داستان کوتاه @ شعر @ سخنان کوتاه

من وخواهرم صديقه

من از خواهرم چهار پنج سالي كوچكترم و اين خيلي خوب است كه آدم يك خواهر بزرگترتر داشته باشد.از همان بچگي هوايم را داشت و اگر پولي پس انداز ميكرد سهم تو جيبي  من بجا بود.بعد هم كه با پسر عمه جواد ازدواج كرداز تهران برايمان سوغاتي مي اورد.يا همينطور از شيراز .يادم هست يكد فعه از شيراز كه آمده بود براي سودابه يك خرس آورده بود كه طبل ميزد و براي من يك جوجه كه راه ميرفت و دونه مي خورد.تا مدتها اونو داشتم ومواظبش بودم هردوتاشان كوكي بودند،كوكشان مي كرديم و راه مي افتادند.بعدها هم كه بزرگتر شدم اين دوست داشتنها ادامه داشت .يادم هست گاهي كه بخانه شان ميرفتم و نبودند،خودم با چوبي ،سيمي ،لولاي بالاي در را باز مي كردم و داخل مي شدم و آنها كه مي آمدند مرا داخل خانه شان مي ديدند!

حكايتي يادم آمد كه بد نيست شما هم بدانيد.در كش و قوس انقلاب بوديم .يكروز از مسافرتي آمده بودم نصف شب رسيدم مشهد مدتي هم بود از خواهر بي خبر بودم،گفتم برم و احوالي بپرسم ورفتم ديدم بدجوري است نصفه شب از خواب بيدارشان كنم طبق معمول مثل قديما با يك تكه چوب لولا را باز كردم و داخل شدم آشپز خانه شان زير زمين بود اول فكر كردم برم زير زمين و بخوابم ولي بعد گفتم فردا صبح كه خواهر بيدار شود و بيايد آشپزخانه و ببيند يكنفر خوابيده ممكن است هول كند .اين بود كه تصميم گرفتم بيدارشان كنم .بهمين منظور رفتم پشت در اتاق و شروع كردم تقه زدن.بيدارشدند از داخل اطاق صداي پچ پچ مرد وزني مي امد معلوم بود كه نگرانندخلاصه مرده گفت كيه؟گفتم نظامم از تهران آمدم.جواب داد نظام كيه؟چكار داري .منم فكر كردم جواد شوهر خواهرم داره شوخي مي كنه .گفتم جواد اذيت نكن .گفت جواد كيه اقا چكارداري؟كم كم داشتم فكر مي كردم نكنه خونه رو اشتباهي اومدم خلاصه مام به تته پته افتاده بوديم ،شكسته بسته توضيح دادم كه كي هستم و امدم خانه خواهرم و....

مرد ارتشي بود و اون روزا بگير بگير ارتشيا بود.خلاصه كم كم فهميد كه قضيه از چه قرار است .ومن هم شرمنده از اين حركتم عذر خواهي كردم و خدا حافظي كردم.ظاهرا خواهرم اينا اجاره شان تمام شده بود و از آنجا رفته بودند و من بي خبر نصفه شب اشتباهي رفته بودم خانه مردم! و بيچاره ها چقدر ان شب حرص خوردند و من چقدر ترسيدم و شرمنده شدم .اول آنها ترسيدند بعدا من !بگذريم كمي طولاني شد ولي شما فهميديد كه ما با خواهرمان چقدر دوست بوديم و ندار!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 21:38  توسط کیانی   |