خداحافظ

لطفا اینجا را نخوانید

قصه های سیب

هنوز هم وقتی قرار است نتایج کنکور را اعلام کنند حالم بد می شود چون یاد قیافه تو می افتم با آن موهای ژولیده که از ترس زیر پتو قایم شده بودی و مدام نق میزدی .

نمی گذاشتی بیرون بروم و روز نامه بخرم . به پدریواشکی سپرده بودم روزنامه بخرد ،گفت که سرش شلوغ است و نمی تواند دنبال روزنامه برود. دروغ می گفت :او هم می ترسید . ترس هم داشت .

تصور قیافه سیبی که قبول نشده است و گریه های سوزناکش ،آدم را به وحشت می انداخت . تو منتظر بودی که کسی تلفن بزند و خبر بدهد ،خوب یا بد . چه قدر عجیب بود آن روز تلفن خانه زنگ نمی زد حتی مزاحم تلفنی هم نداشتیم انگار همه در گیر کنکور بودند . تو پتو را روی سرت انداخته بودی و غر میزدی . شب بود که دوستت تلفن زد . گوشهایم را گرفته بودم . حوصله گریه هایت را نداشتم . انقدر بلند داد زدی که من هم شنیدم . سیب قبول شد . تو قبول شدی ،اما این آغاز یک راه سخت است و تو با مسئولیتی سنگین تر از گذشته باید در کنکور های سخت زندگی شرکت کنی .

توقع نداشته باش که همیشه برنده باشی : اما برای همیشه برنده شدن سعی کن . هر چه بیشتر تلاش کنی موفق تر خواهی بود . یادت باشد که همیشه ما نیستیم که دلداریت بدهیم . برای فرار از شکست زیر پتو رفتن نمی تواند همیشه جالب باشد . باید برای مبارزه غیر از پتو و نق زدن وسیله دیگری یدا کنی . سیب تنبل من . همیشه برایت دعا میکنم .

این نمونه ای از قصه های سیب بود برای بقیه بهترین سیب دنیااینجا

کلیک کنید

مجنون

مجنون را پرسیدندکه:دنیا بهتر یا عقبی ؟درویشی خوشتر یا پادشاهی ؟

گفت :لیلی خوشتر و بهتر !

---------------------------

برای سخنان کوتاه درسایت از هر دری سخنی اینجاکلیک کنید.

برای داستان کوتاه  در سایت از هر دری سخنی اینجاکلیک کنید

.

داستان کوتاه درستکار

روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد. پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟
پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد...
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که در عین راستگویی و درستکاری با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ریا کارانه ای بزند!


 

آرزو

از ابایزید پرسیدند که چه خواهی؟

 گفت :خواهم که نخواهم !

کودک

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود

و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد

زني در حال عبور او را ديد .
او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد

و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟
زن لبخند زد و پاسخ داد:نه
"من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم "

کودک گفت:مي دانستم" با او نسبت داريد "

شعری از دکتر محمود اکرامی

قسمتی از شعر یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

از دکتر محمود اکرامی

برای دیدن شعرهای بیشتر ایشان از همین وبلاگ روی لینک (یا علی گفتیم و عشق آغاز شد کلیک کنید)

بغض چندین ساله ی ما باز شد

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

یا علی گفتیم و دریا خنده کرد

عشق مارا باز هم شرمنده کرد

یا علی گفتیم و گلها وا شدند

عشق آمد.قطره ها دریا شدند

یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم

مست از آن دستی که می دانی شدیم

یاعلی گفتیم و طوفان جان گرفت

کوفه در تزویر خود پایان گرفت.

کوفه یعنی دستهای ناتنی

کوفه یعنی مردهای منحنی

کوفه یعنی مرد. آری .مرد نیست

یا اگرهم هست .صاحب درد نیست

عده ای رندان بازاری شدند

عده ای رسوایی جاری شدند

آن همه دستی که در شب طی شدند

ابن ملجم های پی در پی شدند........

از سکوت و گریه سرشارم علی

تا همیشه دوستت دارم علی.

 

ابوالحسن خرقانی

بر سر در خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی نبشته بود :

هرکس که در این سرا در آید نانش دهید و از ایمانش نپرسید ، چه انکس که بدرگاه باریتعالی به جان ارزد بر خوان ابوالحسن به نان ارزد !

دعا

دعا تجلی فقر است و عشق ورد این حالات است که نیایشگر ٬فرصت انرا می یابد که بطور پیوسته ٬در زندگی روز مره ای که ادمی را با حقارت ها و خاکی ها ی خود می الاید٬روح خویش را جلوه گاه خواستهای متعالی و کنش ها و عشق های ماورایی سازد و عا لیترین و برترین حالات و تمایلات انسانی را ٬که در زندگی مادی سرکوفته و بخواب رفته اند را مجال بیدار شدن و سر براوردن و  در برابر خدا به جلوه امدن دهد ٬ و بدینگونه هر چند یکبار ٬از بندها و سربند های عادی نسبی و حقیر خود را رها کند و در استانه ابدیت ٬مطلق ٬متعال ٬خلود و ماوراء قرار گیرد و به نیروی خواستن ٬خواستن های بلند عاشقانه پر از خلوص ٬از نرمال وجود ٬پله ای بالا رود و صعود ادمی را تجربه کند . !

----------------------------

دکتر شریعتی

مور

 

مور از سلیمان پرسید:

دانی که چرا خداوند باد را مسخر تو گردانید ؟

سلیمان گفت :آری ،تا مطیع فرمان و تخت روان من باشد

مورگفت : نی چنین نیست ،بلکه ؛آن است تا بدانی که تو را از ملک عالم جز باد در دست نیست ،

( درآید و نپاید و برود )!

-------------------------------

مقالات - دکتر حسن الهی قمشه ای -صفحه ۲۸۶