تبليغاتX
رود
داستان کوتاه @ شعر @ سخنان کوتاه

  آسيد مهدي شجاعي را كه مي شناسيد همان نويسنده اي كه تا هفته پيش كتاب (پدر ،عشق و پسر) رااز ايشان باهم در اين وبلاگ مي خوانديم مي خواهم كتاب ديگري از اين نويسنده خوب را معرفي كنم با نام (سانتا ماريا)اين كتاب مجموعه اي از داستانهاي كوتاه است كه تجربه ده ساله 67 تا 77 ايشان را به نمايش مي گذارد و هركدام در مقوله جداگانه اي است .قصه انتخابي از اين كتاب (چوبكاري) نام داردكه در ادامه مي خوانيد.غرض ازانتخاب اين قصه اين است كه بدانيد ايشان همانقدر كه در نوشتن مرثيه تبحر دارند در قصه هاي كميك هم متبحرند.اين هم قصه خوب چوبكاري ،من كه خوشم آمد اميدوارم شما هم خوشتان بيايد.

  چوبكاري

دلم هري ريخت پايين وقتي ديدم كه خط كش بلند و كلفتش را به سوي من گرفته است و تكان مي دهد.اول فكر كردم كه شايد پشت سرم،پهلويم ،سمت راست ،سمت چپ،بالاخره كسي باشد كه اشاره معلم به او باشد و نه به من. براي همين ،به محض ديدن اولين تكانهاي خط كش ،سرم را به اطراف گرداندم تا به  قول معلم ادبيات (مشاراليه)را پيدا كنم،ولي نبود.خود من بودم كه درست در امتداد تكانهاي خط كش مي لرزيدم.زياد نمي ترسيدم از بلندي و كلفتي خط كش ،چرا كه به كار زدن نمي آمد.تا آن وقت نديده بوديم كه اين خط كش دستي را سرخ ،پايي را كبوديا چشمي را تر كرده باشد. به قول خودش اين خط كش را هميشه در دست داشت براي نزدن.اول كه اين جمله را گفته بود همه خنديده بوديم و بعد كه ديده بوديم از به صف كردن و ......دستها بالا و بالاتر.....شترق.....و بعد صداي جيغ و گريه و.....خبري نيست ،معني نزدن را تقريبا دريافته بوديم. ترسم ،بيشتر از سابقه ام بودو كار و كردارم در كلاس. ياد حرف حسن افتادم كه گفته بود (قلي نكن اين كارا رو،بفهمه....هي هيچي نميگه ،يه دفعه ديدي.....) و من با كله شقي جواب دادذه بودم: (تو يكي خفه كار كن ...اومده به ما راه و چاه نشون بده....) بقيه هم با اينكه از اصل قضيه،قلبا بدشان نمي آمدولي تك و توك گوشه هايي مي آمدندكه: (بعضي ها همچين خوب گز نكرده پاره مي كنند ها....) (هي پسر جوجه هارو آخر پاييز مي شمرن....) (مي گن شاهنامه آخرش خوشه ....بپا يه وقت خوشي زير دلت نزنه اون آخر....!) (مي گما،پشت اين ظاهر مظلوم،حتمي يه خبرايي هست.حاليته ،بپا كار دست خودت ندي...) (مي دوني،با همه عيب نداره ولي اين يكي حقش نيست،خوب پسريه...) و من بعضي را از زير سبيل تازه جوانه زده رد مي كردم،بعضي را جواب ميدادم و بعضي را هم حسابي تو شكمشان مي رفتم كه چيه غصه منو مي خورين يا بي عرضگي خودتونو...) (اگه مردين شما هام بجاي نق زدن يه چشمه بياين....) (چطور شده؟حالا دلتون براي معلمه مي سوزه.... (مطمئن باش اگه عرضه شو داشت همون جلسه اول نشون داده بود.) راسشتش جلسه اول خودم هم كمي مي ترسيدم .دستهايم هم بفهمي نفهمي مي لرزيد.ولي براي جلسات بعد كم كم عادي شد،درست مثل تمرين كلاسي،البته براي من نه براي بچه ها. اگر براي انها عادي شده بود،ديگر لطفي نداشت.همه لطفش به خنده بچه ها بودو هفت هشت دقيقه اي كه معلم مچل مي شدو كلاس تبديل به يك باغ وحش حسابي.البته كار ساده اي هم نبود،از تهيه مقدمات تا مرحله عمليات،واقعا كار مي برد.گذشته از وقتش هزار جور خطر هم داشت. ولي مي ارزيد،به خنده بچه ها به مچل شدن معلم،به يك سرو گردن بالاتر از بقيه بودن مي ارزيد.اما تنها چيزي كه تعجب آور بود اينكه چهار پنج جلسه از اول سال مي گذشت و او هنوز پي به قضيه نبرده بود. خب اينكه كاري نداشت.همان جلسه اول مي توانست چهار نفر را به خط كندو با چند تايي چك و مشت و لگد ته و توي قضيه را در بياورد،كاري كه خيلي از معلمهاي ديگر مي كردند و به نتيجه هم مي رسيدنديا نه ،اگر خيلي روشنفكر بودو مخالف كتك زدن ،مي توانست دم دو – سه تا از بچه هارا ببيندواسم مرا از زير زبانشان بكشد. ....اصلا از كجا معلوم كه حالا همين كار را نكرده باشد و اين تكانهاي خط كش به طرف من ،نتيجه همين پرس و جوها نباشد؟ولي از طرفي قيافه اش زياد عصباني نشان نمي دهدكسي كه مساله به اين مهمي را كشف كرده باشد،حتما بايدبيشتر ازاينها بي تابي از خودش نشان بدهد. باشد يا نباشد بايد جلو رفت .بالاخره معلم است و دارد آدم را صدا ميزندبله كار از اشاره هم گذشته است.يكي نيست به من احمق بگويد:آخه بي شعور،بعد از تعطيل شدن كلاس مدرسه ماندنت براي چي بود؟ ادامه دارد.......

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 10:37  توسط کیانی   | 

خدا بزرگ، خدا مهربان، خدا خوب است
تو خوب هستي و من خوبم و هوا خوب است
دلم اگر چه شكسته،اگر چه بيما ر است
ولي به عشق تو چون هست مبتلا، خوب است
مريض عشق تو هرگز شفا نمي‌خواهد
چرا كه درد اگر بود بي دوا،خوب است
مگو كه "درد و بلايت به جان من بخورد"
به راه عشق، اگر درد، اگر بلا خوب است
خوشم به خنده، به اخم و گلايه‌ات، زيرا
هر آنچه مي رسد از جانب شما خوب است
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 16:19  توسط کیانی   | 

امشب آخرین شب عمر من است.از فردا این حیاط کوچک ،به اندازه یک اسب ،خلوت خواهد شدومن نیز این بار سنگین تن را بر زمین خواهم گذاشت.

از فردا شماتتهای مردم نیز بپایان خواهد رسید.دیگر کسی نمی تواند بگویدهمسر حسین،مادر علی اکبر ،دجار جنون شده است.ساعتها نفس در نفس،مقابل اسب فرزند خود می نشیندو هردو با هم اشک میریزند.فکر نکن که من این طعنه ها،این نگاههاو این زخم زبانها را نمی فهمم.من اگر چه اسبم اما با برترین خلایق امکان محشور بوده ام.

سگ اصحاب کهف بدان شان و منزلت رسیدكه میدانی.نه من ولی شناس از آن سگ حقیقت طلب کمترم ونه پیامبروامام وزاده امام با آن جوانهای ابتدای راه،قابل مقایسه اند.

آنهاابتدای راهی بودندکه من صدسال در انتها و مقصدآن زندگی کرده ام.راستی نمیدانم چه شباهتی میان آن جوانها و این اصحاب بود.

شاید غربت و مظلومیت و تنهایی ،شاید کمی قلت نفرات خداجو در مقابل کثرت کفار و مشرکان شاید .....

انگار به خاطر این شباهتها بود که سر بریده امام بر بالای نیزه ها سوره کهف را تلاوت می کرد.هنوز آوای ملکوتی اش در گوشم طنین می افکند:

ام حسبت ان اصحابالکهف والرقیم کانوامن ایاتناعجبا...انهم فتیه امنوابربهم وردناهم هدی.....

ببین لیلا!منی که قرآن را با همه عظمتش می فهمم و تشخیص میدهم و به یاد می سپرم،عاجز نیستم از دریافت چهار کلام طعنه آمیز دیگران.یک آیه از این قران اگر بر کوه نازل می شد،انرا می شکست و فرو میریخت،من صد سال با آیه های مجسم قران زندگی کرده ام.قرآن را بر پشت خودم حمل کرده ام.چگونه از دریافت سخنان مردم عاجز باشم؟!تازه،بسیارچیزها هست که ما می فهمیم و مردم عادی نمی فهمنند.از همین ماجرای دیروز ،مردم چقدرش را دریافتند؟

همین قدر که مردی سوار بر شتر از کنار خانه لیلا می گذشته ،صدای گریه لیلا او را کنجکاو و پیاده کرده و فهمیده است که لیلا در غم همسرو فرزند خود شبانه روز می گرید،همین! امااین،همه ماجرا نبود.من آن شتر را می شناختم.اگر آن شتر در مقابل خانه زانو نمی زدو از رفتن باز نمی ایستاد،آن سوار هم مثل بسیار سواران دیگر از مقابل خانه می گذشت و صدای گریه تو را در میان همهمه بازارو کوچه و خیابان هضم می کرد.اگر آن شتر به راه خود میرفت،سوار ،ناچار به توقف و کندو کاو نمی شد.

من آن شتر را در کربلا هم دیده بودم.در سپاه دشمن بود.به هنگام ملاقات عمر سعد با امام،او خودش را به من رساندو گفت:می خواهم به امام پناهنده شوم.

من به او گفتم (در این حال و روز ،بچه های امام هم پناه ندارند.تو در همانجا که هستی سعی کن به قدر خودت کاری بکنی.)

و دیروز میگفت که کاری کارستان کرده است.چموشی کرده است،به کسی رکاب نداده است تا اسبق بن شیث آن سوار کار تیز تک عرب و یار نزیک ابن سعد-به مهار کردن-براو نشسته است و او اسبق را با مغز به زمین کوفته است و شروع کرده است به دویدن و لت و پار کردن سپاه دشمن و بعد سر به بیابان گذاشته است و تا خود مدینه دویده است.

این را کدامیک از مردمی که تو را به خاطر همنشینی با من شماتت می کنند،می توانند بفهمند.به هر حال مهم نیست.مهم این است که تو توانسته ای ،بخش کوچکی از آن واقعه بزرگ را ،در این چند شب ،از چشمهای من بخوانی.

از آن حکایت عظیم هنوز گفتنی بسیار مانده است اما من دیگر بیش از این تاب زنده ماندن ندارم.اگر فقط آنچه را که من در راه بازگشت ،دیدم تو میدیدی بشریت را به نفرین خود می سوزاندی.چرا که حیوان ترین حیوانها هم با یک مشت زن و بچه بی پناه که داغ دیده اند،مصیبت کشیده اند،شهید داده ان،سیلی خورده اند،یتیم شده اندو به اسارت درآمده اند،چنین جفایی روا نمی دانند.

دیدن یکی از این مناظرو مصایب کافی است که بیننده قالب تهی کندو چشم از هستی بپوشد.ببین چه سخت جانی کرده ام من که با دیدن آنهمه درد و داغ و مصیبت،هنوز زنده ام وبالمعاینه با تو سخن می گویم.

آنچه در این شبها با هم گفتیم و شنیدیم و گریستیم تنها شرح یک منظومه از آن کهکشان بی نهایت بود.یک غنچه پرپراز باغستانی عظیم و آنچه باقی مانده است،شرح تاراج تمامت گلستان است.و از آن جانسوزتر شرح شهادت باغبان است.

روزهای سختی پیش روی توست لیلا!این چند شبانه روز همه یک تمرین بودبرای صبوری.باید آماده می شدی برای شنیدن اصل ماجرا.مصیبت محبوبت،حسین!

واین کار من نیست لیلا!من بار سفر بسته ام و این چندروز را هم درفراق سوارم بی عمر زیسته ام.خبر حسین را از سجاد باید پرسید.من خودم دیدم که او علی رغم بیماری،یال خیمه را کنار زده بودواز پشت پرده لرزان اشک،به تماشای عاشورا نشسته بود.

----------

اللهم الرزقنا شفاعه الحسين يوم الورد .....خداوند شفاعت حسين را در روز ورود روزيمان فرمايد

پدر و مادرمان را بيامرزد و ظهور فرزندش را نزديك گرداند -هميشه آرزو ميكردم خانه اي داشته باشم كه بتوانم در آن براي امام حسين روضه بگيرم ،كه نشد و حكمت بر اين قرار گرفت كه خانه اي بوسعت اين خانه نصيبم شود و اين وبلاگ بحرمت حسين(ع) متبرك گردد.اگر عمري باقي بود سالهاي ديگر هم عاشورا شما و ما در همين جا از عزادارانش خواهيم بود. -التماس دعا.....

پايان..

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 22:43  توسط کیانی   | 


ودراین میانه به گمانم به عباس بیش از همه سخت گذشت.کسی که گریه میکندبه آرامشی هر چند نامحسوس دست می یابد.اما کسی که بغض ،گلویش را می فشردو اشک در پشت پلکهایش لمبر می خوردواجازه گریستن به خود نمیدهد،بیشتر در خودش می شکندومچاله می شود.حال اگر همو بخواهدتسلی بخش دیگران هم باشد،دشواری اش صد چندان می شود.مثل عمود خمیده ای که بخواهد خیمه ای را سر پا نگه دارد.نگاه میدارد اما به قیمت شکستن خود.

وعباس اگر چه زادگان خواهروبرادر را تسلی میداد،اما خود لحظه به لحظه بیشتر در خود می شکسشت و فرو میریخت وآن تسلی هم که براستی تسلی نمی شد.انگار کسی بخواهدبا اشک چشم،زخمی را شستشو دهد.خاک و خون را ممکن است بشویداما گدازه های جگر را جایگزین آن می کند.انگار کسی بخواهدبا دست و دل مجروح ،مرهم برجراحت بگذارد.

اما مرا در تمام این مدت،این سوال نپرسیده بیش از هر چیز عذاب میدادکه تو مانده ای برای چه؟تو چرا بی سوارزنده ای؟!

ادامه دارد-التماس دعا-خدايا به آبروي جانباز كربلا همه مريض هارو شفا عنايت كن

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:42  توسط کیانی   | 

حتی اگراونمی گفت:پسرم،امیدم،نورچشمم،پاره جگرم،بازهم هیچ کس باور نمی کرد که او مادر علی اکبر نباشد.و وقتی امام به تسلای اوآمد،وقتی امام دستهای او را گرفت و از جابلند کرد،وقتی امام با آغوش خود به او التيام بخشید،دشمن به یقین رسیدکه آشنای دورتری مادری راازسرجنازه فرزندش بلند کرده است.

این است که گفتم چه باک اگر تو در کربلا نبودی!چرا که زینب مادری را در حق فرزندت تمام کرد.واین است که می گویم هرگاه به یاد زینب می افتم ،احساس می کنم که با عرش خداوند طرف شده ام.این زینب همان زینبی است که به هنگام شهادت فرزندان خود،پااز خیمه بیرون نگذاشت تا مبادا هدیه اش به پیشگاه برادر رنگ منت پذیرد.

من گمان می کردم که وقتی اصل پیکر بیاید،کودکان و زنان مرا ندیده می گیرندو با دردوداغ خودم راحتم می گذارند.اما وقتی امام آنان را از کنار جنازه تاراند،اکنون نوبت من بود که جوابگوی پشت خالیم باشم.همچنان که حسین باید جوابگوی پشت شکسته اش می بود.

شنیدم سکینه که به امور کودکان مشغول بود،خبررا نشنیده بود.تا اینکه پدر را در آستانه خیمه،خسته و پرو بال شکسته دیده بودوگفته بود:پدرجان !چرا شما را به این حال میبینم؟چرا یکباره این قدر شکسته شدید؟مگر کجاست علی اکبر؟

و شنیده بود:کشته شد به دست این مردم پست!

وسکینه ناگهان صیهه زده بود،گریبان دریده بودوخواسته بودخودرا از قفس بیرون بیندازد،که امام اورا در آغوش گرفته بودودر گوشش زمزمه کرده بود:دخترم!سکینه ام!آرامش دلم!صبوری کن !با تکیه برخدا صبوری کن!

و بغض سکینه با این کلام ترکیده بود(چگونه صبرکنددختری که برادرش کشته شده است وپدرش بی تکیه گاه مانده است.

وپدر گرمتراورا به سینه فشرده بودوگفته بود:همه از آن خداییم دخترم!بازگشت ما نیز به سوی اوست.

دختران و زنان و کودکان به من هجوم آوردندتا شاید حرفی،نقلی،خاطره ای....واین همان چیزی بودکه من واهمه اش راداشتم.پسرکوچکی که نمی دانم اسمش جه بودوقدش تا زیر سینه من هم نمی رسید،بی انکه کلامی سخن بگوید،دستهایش را به خون بدن من می آلودو به لباسهایش می مالیدو معصومانه گریه می کرد.نفهمیدم از این کار چه مقصودی داشت،فقط وقتی به مردمک چشمهایش خیره شدم دریافتم که او مرا نمی بیند،علی اکبر را می بیند.در مردمک چشمهایش ،تصویر من نبود،تصویر علی اکبر بودبا لباسهای خاک آلود،بدن چاک چاک و پرو بال خونین.

با بزرگها راحت تر می شدکنار آمدتا بچه ها.رقیه،این دختر بچه سه چهارساله ،بیچاره کرد مرا،گریه ای میکرد.ضجه ای می زد،زبانی می ریخت که بیا و ببین.دور من چرخ می خورد،لب بر می چید،بغض می کرد،اشک می ریخت،آرام می شدودوباره شروع می کرد:

کجایی علی جان!کجایی برادرمان!کجایی چراغ خانه مان!کجایی روشنایی چشممان!کجایی امیدزنده ماندنمان؟!کجاست آغوش مهربانی تو!کجاست چشمهای خندان تو؟!کجاست دستهایی که مرا بغل می کردو به هوا می انداخت؟کجاست آن انگشتهایی که دو دست مرا به خود قلاب می کرد؟کجاست آن ریشهایی که زیر گلوی مرا قلقلک می داد؟کجاست آن پاهایی که تکیه گاه بالا رفتن من بود؟کجاست آن گیسوان سیاهی که شانه کردنش با دستهای من بود؟کجاست آن بوسه های گرم؟کجاست آن پناهگاه آغوش؟کجاست آن تکیه گاه بازو؟

همین طور مدام می گفت و اشک میریخت وناله دیگران را بلند می کردومن مانده بودم که دختر به این کوچکی این همه حرف را از کجا یاد گرفته است؟سکینه اماحرفی از خودش نمی زد.تکیه گاه همه حرفهایش پدر بود.دست انداخته بوددور گردن من و مظلومانه وآرام اشک می ریخت و با خودش زمزمه می کرد:

پرچم پدرم!پشت و پناه پدرم!مونس پدرم!دلخوشی پدرم!

ادامه دارد -التماس دعا....


+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 22:42  توسط کیانی   | 


درست در همان زمان که بدنش تکه تکه شده بودوروح از بدن به تمامی مفرقت کرده بود،من به چشم خودم دیدم که نشست و به پدر که مضطرو ملتهب به سمت او می دوید،گفت:

راست گفتی پدر!این آغوش پیامبر است،این سرچشمه عشق اکبر است.این همن وصال مقدراست.این جام ،جام کوثراست.تشنگی بعداز این بی معناست.

از جنازه پسر برخاست،اما چه برخاستنی!انگار کوه اندوه را بردوش می کشید.و انگار هنوز باور نکرده بودآنچه را که به واقع رخ داده بود.چرا که مبهوت و متحیر با خود مویه می کرد:

چگونه تو را کشتند؟با چه جراتی؟با چه شهامتی؟با چه قساوتی؟چه چیز این قوم را در مقابل خداوند جری ساخت؟کدام شمشیرپرده حیای این قبیله را درید؟چگونه توانستنددست به این کار عظیم بیازند؟قتل تو که آخر کار آسانی نیست.مثل قتل انبیاست.قتل آل الله است.چگونه توانستندبرای همیشه با خوشی وداع کنند؟برکت را از سرزمینشان برانند؟آرامش راحتی از فرزندان و نوادگانشان بستانندوالی الابدبا گریه و غم و اندوه بیامیزند؟

امام با خود زمزمه می کردو چون کبوتر پرو بال شکسته ای به سمت خیام میرفت.من اما جرات نکردم به خیمه ها نزدیک شوم.جوابی برای زینب نداشتم.به سکینه چه باید می گفتم؟اگر رقیه کوچک به پای من می آویخت و از من برادر می خواست من چه داشتم که به اوبدهم؟گفتم می مانم که خبر را از یال خونین من نگیرند.می مانم تا با پشت خالی و خون آلودم قاصدشهادت سوارم نباشم.بگذار خبر را امام ببرد.بگذار پشت خمیده امام ،حامل این پیام باشد.بگذار واقعه را چشمهای گریان او بیان کند.هر چه باشداو مظهر سکینه و آرامش است.او کجا و اسب بی سوار؟

نمیدانم امام چه گفت وچه کرد؟فقط دیدم پیر مردی که شمشیرش را عصا کرده است،در حلقه ای از جوانان بنی هاشم به سمت جنازه سوار من پیش می آید.اگر پیکر تکه تکه نبود،چه نیازی به اینهمه جوان بود؟دو جوان هم می توانستنددو سوی جنازه را بگیرندواز زمین بردارند.انگار امام هر کدام را برای بردن قطعه ای آورده بود.

جوان هاشمی همیشه سر مشق غروروسرافرازی است.من هیچگاه شمشادهای هاشمی را این قدر خسته و شکسته ندیده بودم.

این قرانی که ورق ورق شده بودو شیرازه اش از هم دریده بود،به هم برآمدنی نبود.چه تلاش عبثی می کردنداین جوانان که می خواستنددوش به دوش هم راه بروند تا جنازه ای یکپارچه و به هم پیوسته را به نمایش بگذارند.اکنون دیگر دلیلی برای ایستادن نداشتم.دلیل من،قطعه قطعه وچاک چاک برروی دستهای هاشمی  پیش می رفت و به خیمه ها نزدیک می شد.سنگینی خبر اکنون نه بردوش من که بر دوش جوانان هاشمی بود.

وقتی که پیکر علی را در خیمه شهدا بر زمین گذاشتند،ناگهان چشمم افتاد به زینب که می دویدوروی می خراشیدو سیلی به صورت می زد:علی من !نور چشم من!پسرم!پاره جگرم!

و پیش از آنکه دیگران بتوانند سد راه او بشوند،خود را با صورت به روی جنازه علی اکبر افکندوضجه اش زمین و آسمان را به هم پیوندزد......

ادامه دارد- التماس دعا....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:42  توسط کیانی   | 

امشب به قدر مجموع شبهای گذشته ،از تو طاقت و تحمل می طلبم.دیشب که تو از هوش رفتی،با خودم می گفتم که کاش من در همان کربلا جان می سپردم وبار سنگین این روایت را بردوش نمی کشیدم.کاش تو به هنگامه خروج کاروان از مدینه ،بیمارو زمین گیرنمی شدی،کاش خود در کربلا حضور پیدا می کردی ومن شاهد پنهانی سوختن تو نمی شدم.کاش من به چشم نمی دیدم که آن گیسوان چون شبق،در طول چندروز ،به سپیدی مطلق می نشیند.کاش این چشمها ،پیش چشم من به گودی نمی نشست.کاش این پیشانی و گونه هاهر روز مقابل دیدگان من چین و چروک تازه تری نمی یافت.

و بعد با خودم فکر کردم که این چه مخالفتی است با تقدیر؟چه شکوه ای است از سرنوشت؟اگر خدا مرا برای اینجا نگاه داشته است،از قضای او به کجا می توان گریخت؟باید تن دادوتمکین کردودل سپرد به آنچه رضای اوست.کاری که حسین،با همه مشقتش در کربلا کرد.

تو اگر بودی و می شنیدی صدای ناله های او را در پای جنازه پسر،می فهمیدی که این رضا شدن به رضای خداوند،چه کار مشکلی است:

وای فرزندم!وای پسرم!وای نورچشمم!وای علی اکبرم!وای پاره جگرم!وای همه دلم!وای تمام هستی ام!

امام ،با دستهای لرزانش ،خون را از سروصورت و لب و دندان علی می ستردو با او نجوا می کرد:

تو تو پسرم!رفتی و از غمهای دنیا رها شدی وپدرت را تنها و بی یاور گذاشتی.

وبعد خم شدو من گمان کردم به یافتن گوهری.

وخم شدو من گمان کردم به بویدن گلی.

و خم شد ومن گفتم به بوسیدن طفل نوزادی.

وخم شدومن به چشم خود دیدم که لب بر لب علی گذاشت و شروع کرد به مکیدن لبها و دندانهای اوو دیدم که شانه های اوچون ستونهای استوار جهان تکان می خوردو می رود که زلزله ای آفرینش را در هم بریزد.

وبا گوشهای خودم از میان گریه هایش شنیدم که:

دنا پس از تو نباشد،بعد از تو خاک برسر دنیا.

وبا چشمهای خودم بی قراری پسر را دیدم،جنازه علی اکبر را که با این کلام پدر آرام گرفت و فرو نشست:

وچه زود است پیوستن من به تو پسرم،پاره جگرم،عزیز دلم.

علی آرام گرفت اما چه آرام گرفتنی!این بار چندم بودکه پا به آن سوی جهان می گذاشت و باز بخاطر پدر از آستانه در سرک می کشیدوبرمیگشت.مگر پدر ،دل از او نکنده بود که او به کندن و رفتن رضایت نمیداد؟

هر روز  ادامه دارد تا عاشورا -التماس دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 22:41  توسط کیانی   | 

گشت زدیم وگشت زدیم و چرخیدیم وچرخیدیم.وسوار من هی رجزخواندو مبارز طلبید،اماهیچ کس پا پیش نگذاشت برای جنگیدن یا کشته شدن.

و.....سوار من آشکارا کلافه شد.عادتش هرگز این نبود که بی گدار به دریای دشمن بزند.همیشه دوست داشت که رقیبش جنگیدن را انتخاب کرده باشد،اما اکنون چاره ای نبود.زمان می گذشت واز خیل دشمنی که به کشتن او آمده بود،هیچکس جلو نمی آمد.

این بود که ناگهان علی به من هی زد.از من سرعتی بیشتر طلب کردو شروع کرد به درو کردن سرهای رسیده.اکنون فقط شمشیر او بود که به هوا می رفت و سر و پیکروجنازه بودکه بر زمین می افتاد.حلقه محاصره اندک اندک ،بازتر و بازتر شد تا آنجا که ما ماندیم و حلقه ای از جنازه واسب و نیزه و سروسپر.

بعضی از اسبها رم کردندواز مهلکه گریختند.اصولاهراسبی جگر ماندن در معرکه را ندارد.اسب اگر خون ندیده باشد،اگر فقط به خرید و تفریح و بازار رفته باشدکه در این آشوبها دوام نمی آورد.

برخی از این اسبها را از پیش می شناختم.بیشتر وسیله تمرین بچه ها بودندتا مرکب جنگ و ستیزومقاتله.بعضی به گربه دست آموزبیشتر شباهت داشتند تا اسب میدان نبرد.این بود که بعضی از سواران را ناخواسته ،اسبها از میدان به در می بردند.اگرسوار بیچاره هم قصد مقاومت داشت ،اسب تن نمیداد.

بالاخره پیش روی ما ،خالی و خالی تر شدآنچنان که من به حسی غریزی وحشت کردم.این سکوت ناگهانی در میانه معرکه هیچگاه مقدمه خوبی نبوده است.

وناگهان تیرها بسمت ماهجوم آورد،معنای شوم این سکوت ناگهانی را دریافتم.من چگونه می توانستم ببینم که یکی از این تیرها به گلوی سوار من نشسته است و حلقش را پاره کرده است.من فقط احساس کردم که افسار در دستهای سوارم آرام آرام شل می شودتا آنجا که عنانم به اختیار خودم در آمد،اما دیدم که سوارم با سینه بر پشت من فرود آمدو از بیم افتادن،دست در گردن من انداخت.انتهای تیرها که بر پشتم فرو می رفت تازه فهمیدم که چقدر تیر بر بدنش نشسته است و تیر حلق ،تیر خلاصی او از هجوم درد بوده است.کاش یکی از آن تیرها بر جگر من می نشست وآن سوار دلاور را اینچنین خمیده وافتاده نمی دیدم.بخصوص که تازه حمله کرکسهای بی مروت آغاز شده بود.

کدام نخلی است که بیفتدو کودکانی که در حسرت صعوداز آن بوده اند،دوره اش نکنندوشاخ و برگهایش را به لجاجت نشکنند.

التماس نکن لیلا!من اینجای ماجرا را تا قیام قیامت هم نخواهم گفت.چه فایده که اشکهای مرا با دستان لرزانت پاک میکنی؟مگر این اشکهابه ستردن تمام می شود؟و اصلا یک نفر بایداشکهای مقدس تو را بروبدکه خاک اینچنین بی مهاباآنها رابه دامن می گیردو در خود فرو می برد.

نه ،لیلا!یقین داشته باش که اگر خدا را هم پیش چشم بیاوری،این بخش ماجرا را از من نمی شنوی.همین قدر بگویم که اگر خون فرزندت چشمهای مرا نپوشانده بود،من اسبی نبودم که سوارم را به میانه سپاه دشمن ببرم.آخر چه توقعی است از کسی که چراغ چشمهایش خاموش شده است؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 22:41  توسط کیانی   | 

علی ،آشکارا سبکتر شده بود.من که حامل اوبودم و مرکب ومرکوب او،به وضوح این سبکی رادر می یافتم.

پیش از این احساس می کردم که علی بر من نشسته است با یک سلسله از حلقه های سنگین زنجیر.علی بر من نشسته است با یک سلسله کوه.

اگر چه سخت نبود،اگر چه به خاطر علی همه چیز آسان می نمود،اما متفاوت بود.اکنون احساس می کردم که پرنده ای بر من نشسته است به همان بی وزنی و سبکبالی.

گفت :بچرخیم و من از خدا خواستم.و با خود شروع کرد به ترنم این عبارات.ترنمی که آرام آرام،جوهره اش بیشتر شدو رنگ رجز به خود گرفت:(اکنون زمین و زمان جان می دهدبرای جنگیدن.حالیاپرده ها کنار رفته است.مصداقها آشکار شده است و حقیقت رخ نموده است.

بیایید!پیش بیاییدکه من عقبگرد نیاموخته ام.تا بدنهای شما هست،غلاف،به چه کار می آید؟!)

اواگراینچنین می گفت،اما احساس من این بودکه این باربرای جنگیدن نیامده است؛آمده است برای کشته شدن.

جنازه ها را از زمین برچیده بودند اما خون همچنان بر سطح میدان دلمه بسته بود.خون بسان اسفنجی شده بودکه اگرچه به چشم جامد می آمدولی وقتی برآن پا می نهادی خون تازه از زیر آن ترشح می کرد.

آفتاب درست در وسط آسمان،نه،درست در وسط میدان برزمین نشسته بود.هرم گرما پلک چشمها را هم می سوزاند.نه فقط دهان که حتی مجاری بینی ام هم از شدت عطش خشک شده بود.احساس می کردم که خون به زحمت در لابلای رگهایم راه باز می کند.

اما علی به گمانم دیگر تشنه نبود.اسب اگر حال و روز سوارش را نفهمد که اسب نیست.آن عقیقی که او مکیده بود،به آن چشمه ای که او دهان سپرده بود،بر آن جامی که او لب زده بودو گذاشته بودوبر نداشته بود،در پس آنچه او نوش کرده بود،تشنگی دیگر معنا نداشت.آنچه او اکنون داشت،شادمانی و طربی غیر قابل وصف بود.حال او آسمان تا زمین با میدان اول تفاوت می کرد.تفاوتی میان رزم و بزم.تفاوتی میان مبارزه و معانقه.تفاوتی میان ستیزو معاشقه.

این حال خوشش مرانیز به وجد آورده بود.چرخ می زدیم و چرخ می زدیم.شمشیرآخته اش با تمام شانه و کتف،در هوامی چرخیداما هیچ گردنکشی داوطلب تماس با این شمشیر نمی شد.

سپاهی که به محاصره اش آمده بود،به هر نقطه ای که او می رسید،عقب نشینی می کردو باز پیش می آمد.انگار که او حلقه ای را دور دست می چرخاند.

اگر پیش از این ،به هر بهانه ای دزدیده به پدر نگاه می کرد،اکنون آشکارااز تلاقی دو نگاه ،پرهیز داشت.حسین اکنون خود او بود.به کجا بایدنگاه می كرد

ادامه دارد......

-----------

1)ازاول محرم تا عاشورا هر شب يك مجلس داريم و عاشورا آخرين مجلس روضه ماست التماس دعا دارم.....ميگويند چون امام حسين همه چيزش را در راه خدا داد اگر او را واسطه كني خدا هر چه كه بخواهي به تو خواهد داد .........

2)پسرم رو عمل كرديم و ديگه سوزن توي پايش نيست واگر خدا بخواهد دوباره فوتبال بازي خواهد كرد

اين روزها حضور نزديك خدا را كاملا حس مي كنم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 10:18  توسط کیانی   | 

علی در میدان می جنگید،اما چشم به پدر داشت.با شمشیر نه،که با برق نگاه پدر بازی میکرد.اصلااو زخم چه می فهمیدچیست.نیزه چه بوددر مقابل آن مژگانی که فرا میرفت و فرود می امد.میدان چه بود در مقابل آن مردمکی که با منظومه عرش حرکت می کرد.

از آن سوهم ماجرا چنین بود.و این همان رابطه ایست که گفتم هیچ کس نمی تواند بفهمد.یادت هست لیلا!یکی از این شبهارا که گفتم (به گمانم امام ،دل از علی نکنده بود)

به دیگران می گفت دل بکنید و رهایش کنیداما هنوز خودش دل نکنده بود!اینجا ،همانجا بودکه گمان و حدس مرا تشدید کرد.

اگر علی اینهمه وقت در میدان چرخید و جنگید و زخم خوردو نیفتاد،اگر علی اینهمه وقت تا مرز شهادت رفت و باز گشت،اگر علی این همه جان را گرفت و جان نداد،اگر علی آنهمه را کشت و کشته نشد،اگر از علی به قاعده دو انسان خون رفت و همچنان ایستاده ماند،همه از سر همین پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود.

پدر نه ،امام زمان به کسی بسته باشدواو بتواند از حیطه زمین بگریزد؟!قلب کسی در دست امام زمانش باشدو قابض ارواح بتواند جان او را بستاند؟نمی شود.و این بود که نمی شد.و حالااین دو می خواستنداز هم دل بکنند.

امام برای التیام خاطر علی،جمله ای گفت.جمله ای که علی را به این دل کندن ترغیب کندیا لااقل به او در این دل کندن تحمل ببخشد:

پسرم!عزیزم!نورچشمم!سرچشمه رسول الله در چند قدمی است.چشم بپوش از این چشمه!

این برای التیام علی بود.حسین را چه کسی باید التيام میداد؟برای این دل کندن،به حسین چه کسی بایددل میداد؟کدام کلام بود که بتواند حسین را به این دل کندن ترغیب کند؟یا لا اقل در این دل کندن تحمل ببخشد؟

باز هم خوداووبازهم کلام خود او:

به زودی من نیز به شما می پیوندم.

آبی بر اتش!انگار هردو قدری آرام گرفتند.اما یک چیز مانده بودکه اگر محقق نمی شد،کار به انجام نمی رسید.شهادت سامان نمی گرفت.و آن بوسه وداع بود.هردو عطشناک این بوسه بودندوهیچ کدام از حیا پا پیش نمی نهادند.

نیاز و انتظار.انتظارو نیاز.لرزش لبها و گونه ها.تلفیق نگاههاو تار شدن چشمها.و.....عاقبت پدر بودکه دست گشود،صورت پیش آوردو لبهای علی را در میان لبهای خود گرفت.

زمان انگار ایستاده بودو برزمین انگار آرامش و رخوت سایه انداخته بود.هیچ صدایی نمی آمدو هیچ نسیمی نمی وزید.انگارهیچ تحرکی در آفرینش صورت نمیگرفت.

من از هوش رفتم به خلسه ای که در عمرم نچشیده بودم و دیگر نفهمیدم چه شد....

ادامه دارد.....

------------------

پسر كوچيكم يه سوزن رفته تو پاش ،2هفته است من و مادرشو پير كرده ،فكر ميكنم امام حسين (ع)چي كشيده است براي علي اكبرش ....براي علي اصغرش...براي ....الله اكبر...الله اكبر

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 10:17  توسط کیانی   |