نوشته ای است از آقای سلمان یزدی در ستون کبوترانه که حرف دل من هم بود و شاید حرف دل شما هم باشد گفتم که شما هم بخوانید

آقا سلام !

دوباره حرم ،کبوتران ،ما ،دوباره لحظه های ناب زیارت

کدام روز را در حرم می توان فراموش کرد – با آن همه نور و ما غرق نور میشویم ،آری ،دوباره دلهایمان را گره خواهیم زد به پای کبوتران شما ،تنها کبوتران حرم شما ،ما را به آسمان خواهند کشاند و ما پرواز را در آسمان زمین ،تجربه خواهیم کرد .

آری ! آسمان حرم را هیچ قابی در بر نمی گیرد و خورشید در آسمان این بارگاه بیهوده طلوع میکند ،اینجا همیشه آفتابی است .

چشم دل ،هجوم فرشتگان آسمان را گرد ضریحتان مشاهده میکند . آری همه نورانیت ،اینجاست ! تنها باید از خود بیرون رفت ،تا آسمانی شد .

کدام چشم است که با دیدن دلهای گره خورده به پنجره فولاد منقلب نشود ؟کدام چشم است که شفا یافتگان را ببیند و از شوق بر عظمت و رحمت این بارگاه اشک نریزد ؟

چه کسی میتواند مقیم این درگاه باشد و بهشتی نباشد ؟!

ما همسایه خورشیدیم و بر فرشتگان آسمان فخر خواهیم کرد ،زیرا مهلت زندگی در کنار این مضجع شریف ارزانی ما شده است .

مولای ما همسایگی با شما افتخاری است که هیچ افتخاری با آن برابری نمیکند .

هر گز گمان نمیکنیم ،همسایه ای چون شما از حال همسایه اش بی خبر باشد ، ما در روز سخت پرواز به سرای دیگر به موهبت نگاه آفتابی تان دلخوشیم .

آری ما تا آخر عمر مدیون این آستان رفیع هستیم و هر روز را به امید زیارت شما به شب میرسانیم .