گونه هاهر روز مقابل دیدگان من چین و چروک تازه تری نمی یافت.

و بعد با خودم فکر کردم که این چه مخالفتی است با تقدیر؟چه شکوه ای است از سرنوشت؟اگر خدا مرا برای اینجا نگاه داشته است،از قضای او به کجا می توان گریخت؟باید تن دادوتمکین کردودل سپرد به آنچه رضای اوست.کاری که حسین،با همه مشقتش در کربلا کرد.

تو اگر بودی و می شنیدی صدای ناله های او را در پای جنازه پسر،می فهمیدی که این رضا شدن به رضای خداوند،چه کار مشکلی است:

وای فرزندم!وای پسرم!وای نورچشمم!وای علی اکبرم!وای پاره جگرم!وای همه دلم!وای تمام هستی ام!

امام ،با دستهای لرزانش ،خون را از سروصورت و لب و دندان علی می ستردو با او نجوا می کرد:

تو تو پسرم!رفتی و از غمهای دنیا رها شدی وپدرت را تنها و بی یاور گذاشتی.

وبعد خم شدو من گمان کردم به یافتن گوهری.

وخم شدو من گمان کردم به بویدن گلی.

و خم شد ومن گفتم به بوسیدن طفل نوزادی.

وخم شدومن به چشم خود دیدم که لب بر لب علی گذاشت و شروع کرد به مکیدن لبها و دندانهای اوو دیدم که شانه های اوچون ستونهای استوار جهان تکان می خوردو می رود که زلزله ای آفرینش را در هم بریزد.

وبا گوشهای خودم از میان گریه هایش شنیدم که:

دنا پس از تو نباشد،بعد از تو خاک برسر دنیا.

وبا چشمهای خودم بی قراری پسر را دیدم،جنازه علی اکبر را که با این کلام پدر آرام گرفت و فرو نشست:

وچه زود است پیوستن من به تو پسرم،پاره جگرم،عزیز دلم.

علی آرام گرفت اما چه آرام گرفتنی!این بار چندم بودکه پا به آن سوی جهان می گذاشت و باز بخاطر پدر از آستانه در سرک می کشیدوبرمیگشت.مگر پدر ،دل از او نکنده بود که او به کندن و رفتن رضایت نمیداد؟

هر روز  ادامه دارد تا عاشورا -التماس دعا