ابن طارق بن تبیت در عرب مشهور است به بی باکی .میگویند کسی است که دل دارد اما کله ندارد.ابن سعدبه طارق می گوید:برو و کار این جوان را بسازتا حکومت موصل را برایت بسازم.
طارق از این دستور یا پیشنهادناگهانی جا می خوردو برای گریز از این تحمیل،در ذهنش به دنبال مفر پاسخی می گردد.لحظاتی در چشمهای ابن سعد خیره می ماندودست آخر حرف دلش را می زند:
نمی کنی سعد!با دست شبیه ترین خلق به رسول الله،مرا به کشتن می دهی وبه وعده ات وفا نمی کنی.
ابن سعد نازش را می خرد:قول می دهم.
طارق اما با این تحکم ،عقب نشینی نمی کند:
موصل را وصل کن به ری و بر هر دوخودت حکومت کن.....
می ترسی؟
این اتهام به من نمی چسبد.من از پیش هم گفته بودم که با دو نفر در این سپاه روبه رونمی شوم.یکی عباس بن علی و دیگری علی بن حسین.
ابن سعد آشفته می شود.اگر از او بگذردمعلوم نیست کسی دیگر را بتواندراهی این میدان کند.
من به تو دستور می دهم و دستور من با یک واسطه دستور امیرالمومنین یزید ابن معاویه است.
طارق پوز خند می زندو ابرو بالا می اندازد:
برای من یکی امیرالمومنین بازی در نیاور.خودت میدانی این لقب تراشیده ماست برای یزید.خودم که گول خودم رانمی خورم.
کارت را سخت تر نکن طارق! برو.
خودت که میدانی،من با خواهش بهتر رام می شوم تا دستور.
خواهش میکنم طارق!این جوان الان قلب سپاه را اوراق میکند.خواهش میکنم.
باشد،این شد یک چیزی!راستی چه تضمینی برای وعده ات؟
ابن سعد تنها انگشترش را در می اوردو با غیظ در انگشت طارق جای می دهد:
بیا این هم تضمین وعده ام.به همه مقدسات سوگند عمل میکنم.برو کار را تمام کن.
اینها را من آن زمان نمی دانستم.بعدها فهمیدم.من درآن زمان فقط دیدم که بعد از وقفه ای طولانی،بعد از چرخشی بسیارکه تمام بدنم به عرق نشسته بود و زبانم از تشنگی کلوخ شده بود،طارق بن تبیت وارد میدان شد.ناگهانی و بی مقدمه پیدا بود که قصد غافلگیری دارد.مثل تیر از کمان لشکر جدا شدو با نیزه ای کشیده و بلندبه سمت ما هجوم آورد. یک آن دل من فرو ریخت. بخصوص که احساس کردم سوارم از جا تکان نمی خوردو مرا هم تکان نمی دهد.گفتم قطعا غافلگیر شده است،خواستم خودم جنبشی بکنم واو رااز این کمین برهانم.اما دیر شده بود،بسیار دیر شده بود.همه این تاملات زمانی می بردکه بیش از زمان رسیدن دشمن بود.
طارق مثل برق از کنار ما گذشت و من فقط حس کردم که سوارمن قدری خود را به سمت راست کشیدوبه جای خود بازگشت.همین.ووقتی افسار مرا برگرداند،دیدم که نیزه علی بر سینه طارق فرو رفته و از پشت به قاعده دو وجب درآمده است.انگار طارق فرصت مردن هم پیدا نکرده بود.اسب همچنان می تاخت تا دست و پای طارق شل شدو طارق با همان سرعت به خاک غلتید.شنیدم که از این اعجاز سوار من ،ولوله ای افتاده است در سپاه دشمن.
ادامه دارد.......


