قصه های سیب
نمی گذاشتی بیرون بروم و روز نامه بخرم . به پدریواشکی سپرده بودم روزنامه بخرد ،گفت که سرش شلوغ است و نمی تواند دنبال روزنامه برود. دروغ می گفت :او هم می ترسید . ترس هم داشت .
تصور قیافه سیبی که قبول نشده است و گریه های سوزناکش ،آدم را به وحشت می انداخت . تو منتظر بودی که کسی تلفن بزند و خبر بدهد ،خوب یا بد . چه قدر عجیب بود آن روز تلفن خانه زنگ نمی زد حتی مزاحم تلفنی هم نداشتیم انگار همه در گیر کنکور بودند . تو پتو را روی سرت انداخته بودی و غر میزدی . شب بود که دوستت تلفن زد . گوشهایم را گرفته بودم . حوصله گریه هایت را نداشتم . انقدر بلند داد زدی که من هم شنیدم . سیب قبول شد . تو قبول شدی ،اما این آغاز یک راه سخت است و تو با مسئولیتی سنگین تر از گذشته باید در کنکور های سخت زندگی شرکت کنی .
توقع نداشته باش که همیشه برنده باشی : اما برای همیشه برنده شدن سعی کن . هر چه بیشتر تلاش کنی موفق تر خواهی بود . یادت باشد که همیشه ما نیستیم که دلداریت بدهیم . برای فرار از شکست زیر پتو رفتن نمی تواند همیشه جالب باشد . باید برای مبارزه غیر از پتو و نق زدن وسیله دیگری یدا کنی . سیب تنبل من . همیشه برایت دعا میکنم .
این نمونه ای از قصه های سیب بود برای بقیه بهترین سیب دنیااینجا
کلیک کنید