نویسندگی سخته !

میگویندهر کاری اولش سخت است و بعد که پای در راه می گذاری خود راه می گویدت که چون باید رفت

بفول عطار :

تو پای براه درنه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت

البته اقرار میکنم که بارها بارها پای براه نویسندگی و نوشتن گذاشته ام و هیچ پخی نشده ام !البته ناگفته نماند که (راه)تلاش زیادی کرد که اینجانب را به (راه)بیاورد ولی نشد !

آخر باید جوهری هم در شخص باشد که تلاش( راه) بجایی برسد – اما متاسفانه این هم در ما نبود! بیچاره (راه)داشت کم کم خودش هم بی راه میشد !

بارها شروع کرده ام که بنویسم :دلم برای پیر مردها و پیر زن های خانه سالمندان می سوزد که عمری را برای بچه هایشان صرف کرده اند و انها را به سرو سامانی رسانده اند – اما اکنون که بچه ها باید جواب زحمتها و محبت هایشان را بدهند ، انها را به خانه سالمندان آورده و رهایشان کرده اند .

میخواستم بنویسم :دلم برای کارگرانی می سوزد که صبح زود از خانه راه می افتند و می آیند که کاری پیدا شود و سر کار بروند و لقمه نانی برای زن و فرزندشان ببرند ، اما بیشتر وقتها روز بپایان رسیده و کاری پیدا نشده و دست خالی برگشته اند و سر بزیر انداخته و وارد شده اند و گوشه ای کز کرده و از خودشان خجالت کشیده اند .

می خواستم بنویسم : دل من میسوزد برای بچه ای که پدری داشته و کانون گرم خانواده ای و پدر بر اثر حادثه ای ، تصادفی و یا نپرداختن دیه ای به زندان افتاده و بچه عملا بی پدر شده و مادرش بی شوهر ....

میخواستم بنویسم :دل من می سوزد برای خانواده ای که یکی از اعضای خانواده بیماری خاص دارد و پدر خانواده کارگری است که توان پرداخت مخارج فرزندش را ندارد و فرزند کم کم جلو پدر آب میشود و سر انجام میمیرد .....

میخواستم بنویسم :دل من میسوزد که پرستو ها را پر بستند

و پر پاک کبوتر ها را بشکستند

و چه امید عظیمی به عبث انجامید......

دیدم نه کم کم دارم زیاده روی میکنم ،مجبور شدم بگم :بابا این شعر مال حمید مصدق است و سالهای پیش گفته ،الان الحمدالله که خبری نیست ،نه پرستویی پر بسته اند و نه پر پاک کبوتری بشکسته و همه جا در امن و امان است!

آخرش به این نتیجه رسیدم که نویسندگی سخته و خوب نوشتن سخت تر .اصلا مارو چه به نویسندگی ،بهتر است همین حسابداری را ادامه دهیم و در خدمت سرمایه باشیم !

اصلا به تو چه که میخواستی نویسنده بشی و حسابدار شدی – پولُ امنیت ! و آسایش در همین حسابداری است که تو هستی !نونت نیست، آبت نیست ، چه مرگته ؟ بنشین و بگو :دو ،دوتا میشه چهارتا ،چه کار داری بگی دو دو تا میشه یک جلوش بی نهایت صفر !

تا کار دست خودم ندادم تمومش میکنم – دیدید که نویسندگی چقدر سخته ؟!

اینجا همیشه آفتابی است

نوشته ای است از آقای سلمان یزدی در ستون کبوترانه که حرف دل من هم بود و شاید حرف دل شما هم باشد گفتم که شما هم بخوانید

آقا سلام !

دوباره حرم ،کبوتران ،ما ،دوباره لحظه های ناب زیارت

کدام روز را در حرم می توان فراموش کرد – با آن همه نور و ما غرق نور میشویم ،آری ،دوباره دلهایمان را گره خواهیم زد به پای کبوتران شما ،تنها کبوتران حرم شما ،ما را به آسمان خواهند کشاند و ما پرواز را در آسمان زمین ،تجربه خواهیم کرد .

آری ! آسمان حرم را هیچ قابی در بر نمی گیرد و خورشید در آسمان این بارگاه بیهوده طلوع میکند ،اینجا همیشه آفتابی است .

چشم دل ،هجوم فرشتگان آسمان را گرد ضریحتان مشاهده میکند . آری همه نورانیت ،اینجاست ! تنها باید از خود بیرون رفت ،تا آسمانی شد .

کدام چشم است که با دیدن دلهای گره خورده به پنجره فولاد منقلب نشود ؟کدام چشم است که شفا یافتگان را ببیند و از شوق بر عظمت و رحمت این بارگاه اشک نریزد ؟

چه کسی میتواند مقیم این درگاه باشد و بهشتی نباشد ؟!

ما همسایه خورشیدیم و بر فرشتگان آسمان فخر خواهیم کرد ،زیرا مهلت زندگی در کنار این مضجع شریف ارزانی ما شده است .

مولای ما همسایگی با شما افتخاری است که هیچ افتخاری با آن برابری نمیکند .

هر گز گمان نمیکنیم ،همسایه ای چون شما از حال همسایه اش بی خبر باشد ، ما در روز سخت پرواز به سرای دیگر به موهبت نگاه آفتابی تان دلخوشیم .

آری ما تا آخر عمر مدیون این آستان رفیع هستیم و هر روز را به امید زیارت شما به شب میرسانیم .

دکتر شریعتی

ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این

 که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم

-----------

دکتر شریعتی

فقیر و غنی از دیدگاه یک پسر بچه

اينجا

 روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیرهستند.آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت  پدراز پسر پرسیدنظرت در مورد مسافرتمان چه بود  ؟   پسر پاسخ داد: عالی بود پدر.پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدرو پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا،ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارندحیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

شعرهای دکتر هادی منوری

شعرهای دکتر هادی منوری

از کتاب کوچه های بی تقویم

نشر تکا (توسعه کتاب ایران )

را اینجابخوانید