شادی!
سلام دوستان
عزیزی پیشنهاد داده است که در این روزها از شادی بنویسم ،چرا که غم به اندازه کافی در دسترس هست! .
میخواستم بگویم در باره غم خیلی راحت تر میشود نوشت تا شادی .برای نوشتن چیزهای غمناک سوژه فراوان است ولی برای شادیها سوژه ها خیلی کمترند.
راستی به کلمات توجه کرده اید ؟به اینکه کلمه غم خودش نوعی غمبار است و غم انگیز ؟یا کلمه گریه بنوعی دارد گریه میکند ؟برق شادی را میشود در کلمه شادی دید و خنده واقعا میخندد!اصلا کلمه خنده طوری است که آدم را به خنده می اندازد ،جدا الان در حال تبسم نیستید !؟اگر میخواهید اخم کنید به کلمه اخم فکر کنید !
وقتی یک نوزاد کوچولو را میبینید که سالم و سرحال هم هست ،با اون دستای تپل مپلش ،خود بخود با نگاه به او شاد بودن او به شما هم منتقل می شود و بی اختیار می خندید ،اینطور نیست ؟عصر یک روز بهاری خنک که رفته اید یه جای سرد و خنک و پر درخت و زیر سایه یه درخت دراز کشیده اید و نگاه میکنید که بجه ها با چه ذوق و شوقی توپ بازی میکنند و جیغ و داد سر داده اند خوشحال نیستید؟
راستی آب بازی کرده اید در یک روز گرم تابستانی و در یک جمع خانوادگی ،واقعا انروز به شما خوش نگذشته است ؟یک روز برفی زمستنو با بچه تون یا خواهر و برادر کوچولوتون برف بازی کرده اید ؟کیف ندارد ؟خیلی هم دارد .
غرض اینکه میشود با فکر کردن به همین شادیهای کوچک و در دسترس شاد بود و شاد زندگی کرد .
یک سئوال:میشه بگید چه موقع در زندگی شاد بوده و از ته دل خندیده اید ؟